| |

مصاحبهاي از آيتالله العظمي اراکي درباره امام خميني، سال 63

امروز روز موت احمر است/
اين مرد ديني براي كشتهشدن هم حاضر است
آيتالله العظمي اراكي از مجتهدين و مراجع سرشناس تاريخ معاصر شيعه است كه از ايشان با عنوان "شيخالفقهاء و المجتهدين" نام برده ميشد. آيتالله العظمي اراكي با آن كه حدود 10 سال از امام خميني(ره) بزرگتر بودند اما رفاقت و ارادت عجيبي بين اين دو مرجع بزرگوار برقرار بوده است. آنچه در ادامه مي خوانيد بخش هايي از گفتگوي نشريه حوزه با آيتالله العظمي اراكي در سال 63 است.
شما قريب 50 سال با امام امت حضرت آيتالله العظمي خميني آشنايي داريد، اگر چيزي راجع به امام داريد بفرماييد؟
من با ايشان در اوايل امر خيلي مأنوس بودم. هر هفته از خانهام تا ميدان كهنه با هم براي تهيه سوخت مي رفتيم و بوته و چوب گردو براي سوخت نهار و شام تهيه مي كرديم. بين راه بسيار صحبت...


ابوراجح حلى و امام زمان (عج )
|
ابوراحج از شيعيان مخلص شهر حله ، سرپرست يكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدين جهت ، بسيارى از مردم او را مى شناختند. |
گفته ميشود شيخ صدوق با دعاي امامزمان (عج) در قم متولد شده است و پدرش علي از «حسينابن روح»، سومين نايب خاص امامزمان خواست تا از امام خواهش كند كه پسري نصيب او گرداند. پس از سه روز خبر رسيد كه حضرت وليعصر دعا فرموده و وعده داده كه او در آيندهاي نزديك صاحب فرزند خواهد شد.
در ميان انبوه كتب مذهبي كمتر كتابي پيدامي شود كه از «شيخ صدوق» يا «محمد بن بابويه...


يکي از بزرگترين پاسداران حريم فرهنگ و ولايت آل محمد(ص)، علامه مجاهد ميرحامد حسين هندي است که در نيمه دوم قرن سيزدهم هجري ميزيست او حق عظيمي بر گردن شيعيان دارد و کتاب جاودانش «عبقات الانوار» از آثار درخشان شيعه در يکي - دو قرن اخير است.


بقيع، نام سرزميني است در مدينه كه به دستور رسول خدا (صليالله عليه وآله وسلم) به قبرستاني براي مسلمانان تبديلشد و نخستين كسي كه در آنجا به توصيهي رسول خدا(صلياللهعليهوآله) دفنشد، «عثمان بن مظعون»، از دوستان نزديك پيامبر(صلياللهعليهوآله) و اميرالمؤمنين حضرت علي(عليهالسلام) بود؛ كسي كه حضرت علي(عليهالسلام) در سخنان خود او را بسيار يادميكرد و از روي علاقهاش به وي، نام يكي از فرزندانش را عثمان نهاد.
بقيع، قبرستاني است مورد احترام همهي فرقههاي اسلامي و اكنون در چند قدمي...
بقیه را در ادامه مطلب مطالعه فرمائید


طلوع مهر
صبح روز سوم شعبان سال چهارم هجري، شهر مدينه ميزبان کودک نو رسيدهاي بود که در خانه فاطمه سلام الله عليها و علي عليهالسلام چشم به جهان گشود و بعدها به "سيد الشهداي اسلام" ملقب شد. اين طفل نو رسيده، دومين فرزند خانوادهاي است که پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پس از نزول آيه تطهير بارها


چرا به هنگام شنیدن نام قائم (عج) برمیخیزیم؟
هنگامى که «دعبل خزاعى» اشعار خود را در محضر امام هشتم
علیه السلام خواند، چون ازبقیة اللَّه و قیام شکوهمندآن حضرت یاد
کرد،امام رضاعلیه السلام ازجاى برخاست ودست مبارکش رابرسر
نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج)تواضع نمود و براى فرجش
دعاکرد.(1) ازامام صادق علیه السلام سؤال شد که چرا به هنگام
شنیدن نام «قائم» لازم است برخیزیم؟
فرمود: براى آن حضرت غیبت طولانى است و این لقب یادآور دولت
حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از
شدّت محبت و مرحمتى که به دوستانش دارد، به هر کسى که
حضرتش را با این لقب یاد کند، نگاه محبتآمیز مىکند. از تجلیل
و تعظیم آن حضرت است که هربنده خاضعى درمقابل صاحب (عصر)
خود، هنگامى که مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخیزد،
پس بایدبرخیزد وتعجیل در امر فرج مولایش را ازخداوندمنان مسئلت
بنماید.( 2 )
1. التسترى، قاموس الرجال، ح 4، ص 290.
2. منتخب الاثر، ص 506.
منبع : سایت تبیان
در روز بیستم جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى مطابق با 30 شهریـور 1281 هجرى شمسى ( 21 سپتامپر 1902 میلادى) در شهرستان خمین از توابع استان مركزى ایران در خانواده اى اهل علـم و هجرت و جهاد و در خـانـدانـى از سلاله زهـراى اطـهـر سلام الله علیها، روح الـلـه المـوسـوى الخمینـى پـاى بـر خـاكدان طبیعت نهاد .
او وارث سجایاى آباء و اجدادى بـود كه نسل در نسل در كار هـدایـت مردم وكسب مـعارف الهى كـوشیـده انـد. پـدر بزرگـوار امام خمینـى مرحوم آیه الـله سید مصطفى مـوسـوى از معاصریـن مرحـوم آیه الـلـه العظمـى میرزاى شیـرازى (رض)، پـس از آنكه سالیانـى چنـد در نجف اشـرف علـوم و معارف اسلامـى را فـرا گرفته و به درجه اجتهـاد نایل آمـده بـود بـه ایـران بازگشت و در خمیـن ملجاء مردم و هادى آنان در امـور دینـى بـود. در حـالیكه بیـش از 5 مـاه ولادت روح الـلـه نمى گذشت، طاغوتیان و خوانین تحت حمایت عمال حكومت وقت نداى حق طلبـى پـدر را كه در برابر زورگـوئیهایشان بـه مقاومت بـر خاسته بـود، با گلـوله پاسـخ گفـتـنـد و در مـسیر خمیـن به اراك وى را بـه شهادت رسانـدنـد. بستگان شهیـد بـراى اجراى حكـم الهى قصاص به .تهران (دار الحكـومه وقت) رهـسـپار شـدند و بر اجراى عـدالت اصـرار ورزیدند تا قاتل قصاص گردید
بدیـن ترتبیب امام خـمیـنى از

مختصری اززندگینامه آيت الله ميرزاجوادآقاي ملكي
آیت الله فهری در مورد زندگی آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می کنند :
یکی از مردان پیشتاز این راه مرحوم عارف بالله آیة الله حاج میرزا جواد ملکی ـ قدس الله نفسه الزکیه ـ است که در این میدان گوی سبقت از همگان ربود.
این مرد بزرگ با اینکه در مقام عرفان مقامی بس والا دارد و از اعظم فقهای « صائنا" لنفسه، حافظا" لذینه، مخالفا" لهواه و مطیعا" لامر مولاه» به شمار می آید .
اوایل عمر شریفش و دوران شباب را در نجف اشرف در مجلس درس اساتید بزرگ حاضر شده و استادش در « فقه» ، مرحوم آیة الله رضا همدانی و در « اصول » ، علامه ملا محمد کاظم خراسانی و در « عرفان و اخلاق و سلوک» ، آیة الله آخوند ملا حسینقلی همدانی ـ رضوان الله علیهم اجمعین ـ بوده است.
سال تولد ایشان در دست نیست ولی از کتابی در « فقه » که یکی از فضلای معاصر به آن دست یافته و از مؤلفات ایشان و در پایان آن نوشته شده معلوم می شود که به سال 1312 هـ . ق مؤلف در عنفوان جوانی بوده است.
به هر حال ؛ ایشان در حدود سال 1321 هجری قمری به ایران آمده و در زادگاه و موطن اصلی اش تبریز به

بسم الله الرحمن الرحیم.
الله است قدیم
رحمن است عظیم
آفریدگار است کریم
پروردگار است حلیم
آمرزگار است رحیم
عیب پوش است و عذر پذیر
کارساز و دستگیر
نغز کردار
خوش گفتار
لطیف دیدار
قل کل متربص فتربصوا فستعلمون من اصحاب الصراط السوی و من اهتدی
قران کریم سوره طه آیه 135
بگو همه منتظر ند، پس انتظار بکشید
زود باشد که بدانید راه راست پویان و کسانی که هدایت یافتگانند کیانند
...........................................
ارباب تفرقه منتظر و چشم براه حادثات روزگار
و پیشامدهای شبانه روزند و به آنچه که ستارگان
و طبیعت موجب و باعث آن می شوند چشم دارند !
ولی ارباب جمع انتظار قسمت ازلی و مقدرات خود دارند
پس اینان در روح توحید و آنان در تاریکی های شرک هستند.
(تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری)
اسرار نامهاي حضرت زهرا عليها السلام

مقالات کامل در رابطه با ظهور حضرت مهدي (عج)
مقالات کامل در رابطه با ظهور حضرت مهدي (عج):
موضوعات در رابطه:
1-موضوع: اعتقاد به ظهور منجي در اديان و مذاهب الهي و غير الهي
امام زمان و ولايت فقيه
انتظار و منتظر
فلسفه غيبت
فلسفه غيبت طولاني
مفهوم انتظار
فلسفه انتظار
انتظار در اعماق سرشت آدمي
آثار سازنده انتظار
آمادگي هاي لازم
علائم ظهور
حاصل نهضت امام مهدي(عج)
مصلح بزرگ جهاني در آيات قرآن
مصلح بزرگ جهاني در منابع حديث اهل تسنن
مهدي(عج) در منابع حديث شيعه
بيامهدي شب هجران سحركن
پژوهشي پيرامون انتظار
تحقيقي بر کتب غيبت و ذکر اسامي مبارک حضرت مهدي(عج)
به ياد يا مهدي. تنها معجزه حقيقي بشريت در عصر فولاد و سيمان
جلوه اي از انتظار
حكومت جهاني در عصر فن آوري
در انتظار موعود
دعاي فرج
زندگينامه حضرت مهدي(عج)
علائم و نشانه هاي ظهور حضرت مهدي(عج)
مقاله انتظار با تاكيد بر استراتژي انتظار
مقاله اي در شناخت امام غائب شيعه
مقاله«انتظار»(با تاکيد بر استراتژي انتظار، ويژگي هاي زيست منتظرانه و هنجارها و ناهنجاريهاي فردي، اجتماعي و سياسي)
منتظر مصلح کيست؟
مهدي (عج) اتمام نعمت خداست

پيش گفتار
به نام هستى بخش جهان آفرين
نكاتى در شناخت اجمالى حقّ و باطل :
شكر و سپاس بى منتها، خداوند متعال را كه ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقيم ولايت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هدايت نمود.
و بهترين تحيّت و درود بر پيامبر عاليقدر اسلام و اهل بيت گراميش - صلوات اللّه عليهم اجمعين - باد.
و لعن و نفرين فراوان بر دشمنان و مخالفان اهل بيت رسالت ، كه در حقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
سپس توجّه شما خواننده گرامى را به نكاتى چند جلب مى نمايم :
از همان دورانى كه خداوند متعال اوّلين فرد انسان يعنى حضرت آدم ، ابوالبشر عليه السلام را آفريد، تمام نيازمندى هاى درونى و برونى او را تأ مين نمود، ازهمان زمان دو نوع حجّت ظاهرى و باطنى براى هدايت و سعادت بشر مهّيا گرداند.
امّا حجّت ظاهرى يعنى انبياء و اوصياء و... عليهم السّلام به عنوان

القاب امام زمان
خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.
وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.
باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مىكنند.
داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.
سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش


زندگینامه حجت الاسلام قرائتى
اينجانب محسن قرائتى فرزند علينقى، در سال 1324 هجرى شمسى در كاشان بدنيا آمدم. مرحوم جدم، در زمان رضاخان كه با تمام قدرت با اسلام و مظاهر آن مبارزه مىشد، جلسات قرآن را در خانه هاى مردم كاشان تشكيل مىداد و بخشى از عمر خود را در اين راه صرف نمود. لذا فاميل ما قرائتى شد.
پس از او، مرحوم پدرم با تشكيل اين جلسات در خانه ها،

نیم نگاهی به زندگینامه امام رضا علیه السلام
امام على بن موسى الرضا علیه السلام بنا به نقل كلینى و شیخ مفید در یازدهم ذیقعده سال 148 هـ ق در مدینه منوره تولد یافت. پدرش موسى بن جعفرعلیه السلام و مادرش نجمه خاتون بود. گویند نجمه رادرآغاز تكتم مى نامیدند و پس از ولادت امام رضا او را طاهره لقب دادند. شیخ مفید و كلینى از هشام بن احمد نقل كرده اند كه گفت:

كنیه امام هشتم، ابوالحسن مىباشد و آن حضرت را ابوالحسن الثانى مىگویند. مشهورترین لقب او رضا و القاب و عناوین دیگرى نیز مانند صابر، فاضل، وفى، رضى و... براى آن حضرت نقل شده است. بزنطى گوید امام جواد مىفرمود حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانید براى این كه او پسندیده خدا بود در آسمان و پسندیده رسول و ائمه اطهار بود در زمین و همه از او خشنود بودند و او را براى امامت پسندیدند.
بزنطى در ادامه مى گوید: عرض كردم مگر همه پدران شما پسندیده خدا و رسول و امامان نبودهاند. فرمود بلى. گفتم: پس چرا فقط او را در میان آنها به این نام ملقب گردانیدند؟ فرمود: براى این كه از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدین جهت او را بدین اسم مخصوص گردانیدند.
امام به كسى گفته مى شود كه ریاست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بیان معارف و احكام دینى و رهبرى و ارشاد حیات معنوى مردم را به عهده مى گیرد. و در عقیده شیعه، چنین كسى باید از جانب خدا تعیین و به مردم ابلاغ شود.
حضرت دوران كودكى و جوانى را در مدینه طیبه كه مهبط وحى بود در خدمت پدر بزرگوارش سپرى كرد و مستقیماً تحت تعلیم و تربیت امام هفتم قرار گرفت و علوم و معارف و اخلاق و تربیتى را كه حضرت كاظم از پدرانش به ارث برده بود، به او آموخت. حدود 35 سال در سایه پدر زیست و از خرمن فیضش خوشهها چید. در این مدت، استعداد خدادادى خود را براى پذیرش مقام امامت كه منصب الهى است به ظهور رسانید و پدرش نیز در دوران حیات خود مكرر بدین مطلب اشاره كرد و از بین تمام فرزندان خویش او را به فرمان الهى براى جانشینى خود معرفى كرد. دانشمند لبنانى، احمد مغنیه، در خصوص این دوران از زندگانى امام رضا چنین مى نویسد:
امام هشتم 35 سال در حیات پدر بزرگوارش زندگانى كرد كه قسمت اعظم آن در دوره هارون الرشید بود و پدرش در حبس هارون بود. گاهى در زندان بغداد و گاهى در زندان بصره عمر مباركش مى گذشت. امام رضا این ظلمها را مىدید و سر بر زانو غم نهاده و نمى توانست به كسى اظهار دارد. روزگارامامرضا بسیار شبیه به روزگار پدران او بود كه یك سر آن به على بن ابیطالب و طرف دیگرش متصل به ائمه اطهارعلیهم السلام بود

علاّمه استاد { مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبايي } زندگاني بسيار ساده و بیتجمّل، در حدِّأقلّ ضرورت زندگي داشتند. و با وجود كسالت قلبي و كسالت اعصاب و كِبَر سنّ، فقط و فقط بعلّت حمايت از دين، و نشر فرهنگ اسلام؛ براي ملاقات و مصاحبه با آن مستشرق فرانسوي، هر دو هفته يكبار بطهران ميآمدند؛ و اين رفت و آمد نيز مستلزم رنجهائي بود
اينست وضع زندگي يك فيلسوف شرق؛ بلكه يگانه فيلسوف عالم! با آنكه آنطور كه بايد ما از وضع داخلي آن بزرگ مرد پرده بر نداشتيم؛ زيرا معتقديم بحث در اينگونه امور سزاوار مقام عفّت و شرف نيست.
اينست زندگاني اولياء خدا:صَبَرُوا أَيَّامًا قَصِيرَةً، أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً.[1]
يكايك از صفات و نعوت متّقيان كه مولَيالموالي أميرمؤمنان عليه السّلام دربارۀ آنان در خطبۀ هَمّام بيان ميفرمايند، در اين مرد الهي مشاهَد و محسوس و ممسوس و ملموس بود:أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا، وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا.
اينست زندگي وارستگان و آزادگان از اسارتِ نفس امّاره، و به پرواز درآمدگان در حريم قضاء و مشيّت الهيّه، و سرسپردگان به عالم تفويض و تسليم و رضا. چقدر استاد ما از اين شعر خوشايند بودند كه:
منم كه شُهرۀ شهرم بعشق ورزيدن
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در شريعت ما كافري است رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت راز پوشيدن[2]
و آنگاه با اين مشكلات، و ردّ و ايرادها، يكدنيا از عظمت و وقار و سَكينه و آرامش در او متحقّق بود.
[1] از فقرات خطبۀ همّام است كه خطبۀ 191 از «نهج البلاغة» است: «ايّام كوتاهي در دنيا بمشقّت و سختي با پاي راستين و استقامت، ثُبات بخرج داده، و در نتيجه بدنبال آن در آخرت، زمانهاي درازي را در راحتي بسر ميبرند.»
«دنيا بسوي آنان رو آورد، ولي آنها از دنيا اعراض كردند. و دنيا خواست آنانرا اسير خود كند، آنها خود را رهانيده و آزاد كردند.»
[2] از حافظ شيرازي است؛ «ديوان حافظ» طبع پژمان، حرف نون، ص 177.
ولادت حضرت مهدی صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه ، نيمه شعبان سال 255يا 256هجری بود پس از اينکه دو قرن و اندی از هجرت پيامبر ( ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادی ( ع ) و امام يازدهم حضرت عسکری ( ع ) رسيد ، کم کم در بين فرمانروايان و دستگاه حکومت جبار ، نگراني هايی پديد آمد . علت آن اخبار و احاديثی بود که در آنها نقل شده بود : از امام حسن عسکری ( ع ) فرزندی تولد خواهد يافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشين ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود . در احاديثی که بخصوص از پيغمبر ( ص ) رسيده بود ، اين مطلب زياد گفته شده و به گوش زمامداران رسيده بود در اين زمان يعنی هنگام تولد حضرت مهدی ( ع ) ، معتصم عباسی ، هشتمين خليفه عباسی ، که حکومتش از سال 218هجری آغاز شد ، سامرا ، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسی قرار داد اين انديشه - که ظهور مصلحی پايه های حکومت ستمکاران را متزلزل مي نمايد و بايد از تولد نوزادان جلوگيری کرد ، و حتی مادران بيگناه را کشت ، و يا قابله هايی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاريخ نظايری دارد . در زمان حضرت ابراهيم ( ع ) نمرود چنين کرد . در زمان حضرت موسی ( ع ) فرعون نيز به همين روش عمل نمود . ولی خدا نخواست . همواره ستمگران مي خواهند مشعل حق را خاموش کنند ، غافل از آنکه ، خداوند نور خود را تمام و کامل مي کند ، اگر چه کافران و ستمگران نخواهند در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکری ( ع ) نيز داستان تاريخ به گونه ای شگفت انگيز و معجزه آسا تکرار شد امام دهم بيست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود ، و سپس امام يازدهم ( ع ) نيز در آنجا زير نظر و نگهبانی حکومت به سر مي برد به هنگامی که ولادت ، اين اختر تابناک ، حضرت مهدی ( ع ) ، نزديک گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيری کنند ، و اگر پديد آمد و بدين جهان پای نهاد ، او را از ميان بردارند بدين علت بود که چگونگی احوال مهدی ، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم نهان داشته مي شد ، جز چند تن معدود از نزديکان ، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکری ( ع ) کسی او را نمي ديد . آنان نيز مهدی را گاه بگاه مي ديدند ، نه هميشه و به صورت عادی
شيعيان خاص ، مهدی ( ع ) را مشاهده کردند
در مدت 5 يا 4 سال آغاز عمر حضرت مهدی که پدر بزرگوارش حيات داشت ، شيعيان خاص به حضور حضرت مهدی ( ع) مي رسيدند از جمله چهل تن به محضر امام يازدهم رسيدند و از امام خواستند تا حجت و امام بعد از خود را به آنها بنماياند تا او را بشناسند ، و امام چنان کرد آنان پسری را ديدند که بيرون آمد ، همچون پاره ماه ، شبيه به پدر خويش . امام عسکری فرمود : " پس از من ، اين پسر امام شماست ، و خليفه من است در ميان شما ، امراو را اطاعت کنيد ، از گرد رهبری او پراکنده نگرديد ، که هلاک مي شويد و دينتان تباه مي گردد . اين را هم بدانيد که شما او را پس از امروز نخواهيد ديد ، تا اينکه زمانی دراز بگذرد . بنابراين از نايب او ، عثمان بن سعيد ، اطاعت کنيد " . و بدين گونه ، امام يازدهم ، ضمن تصريح به واقع شدن غيبت کبری ، امام مهدی را به جماعت شيعيان معرفی فرمود ، و استمرار سلسله ولايت را اعلام داشت .يکی از متفکران و فيلسوفان قرن سوم هجری که به حضور امام رسيده است ، ابو سهل نوبختی مي باشد باری ، حضرت مهدی ( ع ) پنهان مي زيست تا پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری در روز هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجری ديده از جهان فرو بست . در اين روز بنا به سنت اسلامی ، مي بايست حضرت مهدی بر پيکر مقدس پدر بزرگوار خود نماز گزارد ، تا خلفای ستمگر عباسی جريان امامت را نتوانند تمام شده اعلام کنند ، و يا بد خواهان آن را از مسير اصلی منحرف کنند ، و وراثت معنوی و رسالت اسلامی و ولايت دينی را به دست ديگران سپارند . بدين سان ، مردم ديدند کودکی همچون خورشيد تابان با شکوه هر چه تمامتر از سرای امام بيرون آمد ، و جعفر کذاب عموی خود را که آماده نماز گزاردن بر پيکر امام بود به کناری زد ، و بر بدن مطهر پدر نماز گزارد
بيرون آمدن حضرت مهدی ( ع ) و نماز گزاران آن حضرت همه جا منتشر شد کارگزاران و ماموران معتمد عباسی به خانه امام حسن عسکری (ع ) هجوم بردند، اما هر چه بيشتر جستند کمتر يافتند ، و در چنين شرايطی بود که برای بقای حجت حق تعالی ، امر غيبت امام دوازدهم پيش آمد و جز اين راهی برای حفظ جان آن " خليفه خدا درزمين " نبود ، زيرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بين مردم همان بود و قتلش همان . پس مشيت و حکمت الهی بر اين تعلق گرفت که حضرتش را از نظرها پنهان نگهدارد ، تا دست دشمنان از وی کوتاه گردد ، و واسطه فيوضات ربانی ، بر اهل زمين سالم ماند . بدين صورت حجت خدا ، هر چند آشکار نيست ، اما انوار هدايتش از پس پرده غيبت راهنمای مواليان و دوستانش مي باشد . ضمنا اين کيفر کردار امت اسلامی است که نه تنها از مسير ولايت و اطاعت امير المؤمنين علی ( ع ) و فرزندان معصومش روی بر تافت ، بلکه به آزار و قتل آنان نيز اقدام کرد ، و لزوم نهان زيستی آخرين امام را برای حفظ جانش سبب شد در اين باب سخن بسيار است و مجال تنگ ، اما برای اينکه خوانندگان به اهميت وجود امام غايب در جهان بينی تشيع پی برند ، به نقل قول پروفسور هانری کربن - مستشرق فرانسوی - در ملاقاتی که با علامه طباطبائی داشته ، مي پردازيم :" به عقيده من مذهب تشيع تنها مذهبی است که رابطه هدايت الهيه را ميان خدا و خلق ، برای هميشه ، نگهداشته و بطور استمرار و پيوستگی ولايت را زنده و پابر جا مي دارد ... تنها مذهب تشيع است که نبوت را با حضرت محمد - صلی الله عليه و آله و سلم - ختم شده مي داند ، ولی ولايت راکه همان رابطه هدايت و تکميل مي باشد ، بعد از آن حضرت و برای هميشه زنده مي داند . رابطه ای که از اتصال عالم انسانی به عالم الوهی کشف نمايد ، بواسطه دعوتهای دينی قبل از موسی و دعوت دينی موسی و عيسی و محمد - صلوات الله عليهم - و بعد از حضرت محمد ، بواسطه ولايت جانشينان وی ( به عقيده شيعه )زندهبوده وهست وخواهدبود،اوحقيقتی است زنده که هرگز نظ ر علمی نمي تواند او ر ا از خرافات شمرده از ليست حقايق حذف نمايد آری تنها مذهب تشيع است که به زندگی اين حقيقت ، لباس دوام و استمرار پوشانيده و معتقد است که اين حقيقت ميان عالم انسانی و الوهی ، برای هميشه ، باقی و پا برجاست " يعنی با اعتقاد به امام حی غايب
صورت و سيرت مهدی ع
چهره و شمايل حضرت مهدی ( ع ) را راويان حديث شيعی و سنی چنين نوشته اند چهره اش گندمگون ، ابروانی هلالی و کشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندانهايش براق و گشاد ، بيني اش کشيده و زيبا، پيشاني اش بلند و تابنده . استخوان بندي اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت .گونه هايش کم گوشت و اندکی متمايل به زردی - که از بيداری شب عارض شده -بر گونه راستش خالی مشکين . عضلاتش پيچيده و محکم ، موی سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش متناسب و زيبا ، هياتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله ای از شرم بزرگوارانه و شکوهمند غرق . قيافه اش از حشمت و شکوه رهبری سرشار .نگاهش دگرگون کننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير " .حضرت مهدی صاحب علم و حکمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وی نهمين امام است از نسل امام حسين ( ع ) اکنون از نظرها غايب است . ولی مطلق و خاتم اولياء و وصی اوصياء و قائد جهانی و انقلابی اکبر است . چون ظاهر شود ، به کعبه تکيه کند ، و پرچم پيامبر ( ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احکام خدا را در سراسر گيتی جاری کند . و جهان را پر از عدل و داد و مهربانی کند .حضرت مهدی ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلی است و همه هستی او را فراگرفته است . مهدی ( ع ) عادل است و خجسته و پاکيزه . ذره ای از حق را فرو نگذارد . خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند . در حکومت او ، به احدی ناراحتی نرسد مگر آنجا که حد خدايی جاری گردد .مهدی ( ع ) حق هر حقداری را بگيرد و به او بدهد . حتی اگر حق کسی زير دندان ديگری باشد ، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون کشد و به صاحب حق باز گرداند . به هنگام حکومت مهدی ( ع ) حکومت جباران و مستکبران ، و نفوذ سياسی منافقان و خائنان ، نابود گردد . شهر مکه - قبله مسلمين - مرکز حکومت انقلابی مهدی شود . نخستين افراد قيام او ، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند ...برخی به او بگروند ، با ديگران جنگ کند ، و هيچ صاحب قدرتی و صاحب مرامی ، باقی نماند و ديگر هيچ سياستی و حکومتی ، جز حکومت حقه و سياست عادله قرآنی ، در جهان جريان نيابد . آری ، چون مهدی ( ع ) قيام کند زمينی نماند ، مگر آنکه در آنجا گلبانگ محمدی : اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله ، بلند گردد .در زمان حکومت مهدی ( ع ) به همه مردم ، حکمت و علم بياموزند ، تا آنجا که زنان در خانه ها با کتاب خدا و سنت پيامبر ( ص ) قضاوت کنند . در آن روزگار ، قدرت عقلی توده ها تمرکز يابد . مهدی ( ع ) با تاييد الهی ، خردهای مردمان را به کمال رساند و فرزانگی در همگان پديد آورد ... .مهدی ( ع ) فرياد رسی است که خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد .در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتی بيمانند دست يابند . حتی چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند . زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود ، گنجها و دفينه های زمين و ديگر معادن استخراج گردد . در زمان مهدی ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد ، رسم ستم و شبيخون و غارتگری برافتد و جنگها از ميان برود .در جهان جای ويرانی نماند ، مگر آنکه مهدی ( ع ) آنجا را آباد سازد .در قضاوتها و احکام مهدی ( ع ) و در حکومت وی ، سر سوزنی ظلم و بيداد بر کسی نرود و رنجی بر دلی ننشيند .مهدی ، عدالت را ، همچنان که سرما و گرما وارد خانه ها شود ، وارد خانه های مردمان کند و دادگری او همه جا را بگيرد .
شمشير حضرت مهدی ع
شمشير مهدی ، سيف الله و سيف الله المنتقم است . شمشيری است خدائی ،شمشيری است انتقام گيرنده از ستمگران و مستکبران . شمشير مهدی شمشير انتقام از همه جانيان در طول تاريخ است . درندگان متمدن آدمکش را مي کشد ، اما بر سر ضعيفان و مستضعفان رحمت مي بارد و آنها را مي نوازد .
روزگار موعظه و نصيحت در زمان او ديگر نيست . پيامبران و امامان و اولياء حق آمدند و آنچه لازمه پند دادن بود بجای آوردند . بسياری از مردم نشنيدند و راه باطل خود را رفتند و حتی اولياء حق را زهر خوراندند و کشتند . اما در زمان حضرت مهدی بايد از آنها انتقام گرفته شود . مهدی ع آن قدر از ستمگران را بکشد که بعضی گويند : اين مرد از آل محمد ص نيست . اما او از آل محمد ( ص ) است يعنی از آل حق ، آل عدالت ، آل عصمت و آل انسانيت است . از روايات شگفت انگيزی که در مورد حضرت مهدی ع آمده است ، خبری است که از حضرت امام محمد باقر ع نقل شده و مربوط است به 1290 سال قبل . در اين روايت
حضرت باقر ع مي گويند : " مهدی ، بر مرکبهای پر صدايی ، که آتش و نور در آنها تعبيه شده است ، سوار مي شود و به آسمانها ، همه آسمانها سفر مي کند " . و نيز در روايت امام محمد باقر ع گفته شده است که بيشتر آسمانها ، آباد و محل سکونت است . البته اين آسمان شناسی اسلامی ، که از مکتب ائمه طاهرين ع استفاده مي شود ، ربطی به آسمان شناسی يونانی و هيئت بطلميوسی ندارد ... و هر چه در آسمان شناسی يونانی ، محدود بودن فلک ها و آسمانها و ستارگان مطرح است ، در آسمان شناسی اسلامی ، سخن از وسعت و ابعاد بزرگ است و ستارگان بيشمار و قمرها و منظومه های فراوان . و گفتن چنين مطالبی از طرف پيامبر اکرم ص و امام باقر ع جز از راه ارتباط با عالم غيب و علم خدائی امکان نداشته است
مدت غيبت صغری بيش از هفتاد سال بطول نينجاميد از سال 260ه. تا سال 329ه که در اين مدت نايبان خاص ، به محضر حضرت مهدی ( ع ) مي رسيدند ، و پاسخ نامه ها سؤالات را به مردم مي رساندند . نايبان خاص که افتخار رسيدن به محضر امام ع را داشته اند ، چهار تن مي باشند که به " نواب خاص " يا " نايبان ويژه " معروفند . نخستين نايب خاص مهدی ( ع ) عثمان بن سعيد اسدی است . که ظاهرا بعد از سال 260 هجری وفات کرد ، و در بغداد به خاک سپرده شد . عثمان بن سعيد از ياران و شاگردان مورد اعتماد امام دهم و امام يازدهم بود و خود در زير سايه امامت پرورش يافته بود . محمد بن عثمان : دومين سفير و نايب امام ع محمد بن عثمان بن سعيد فرزند عثمان بن سعيد است که در سال 305هجری وفات کرد و در بغداد بخاک سپرده شد .نيابت و سفارت محمد بن سعيد نزديک چهل سال بطول انجاميد . حسين بن روح نوبختی : سومين سفير ، حسين بن روح نوبختی بود که در سال 326هجری فوت کرد . علی بن محمد سمری : چهارمين سفير و نايب امام حجه بن الحسن ( ع ) است که در سال 329هجری قمری در گذشت و در بغداد دفن شد . مدفن وی نزديک آرامگاه عالم و محدثبزرگ ثقه الاسلام محمد بن يعقوب کلينی است .همين بزرگان و عالمان و روحانيون برجسته و پرهيزگار و زاهد و آگاه در دوره غيبت صغری واسطه ارتباط مردم با امام غايب و حل مشکلات آنها بوسيله حضرت مهدی ع بودند .
غيبت دراز مدت يا غيبت کبری و نيابت عامه
اين دوره بعد از زمان غيبت صغری آغاز شد ، و تاکنون ادامه دارد .اين مدت دوران امتحان و سنجش ايمان و عمل مردم است . در زمان نيابت عامه ، امام ( ع ) ضابطه و قاعده ای به دست داده است تا در هر عصر ، فرد شاخصی که آن ضابطه و قاعده ، در همه ابعاد بر او صدق کند ، نايب عام امام ع باشد و به نيابت از سوی امام ، ولی جامعه باشد در امر دين و دنيا . بنابراين ، در هيچ دوره ای پيوند امام ( ع ) با مردم گسيخته نشده و نبوده است . اکنون نيز ، که دوران نيابت عامه است ، عالم بزرگی که دارای همه شرايط فقيه و دانای دين بوده است و نيز شرايط رهبری را دارد ، در راس جامعه قرار مي گيرد و مردم به او مراجعه مي کنند و او صاحب " ولايت شرعيه " است به نيابت از حضرت مهدی ( ع ) . بنابراين ، اگر نايب امام ( ع ) در اين دوره ، حکومتی را درست و صالح نداند آن حکومت طاغوتی است ، زيرا رابطه ای با خدا و دين خدا و امامت و نظارت شرعی اسلامی ندارد . بنابر راهنمايی امام زمان عجل الله فرجه برای حفظ انتقال موجوديت تشيع و دين خدا ، بايد هميشه عالم و فقيهی در راس جامعه شيعه قرار گيرد که شايسته و اهل باشد ، و چون کسی - با اعلميت و اولويت - در راس جامعه دينی و اسلامی قرار گرفت بايد مجتهدان و علمای ديگر مقام او را پاس دارند ، و برای نگهداری وحدت اسلامی و تمرکز قدرت دينی او را کمک رسانند ، تا قدرتهای فاسد نتوانند آن را متلاشی و متزلزل کنند . گر چه دوری ما از پناهگاه مظلومان و محرومان و مشتاقان - حضرت مهدی ( ع ) - بسيار درد آور است ، ولی بهر حال - در اين دوره آزمايش - اعتقاد ما اينست که حضرت مهدی ( ع ) به قدرت خدا و حفظ او ، زنده است و نهان از مردم جهان زندگی مي کند ، روزی که " اقتضای تام " حاصل شود ، ظاهر خواهد شد ، و ضمن انقلابی پر شور و حرکتی خونين و پردامنه ، بشريت مظلوم را از چنگ ظالمان نجات خواهد داد ، و رسم توحيد و آيين اسلامی را عزت دوباره خواهد بخشيد .
اعتقاد به مهدويت در دوره های گذشته
اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور منجی در دينهای ديگر مانند : يهودی ، زردشتی ، مسيحی و مدعيان نبوت عموما ، و دين مقدس اسلام ، خصوصا ، به عنوان يک اصل مسلم مورد قبول همه بوده است .
اعتقاد به حضرت مهدی ( ع ) منحصر به شيعه نيست
عقيده به ظهور حضرت مهدی ( ع ) فقط مربوط به شيعيان و عالم تشيع نيست ،بلکه بسياری از مذاهب اهل سنت( مالکی ، حنفی ، شافعی و حنبلی و ... ) به اين اصل اعتقاد دارند و دانشمندان آنها ، اين موضوع را در کتابهای فراوان خود آورده اند و احاديث پيغمبر ( ص ) را درباره مهدی ( ع ) از حديثهای متواتر و صحيح مي دانند .

رواياتي كه اوصاف ياران حضرت مهدي(عج) را از نظر ايمان و اطاعت و شجاعت
برمي شمرند بسيارند كه به نمونه هائي از آنها اشاره مي كنيم:
1. اخرج القندوزي في الينابيع عن ابي بصير، قال: قال جعفرالصادق رضي الله عنه:
ما كان قول لوط عليه السلام لقومه: " لو ان لي بكم قوة او آوي الي ركن شديد"(1)
الا تمنيا لقوة القائم المهدي و شدة اصحابه. و هم الركن الشديد، فان الرجل منهم
يعطي قوة اربعين رجلا، و ان قلب رجل منهم اشد من زبر الحديد. لومروا بالجبال
لتدكدكت، لايكفون سيوفهم حتي يرضي الله عزوجل.
قندوزي در كتاب ينابيع الموده(2) از ابي بصير نقل مي كند كه امام صادق(ع) فرمودند:
گفتار حضرت لوط عليه السلام درباره قومش كه فرمود:" اي كاش مرا قوتي و يا پناهگاهي
امن و استوار مي بود كه از شر شما محفوظ مي ماندم" آرزويي است بر قدرت قائم
ما " مهدي(ع)" و استواري يارانش كه همان اركان محكم مي باشند. هر كدام از مردان
و ياران مهدي(ع) داراي قدرت چهل مرد هستند، دلهاي آنها از پاره هاي فولاد محكم تر
است، اگر بر كوهها بگذرند كوهها در هم فرو ريزند، دست از شمشيرهاي خود(در پيكار
با دشمنان دين) باز نمي گيرند تا آنكه خداي تعالي راضي شود.
2. قندوزي در حديث ديگري از ابي نعيم نقل مي كند كه امام باقر(ع) فرمودند:
ان الله يلقي في قلوب محبينا و اتباعنا الرعب فاذا قام قائمنا المهدي عليه السلام،
كان الرجل من محبينا اجرا من سيف و امضي من سنان.(3)
خداوي متعال در قلوب دوستان و پيروان ما بيم و هراس ( نسبت به دشمنان و كافران)
مي افكند. پس هنگامي كه قائم ما مهدي(ع) بپا خيزد هر يك از آنان بي پرواتر از
شمشير و برنده تر از نيزه خواهد بود.
3. سيطوطي در كتاب " الحاوي" از " نعيم ابن حماد" نقل مي كند كه امام باقر(ع) فرمودند:
يظهر المهدي بمكة عند العشاء الي ان قال: فيظهر في ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا عدد
اهل بدر علي غير ميعاد قزعا كقزع الخريف، رهبان بالليل اسد بالنهار، الي ان يقول:
فيلقي الله محبته في صدور الناس، فيصير مع قوم اسد بالنهار و رهبان بالليل.(4)
مهدي (ع) به هنگام نمازعشاء در مكه و در ميان سيصد و سيزده نفر از مرداني كه
به عدد اصحاب بدر هستند ظهور خواهد نمود. اينان كه بدون قرار قبلي همچون
ابرهاي پائيزي ( از گوشه و كنار آسمان و به سرعت) جمع مي شوند، پارسايان شب
و شيران روزند.
پس خداوند محبت مهدي(ع) را در قلب هاي مردم قرار مي دهد و او با چنين ياراني
پيش مي رود.
4. حسن بن سفيان و ابن نعيم از " ثوبان" نقل مي كنند كه رسول خدا (ص) فرمودند:
تجلي الرايات السود من قبل المشرق كان قلوبهم زبرالحديد.(5)
( در زمان ظهور حضرت مهدي) پرچم هاي سياهي از جانب مشرق نمايان خواهد
شد كه برگرد آنها افرادي هستند با دلهايي همچون پاره هاي آهن سخت و محكم.
5. نعماني به سند خود از ابان بن تغلب نقل مي كند كه امام صادق(ع) در حديثي
از امام مهدي(عج) سخن گفته اند و با اشاره به پرچم آن حضرت مي فرمايند:
فاذا هزها لم يبق مومن الا صار قلبه اشد من زبرالحديد و اعطي قوة اربعين رجلا.(6)
هنگامي كه پرچم مهدي(ع) به اهتزاز درآيد مومني نخواهد بود مگر آنكه قلبش از پاره هاي
فولاد محكمتر شود و نيروي چهل مرد به وي عطا گردد.
6. شيخ طبرسي در" كمال الدين"( نسخه مخطوط) و راوندي در" خرايج"(7) از " ابي جارود"
نقل مي كنند كه امام باقر(ع) از پدرشان به نقل از جد بزرگوار خود روايت مي كنند:
قال اميرالمومنين(ع) علي المنبر: يخرج رجل من ولدي في آخرالزمان... الي ان قال:
فاذا هز رايته امناء لها ما بين المشرق و المغرب و وضع يده علي رووس العباد، فلا يبقي
مومن الا صار قلبه اشد من زبر الحديد و اعطاه الله عزوجل قوة اربعين رجلا.
اميرمومنان حضرت علي(ع) بر منبر فرمودند:
در آخرالزمان مردي از فرزندان من به پا خواهد خاست...( تا اين كه مي گويند) هنگامي
كه پرچم او به اهتزاز درآيد شرق و غرب را دربرمي گيرد، و او دستان پر بركتش را بر سر
بندگان خدا قرار مي دهد. در اين هنگام مومني باقي نخواهد ماند مگر آنكه قلبش
از پاره هاي فولاد محكمتر شود و خداوند عزوجل نيروي چهل نفر را به او بدهد.
7. سيد بن طاووس در كتاب " الملاحم و الفتن" (ص52، چاپ نجف) از " ابن رزين غافقي"
نقل مي كند كه مي گفت از حضرت علي(ع) شنيدم: و رجال كأن قلوبهم زبرالحديد،
لا يشوبها شك في ذات الله اشد من الجمر، لو حملوا علي الجبال لأزالوها لا يقصدون
براية بلدة الا اخربوها. كان علي خيولهم العقبان يتمسحون بسرج الامام عليه السلام،
يطلبون بذلك البركه. و يحفون به يقونه بانفسهم في الحروب و يكفونه ما يريد.
فيهم رجال لا ينامون الليل، لهم دوي في صلاتهم كدوي النحل يبيتون قياما علي اطرافهم
و يصبحون علي خيولهم، رهبان بالليل، ليوث بالنهار. هم اطوع له من الامه لسيدها
كالمصابيح كان قلوبهم القناديل و هم من خشية الله مشفقون يدعون بالشهادة و يتمنون
ان يقتلوا في سبيل الله شعارهم يالثارات الحسين(ع) اذا ساروا سار الرعب
امامهم مسيرة شهر يمشون الي المولي ارسالا. بهم ينصرالله امام الحق.
ياران مهدي، مرداني هستند فولاد دل كه همه وجودشان يقين به خداست، مرداني
سخت تر از صخره ها كه اگر به كوهها روي آرند، آنها را از جاي بركنند. درفش پيروزمند
آنان به هر شهر و پايتختي روي نهد، آنجا را به سقوط وادار سازد، گوئي آن مردان عقابان
تيز چنگند كه بر مركبها سوار شده اند
. اين شيرمردان پيروز و عقابان تيزچنگ، براي تبرك و فرخندگي، دست خويش به زين
اسب امام مي كشند و بدين سان تبرك مي جويند. آنان او را در ميان مي گيرند
و جان خويش را در جنگها پناه او مي سازند، و هرچه را اشاره كند، با جان و دل، انجام
مي دهند. برخي از آنان شب هنگام نخوابند و زمزمه قرآن و مناجاتشان همچون صداي
زنبوران عسل فضا را آكنده سازد، تا بامداد به عبادت خداي بايستند و بامدادان سوار
بر مركب ها شوند.
آنانند راهبان شب و شيران روز و گوش به فرمان امام خويش. ايشان چون مشعل هاي
فروزانند كه دلهاي استوارشان بسان قنديل هاي نور در سينه هايشان آويخته است.
اين مردان، تنها از خدا مي ترسند، فرياد" لا اله الا الله" و" الله اكبر" آنان بلند است،
همواره شهادت و كشته شدن در راه خدا را آرزو مي كنند و شعار آنان" يا لثارات الحسين"
( بيائيد به طلب خود حسين و ياران حسين) است. به هر سو روي آورند، ترس و
بيم از هيبت آنان، پيشاپيش در دل مردمان افتد: ( و تاب مقاومت از همه گرفته شود)
اين خداجويان، سبكبال به سوي خداوند خويش روي مي آورند و خدا به دست آنان
امام حق را ياري مي فرمايد.
همچنين در روايات متعدد ديگري، اوصاف اصحاب مهدي(ع) آمده مانند آنچه در كتاب
صحيح مسلم ذكر شده است:
خير فوارس علي ظهرالارض يومئذ.
آنان بهترين دليران روي زمين هستند.
او من خير فوارس علي ظهرالارض في يومئذ.
يا از بهترين جنگاوران هستند كه بر روي زمين تا به امروز بوده اند.
رجال عرفوا الله حق معرفته.
مرداني هستند كه خدا را آنگونه كه بايد شناخته اند.
اصحاب الالويه.
آنها پرچمداران( حضرت مهدي"عج") هستند.
الفقهاء و القضاة و الحكام.
آنان فقيهان و قاضيان و فرمانروايان هستند.
پي نوشت ها
1. سوره هود/ آيه 80.
2. ينابيع المودة، صص 9-5، چاپ نجف.
3. ينابيع المودة، ص 538، چاپ نجف.
4. الحاوي، ج2، صص 144 و 145.
5. همان، ص 133.
6. غيبت نعماني، ص 167.
7. الخرايج و الجرايح، ص195.
نام: محمّد
نام پدر: امام حسن عسكرى(ع)
نام مادر: نرجس ( نرگس )
القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى
شكل: چون ستاره درخشان نورانى ، و داراى خالى سياه بر گونه راست
زاد روز: شب نيمه شعبان 255 ، هنگام طلوع فجر
زادگاه: شهر سامراء
غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال
غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال 329 آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت.
محل ظهور: مكّه معظّمه.
محل بيعت: مسجدالحرام ، ميان ركن و مقام.
بقیه در ادامه مطلب

امام حسن عليه السلام در زمان خويش عابدترين ، زاهدترين و برترين
مردم به شمار مى رفت . وقتى حج بجاى مى آورد بسيارى از اوقات پاى
برهنه مى رفت . هر وقت به ياد مرگ مى افتاد، مى گريست و اگر در
حضورش از قبر سخن به ميان مى آمد گريان مى شد و چون به ياد
قيامت و برانگيخته شدن در محشر مى افتاد اشك مى ريخت و هر وقت
به ياد عبور از صراط مى افتاد گريه مى كرد و هرگاه به ياد حضور مردم
براى حساب در پيشگاه خداوند مى افتاد ناگهان فرياد مى كشيد و از
شدت بيم و هراس از هوش مى رفت و غش مى كرد، هرگاه براى نماز
آماده مى شد اعضايش از خوف خدا مى لرزيد، هر وقت از بهشت و
دوزخ سخن مى گفت چون شخص مارگزيده مضطرب مى شد آنگاه از
خدا خواستار بهشت مى شد و از آتش جهنم به او پناه مى برد و چون
آيه يا ايها الذين امنوا را تلاوت مى كرد، مى فرمود:
لبيك ! اللهم لبيك !...هنگامى كه مشغول وضو مى شد اعضايش مى
لرزيد و چهره مباركش زرد مى گشت وقتى كه مى پرسيدند:
چرا چنين حالى پيدا مى كنى ؟
مى فرمود:
سزاوار است كسى كه در مقابل پروردگار عرش مى ايستد، رنگش زرد و
اعضاى او دچار رعشه گردد.
هر وقت به در مسجدمى رسيد روى به آسمان مى نمود،عرض مى كرد:
بار خدايا! مهمان تو بر در خانه ات ايستاده است ، اى خداى بخشنده !
شخصى گناهكار پيش تو آمده ، اى خداى مهربان ! از گناهان من به خاطر
بزرگواريت درگذر!
|
پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله ) آن قدر براى نماز و عبادت مى ايستاد كه پاهايش ورم مى كرد، آن قدر نماز شب مى خواند كه چهره اش زرد مى شد و آن قدر در حال عبادت مى گريست كه بى حال مى گشت . |
دعبل بن على خزاعى شاعر اهل بيت(ع)
ابوعلى يا ابوجعفر دعبل خزاعى ، از خاندانى معروف به تقوا و ديندارى و فضيلت و شجاعت است. پدرش على بن رزين، و عمويش عبدالله بن رزين، و پسرعمويش ابوجعفر محمد و برادرانش ابوالحسن على و رزين، همه شاعر بودند و سخنور.
گفته اند كه اصلش از كوفه است و بعضى هم او را قريشى دانسته اند. بيشتر در بغداد مى زيست و از ترس معتصم كه به هجوش پرداخته بود، مدتى از شهر بيرون رفت. به روزگار مطلب بن عبدالله بن مالك به مصر آمد و از طرف او به ولايت « اسوان » منصوب شد. ولى بعداً چون دريافت كه شاعر هجوش كرده است، او را از آن مقام بركنار كرد.
علامه امينى ، زندگى وى را چهار مرحله دانسته است:
1 ـ فداكارى او در مهر خاندان عصمت.
2 ـ نبوغ او در شعر و ادب و تاريخ و تأليفهايش.
3 ـ روايت حديث و راويان حديث از سوى او و كسانى كه دعبل از جانب آنان به نقل حديث پرداخته است.
4 ـ رفتارش با خلفا و پس از آن، شوخ طبعى ها و نوادر كارهايش و ....
« خزاعه »، قبيله شاعر، بطنى است از قبيله « اَزد » كه به دوستى آل محمّد(ص) چنان شهره بودند كه معاويه مى گفت: قبيله خزاعه در دوستى على بن ابى طالب(ع) به حدّى رسيده اند كه اگر براى زنانشان ميسّر مى شد، با ما به نبرد برمى خاستند.
دعبل از شيعيان سرشناس كوفه، متكلم، اديب، خردمند و آشنا به علم ايّام و طبقات شاعران بود. گويند ار اهل قَريسا است. ديوان شعرش سيصد برگ بوده است كه به وسيله اديب معروف ابوبكر صولى گردآورى شده است.
بنا به نقل ابن نديم، در كتاب الفهرست، وى به سال 148 هجرى بزاد. در زمان هارون الرشيد به بغداد رفت و تا مرگ او در آن جا سكنى گزيد. بعد از مسافرت امام رضا(ع) به خراسان، دعبل نيز به خراسان آمد و تا شهادت امام در خدمت ايشان ماند و قصيده تائيه را انشا كرد. امام پيراهنى همراه با انگشترى عقيق و درهمهاى مسكوك به نام خود، به او بخشيد. دعبل پادشاهان را مدح نمى كرد. چون سبب را از او پرسيدند، گفت: آن كگه پادشاهان را ستايش كند، طمع در جوايز آنان دارد و مرا چنين طمعى نيست.
همه پادشاهان و قدرتمندان از تيغ زبانش مى ترسيدند و دشمنان آل على (ع) از قدرت كوبنده بيانش مدام بر خود ارزان بودند. زبانى صريح و بى باك و ايمانى نيرومند و پاك داشت. هرگز او را نمى ديديد كه در راه الله از سرزنش ملامتگران بر خود هراسى به دل راه دهد. او بى محابا مى سرود:
نكوهش جانشين پيامبر(ص)، بدگويى از شخص پيامبر است. فرزندان پيامبران را سرزنش مى كنى ، در حالى كه خود تبهكارى ناپاك هستى ؟!
به مأمون مى گفت:
من از تيره اى هستم كه شمشيرهايشان برادرت را كشت و تو را بر تخت مراد نشاند!
احمد بن مدبر گويد:
دعبل را ديدم و به او گفتم: تو در اين شعر كه خطاب به مأمون سروده اى ، بسى بى باكى از خود نشان داده اى ! گفت:
اى ابواسحاق! من چهل سال است كه چوبه دار خويش را بر دوش مى كشم و كسى را نمى بينم كه مرا بر آن دار كشد!
در روزگارى كه از طرف مأمون مورد پيگرد بود، و نزد ابودُلَف عجلى مى زيست، ابراهيم بن مهدى ، عموى مأمون را چنين هجو كرد:
از كجا؟ چگونه؟ چرا؟... هرگز نمى تواند فاسق و نابكارى خلافت را از تبهكارى ديگر به ارث برد!
و آن هنگام كه امام رضا(ع) را در طوس و در كنار قبر هارون الرشيد به خاك سپردند، اين شعر را سرود:
در توس دو قبر است: آرامگاه بهترين مردم، و قبر بدترين ايشان! نه آن ناپاك از همسايگى پاك بهره اى مى برد، و نه انسان پاك را از همجوارى پليد آسيب و زيانى است!
همين فريادگر شب ديجور تاريخ بود كه همه رنج و اندوه و ستمى را كه بر آل پيامبر(ص) رفته بود، به نيروى تمام قرياد كشيد و از روزگار خواست تا پس از اين همه ستم و حق كشى و مظلوميت، ديگر لب به خنده نگشايد:
روزگار اگر بخواهد نيش به خنده بگشايد، خدا نيشش را باز نكند! كه آل محمد(ص) همگى قربانى ستمهاى تاريخ شدند و از ميان رفتند. يكايك از خانه هايشان آواره شدند و گويى به جرمى نابخشودنى دست يازيده اند.
دعبل شاعرى خوش طبع بود، با شعرى روان و برخوردار از بافتى منطقى و مستدل.الفاظى ساده و گويا به كار مى برد. معانى بلند، آشكارا در اشعارش موج مى زد. نسبت به اهل بيت، چه در مدح و چه در رثاء، با عاطفه اى صادقانه سخن مى گفت. در تعبير و تفكر شعرى از تمدّن و فرهنگ بنى عباس متأثر نبود، بلكه به شيوه شاعران پيشين و به سبك بدويان شعر مى سرود.
به گفته علامه امينى :
« چه دليلى آشكارتر از سروده نامبردار او (تائيّه) كه در لابلاى كتابها آمده و در اثبات معانى واژه ها و ريشه لغات از آن گواهى مى جويند و آن را در مجالس شيعه مى خوانند! شعرى سهل و ممتنع كه شنونده در آغاز مى پندارد توان سرودن مانندِ آن را دارد، اما چون به ژرفاى آن فرو مى رود و در آن به كنكاش مى پردازد، درمى يابد كه از ساختن شعرى نزديك به حريم آن قصيده بلند نيز، عاجز و درمانده و ناتوان است. چه جاى آن كه با آن برابر گردد! »
محمد بن قاسم بن مهرويه مى گفت:
« از پدرم شنيدم كه شعر با دعبل پايان مى پذيرد! »
بينش عميق شاعر و ژرف نگرى او در مسائلـبرخلاف همگنانش كه تنها مسائل سطحى و روزمره را درمى يافتندـعمق فاجعه و حادثه را ديده بود. دور بودن آل على ار رهبرى مردم و بر سركار آمدن امويان و عباسيان از ديد شاعر تنها حادثه اى نبود كه به عنوان واقعيتى تاريخى بتوان به سادگى از آن گذشت، يا در سطح كشمكش دو خانواده و نبرد بين دو انديشه طرحش كرد، بلكه او تمام مردمى را كه حمّالة الحطب اين آتش بوده و يا با سكوت به اين كار تن داده اند و به يارى حق برنخاسته اند، و با بى اعتنايى به اصل موضوع، جبهه باطل را تقويت كرده اند، سهيم و شريك و مسؤول اين فاجعه مى داند:
هر قبيله اى كه ما در عرب مى شناسيم؛ از يمانى تا بكر و مضر، همه در خون خاندان على شركت دارند؛ همان گونه كه شركت كنندگان در قمار، در تقسيم گوشت گوسفند سربريده، شريك و يكسان اند!
بينش سياسى و همراه با طنز و نيشخند شاعر، در داستان زير بخوبى پيداست:
ابوناجيه آورده است كه به دعبل خبر رسيد: معتصم اراده فريب و كشتن او را دارد. به جبل گريخت و در هجو او چنين سرود:
دلباخته غمزده دين از پراكندگى دين گريست و چشمه اشك از چشمش جوشيد.
پيشوايى به پا خاست كه از هدايت به دور است و دين و خرد ندارد.
اخبارى كه حكايت از كشوردارى مردى به نام معتصم و تسليم عرب در برابر او كند، به ما نرسيده است.
اما آن گونه كه پيشينيان گفته اند، چون كار خلافت دشوار شد، بنا به گفته كتابهاى مذهبى ..
... شاهان بنى عباس هفت تن خواهند بود و از حكومت هشتمين نوشته اى در دست نيست.
اصحاب كهف نيز چنين اند كه به گاه شمردن، هفت نيكمرد در غار بودند و هشتمين آنها سگشان بود!
من سگ آنها را بر تو اى معتصم! برترى مى دهم؛ زيرا تو گنهكار هستى و او نبود!
حكومت مردم از آن روز به تباهى كشيد كه وصيف و اشناس (دو غلام ترك كه در دولت معتصم صاحب منصب شدند) به مقام رسيدند... و اين چه اندوه بزرگى است!
معتصم كه مرد و واثق به جاى او نشست، دعبل چنين سرود:
خليفه اى مرد و هيچ كس بر او نگريست، و خليفه اى آمد و هيچ كس از آمدنش شادمان نشد.
در هجو طاهر ذواليمينين كه به همدستى هرثمة بن اعين بغداد را به آتش كشيد، و به اين بهانه كه دست راستش در گرو بيعت مأمون است، با دست چپ با امام رضا(ع) بيعت كرد، چنين گفت:
طاهر را بنگريد با دو دست راست و يك چشم، شگفتا! چشمى را كه بايد، ندارد، و دست اضافه اى را كه نبايد، دارد!
ابن شهرآشوب دعبل را از ياران امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) دانسته است.
نجاشى در فهرست خود از برادرش چنين آورده است كه دعبل به ديدار موسى بن جعفر(ع) و ابوالحسن رضا(ع) نايل آمده و محضر امام جواد را نيز درك كرده و به ديدار او توفيق داشته است.
دعبل گويد:
« به محضر امام على بن موسى الرضا(ع) وارد شدم، امام فرمود: چيزى از سروده هايت را بخوان. من قصيده تائيه را خواندم، تا به اين بيت رسيدم كه:
آن گاه كه بر ايشان ستم شود....
امام آن قدر گريست تا بيهوش شد. خادم امام كه بر بالين حضرت بود، به من اشاره كرد كه ساكت شوم. من لحظه اى سكوت كردم. سپس امام به من فرمود: دوباره بخوان، از آغاز! و من شعر را بازخواندم تا به همان بيت رسيدم. امام اين بار نيز از شدن گريه و ناراحتى بيهوش شد. خادم باز هم اشاره كرد كه ساكت شوم و من چنين كردم. بار ديگر امام فرمان داد كه قصيده را از ابتدا بازخوانم و تا آخر خواندم. حضرت سه بار به من ( آفرين ) گفت و ده هزار درهم از سكه هايى كه به نام ايشان زده بودند، به من بخشيد؛ كارى كه با ديگران نكرد. چون به عراق بازگشتم، شيعيان هر درهم از آن را به ده درهم خريدند و من صاحب صدهزار درهم شدم. »
ابوخالد خزاعى گويد:
« به دعبل گفتم: واى بر تو! همه خلفا و وزرا و فرماندهان را هجو كردى ، در همه عمر فرارى و آواره و ترسان زيستى . اگر دست از اين كار بردارى ، خودت را از اين گونه مصائب در امان داشته اى .
دعبل گفت: واى برتو! من در آن چه گفتى انديشيده ام، و بيشتر مردم را آزموده ام. آنها تنها بيم مى دهند. بر شاعرى كه خوب شعر بگويد، حتى اگر از شرّ اشعارش ايمن نباشند، هيچ باكى نيست؛ زيرا كسانى كه به ملاحظه حفظ آبروى خويش از تو پروا دارند، بسى بيشتر از كسانى است كه به ملاحظه احترام و بزرگداشت خود از جانب تو، رو به سوى تو مى آورند ... چون، عيب مردم بيش از خوبى هاى آنهاست. »
مأمون از اشعار او در شگفت بود و مى گفت: قصيده عينيه دعبل، در سفر و حضر، پيش روى من است.
دعبل در مسائل شيعى اشعار فراوانى دارد و در فضايل آل على و در رثاى امام حسين(ع) سروده هاى بسيارى از خود به يادگار گذاشته است. دوستى اهل بيت او را به نشاط مى آورد و هنگامى كه از آنان سخن مى گفت، چنان با گريه و سوز و خلوص لب مى گشود كه چنين عاطفه اى در هيچ شاعرى ديده نشده است.
هنگامى كه امام رضا(ع) لباس خويش را به عنوان خلعت به او بخشيد و او همراه آن لباس وارد قم شد، مردم قم از او خواستند تا پيراهن امام را به سيصدهزار درهم به آنان بفروشد. او راضى نشد، مردم پيراهن را از او گرفتند و به او گفتند: يا پول را بگير و يا پيراهن را به تو باز نخواهيم داد. دعبل گفت: من آن را از روى ميل به شما نداده ام، لباس غصبى هم شما را سودى ندارد. سرانجام با توافق، يكى از دو آستين جامه را با سيصد هزار درهم به او دادند.
دعبل در سال 246 هجرى به دست مأمورى از سوى مالك بن طوق در قريه شوش در خوزستان به شهادت رسيد و در همان ده و به قولى در شهر شوش به خاك سپرده شد. گويند: وصيت كرد قصيده تائيه را در قبرش نهند.
ترجمه قصيده تائيه دعبل خزاعى در ستايش خاندان پيامبر(ص)
مويه گران، با آه سوزان و ناله دردناك، در همهمه اى گنگ و نامفهوم با يكديگر سخن گفتند.
ناله زنان ، با دم زدن هاى آرام خويش، دلباختگانى را ياد كردند كه پيشتر دربند عشق بوده اند يا زين پس گرفتار آن مى شوند.
مرغان نوحه گر، بالا و پايين پريدند ، تا آن دم كه سپاه شب با يورش لشكر نور، در هم شكست و گريخت.
سلام بر عرصه هاى بى معشوق! آن سان كه اندوهناكى شيفته و غمزده بر عرصه هاى تهى ، سلام دهد.
ياد باد روزگاران سرسبزى ِ سرزمين عشق، كه ما را با شميم دلربايان و شرم سپيدسيمايان الفتى بود.
ياد باد شبهايى كه دلدادگان، وصال يار را بر هجران و نزديكى محبوب را بر دورى او برترى مى دادند.
ياد باد آن گاهى كه دلبران با سيمايى گشاده، دزدانه مى نگريستند و دست خويش را شرمگنانه، حجاب رويشان مى كردند.
ياد باد زمانه اى كه هر روز، ديدار يارانِ دلربا مرا شادابى مى داد و هر شب شادمانى بى اندازه اى بر من خيمه مى زد.
آن هنگام كه همه در دشت عرفات گرد آمده بودند، ايستادن من در صحراى محسّر چه اندوه برانگيز و حسرت زا بود!
مگر نديدى كه روزگار بر مردم چه ستمها كرد: از كاستن شمار ايشان و پراكنده ساختنشان...
... تا برآمدن فرمانروايانى سخره پرداز، و گمراهانى كه در سياهى شب، در پى ايشان افتادند و كوردلانه، نور را در ميان تاريكى ايشان جست و جو كردند!
از نماز و روزه كه بگذريم، چگونه و از كجا مى توان نزديكى خدا را دريافت؟
جز از راه دوستى فرزندان و خاندان پيامبر و خشم گرفتن بر بدكاره زادگان و نسل امويان؟
جز از راه دشمنى با فرزندان هند و تبار سميّه ناپاك كه همه كافرپيشه و گنه كردار بودند؟
همانان كه با گفته هاى نادرست خويش و شبهه پردازى ، پيمانهاى قرآن و احكام استوار آن را بشكستند.
كارى كه آنان كردند، چيزى نبود جز آزمونى كه پرده از گمراهى و دورويى و كينه هاى ديرينه اين و آن برداشت.
ميراثى بود كه بدون پيوندهاى خويشاوندى بدان دست يازيدند، خلافتى كه بدون شايستگى رهبرى بدان رسيدند و حكومتى كه بدون تكيه بر شورا و گمراهانه بدان آويختند.
اين است دردهايى كه سرسبزى افق را در ديدگان ما به سرخى مى كشاند و شيرينى آبهاى گوارا را در كام ما تلخ مى سازد.
آنچه اين شيوه هاى نادرست را در ميان مردم گستراند، تنها آن بيعتِ شكننده اى بود كه بى انديشه فردا ميان خويش بستند.
و فريادهاى آشكار و بيهوده سقيفه نشينان كه گمراهانه به ادعاى خلافت بلند شد!
اگر خلافت را به آن كسى مى سپردند كه سفارش شده بود، از هر لغزشى ايمن مى ماندند.
همان برادر خاتم پيامبران، همان پيراسته از هر ناپاكى ، همان شير ميدانهاى نبرد.
اگر وصايت پيامبر را از ياد برده اند، غدير را به شهادت بگيرند ... بدر را و احد را با آن قله هاى سربه فلك كشيده اش!
و آيات قرآن را كه به برترى او گواهى مى دهد و فداكارى هاى او را به گاه تنگدستى !
و بزرگى ِ شكوهى را كه پيشتر از هر كس ديگرى ، تنها او بدان دست يافته بود،
ويژگى هايى كه با نيرنگ و پول به دست نمى آيد و تنها از دمِ تيز شمشيرهاى آخته مى گذرد.
همان همراز جبريل امين، آن گاه كه شما دل در گرو پرستش عزّى و مناة داشتيد.
در دشت عرفات بر ويرانى خانه ها گريستم و سرشك خويش را با خاك دشت آميختم.
زنجير شكيبايى ام از هم گسست و تماشاى آوارِ خانه هايى كه به ويرانى افتاده و اكنون بيابانى بيش نيست، آتش شيدايى من را شعله ور ساخت.
خانه هايى كه پيشتر مدرسه آيات قرآن بود و اينك از آواى تلاوت تهى است، و كانونهايى كه در آن وحى فرو مى آمد و اكنون از پهنه آن چيزى به چشم بازنمى تابد.
سراهايى از آنِ خاندان پيامبر خدا، در خيفِ منا، در كعبه، در عرفات و در جمرات.
سراهايى از آنِ عبدالله پدر پيامبر در خيف، و از آنِ بزرگمردى كه ما را به نماز فرا مى خواند.
خانه هاى امام على، امام حسين، جعفر برادر امام على، حمزه و امام سجّاد؛ همو كه پيشانى اش پينه بسته بود.
خانه هاى عبدالله بن عباس، برادرش فضل، همراز خلوت پيامبر.
خانه هاى نوادگان پيامبر، دو فرزند جانشين او كه علم و دانش و نيكى ها را از وى به ارث برده است.
خانه هايى كه پيام وحى در ميان آن بر احمد فرود مى آمد؛ همو كه نامش را در نمازهاى خويش مى آوريم.
خانه هايى از آنِ گروهى كه به هدايت ايشان ره مى يابيم و در پرتو آن از لغزش در امان مى مانيم.
خانه هايى كه جبريل امين درود و بركت الهى را با خود به درون آن مى آورد.
سراى وحى خدا، كانون دانش الهى ، راه آشكار و پيداى رهايى .
سراى نماز و پرهيزكارى و روزه و پاكى و نيكى .
خانه هايى كه نه تيميان قبيله ابوبكر توان نشستن در آن را دارند و نه فرزندِ پرده درِ صُهاك عمر آن را تاب مى آورد.
سرزمينى كه گرچه ستم دشمنان نشانه هاى آن را از ميان برده، يادش اما در درازناى روزگاران جاودانه است.
لختى درنگ كنيد تا از اندك بازماندگان آن بپرسيم: از دوران نماز و روزه چه ها به ياد دارند؟
و كجايند آنان كه به سان شاخه هاى پراكنده درختان در جاى جاى زمين پراكنده اند؟
همانان كه اگر پيوند خويشاوندى خويش را آشكار سازند ميراث دار پيامبرند، و برترين سروران و بهترين پشتيبانان امّت.
همانان كه اگر در نماز خويش آنان را ياد نكنيم، نمازى ناپذيرفته داريم.
همانان كه در هر جا و با هر گرفتارى ، از گرسنگان پذيرايى كردند و بخشندگى و بركت آفرينى شان از همگان افزونتر است.
... و آن سوى ديگر، مردمانى هستند اهل شبيخون و دروغ بستن و خشم و كينه،
كه هر گاه نام كشتگان بدر و خيبر و حنين به ميان آيد، سرشك از ديدگان مى ريزند.
اينان با انبوه كينه هايى كه در دل آكنده اند، چگونه مى توانند به پيامبر و يارانش عشق ورزند؟!
گيرم كه در سخن با او نرم بودند، اما دلهاشان سرشار از خشمى نهفته بود.
اگر خلافت جز با خويشاوندى پاى نمى گيرد، خاندان هاشم از اين و آن سزاوارترند.
خداوند آرامگاهى را كه در مدينه است با باران رحمت خويش، آبيارى كرده و امنيت و بركت را در آن نهاده است.
پيامبر هدايت، كه خدايش بر او درود فرستد، و از سوى ما روحش را لبريز از هداياى خويش سازد.
و تا آن گاه كه آفتاب از افق مى دمد، و ستاره هاى آسمان شب چشمك مى زنند، بر وى سلام ارزانى دارد.
اى فاطمه! اگر حسين را به ياد آورى كه به تيغ دشمنان بر خاك افتاده، و بر كرانه فرات تشنه جان سپرده است،
گونه گلگون خود را خواهى نواخت، و سرشك از ديدگان خويش خواهى ريخت.
اى فاطمه! اى دختر برترين آفريدگان! برخيز و بر ستاره هاى به خاك افتاده مويه كن.
درود من بر قبرهاى كوفه، قبر مدينه، و قبرى كه در فخّ است.
درود من بر قبر جوزجان، و قبرى كه در غربت خمرا است.
درود من بر قبر نفس زكيه در بغداد، كه رحمت خدا او را در غرفه هاى بهشت فرا گرفته است.
درود من بر قبر توس، شگفتا اندوهى كه پيوسته آتش افسوس را در درون مى گدازد!
تا روز رستاخيز كه خدا امام قائم را برانگيزاند و غبار غم و اندوه را از چهره ها بزدايد.
برترين درودهاى خدا بر على بن موسى، كه خدايش امر او را به راستى آورد.
امّا آن دردى كه هر چه بكوشم، مرا ياراى بازگويى زواياى جانكاه آن نيست...
ريشه در قبرهايى دارد در كنار رود فرات، در كربلا،
از آنِ انسانهايى والا كه بر كرانه فرات با تشنگى جان دادند. كاش مرا نيز پيش از فرا رسيدن مرگ، در ميان آنان جايى بود!
سوز نهان خويش را به شكايت بر آستان خدا مى برم كه هر گاه سوگ آنان را ياد مى كنم، ساغرى تلخ و لبريز از اندوه مرا نثار مى گردد.
از زيارت بارگاه ايشان هراسانم؛ زيرا ديدار جاى ِ جان باختنِ ايشان در ميان دشت و نخلستان، اندوه مرا افزون مى كند.
رخدادهاى زمانه ايشان را پراكنده است، ديگر سرايى از آنان به چشم نمى آيد كه مردم در آن آرام گيرند.
بازماندگانشان تنها گروهى هستند كم شمار، كه در مدينه با رنج و سختى مى زيند.
اينك زائر آرامگاههاى ايشان بسى اندك است، ... جز شمارى كفتار و عقاب و باز كه بر ويرانه گورها مى نشينند.
هر روز شهيدى از تبار ايشان در گوشه اى از اين زمين پهناور بر خاك مى افتد.
روزگاران امّا، به كسانى كه در آن گورها خفته اند، هرگز آسيبى نمى رساند و زبانه هاى دوزخ راهى به ميان ايشان ندارد.
پيشتر شمارى از ايشان در مكه و زمينهاى گرداگرد آن مى زيستند كه در قحطسالى ها، بى باكابه، بر دشمنان مى تاختند و شتران ايشان را مى كشتند.
آنان آستانى داشتند كه زنان بدكاره را در آن راهى نبود و خود سيمايى نورانى داشتند؛ چندان كه از پس پرده نيز مى درخشيد.
هر گاه با تيرهاى گندمگون خويش بر سپاهى مى تاختند، خود را بى محابا به دل دشمن مى زدند و بر آتش نبرد مى دميدند.
اينان اگر روزى بخواهند به نياكان خويش ببالند، از محمّد نام مى برند، و از جبريل و قرآن و سوره هاى آن،
و از على آن بزرگمرد نيكوخصال ياد مى كنند و از فاطمه زهرا، برترين دختران.
و از حمزه و عباس، دادگران پرهيزكار، و از جعفر كه در هاله اى از عزت و مردانگى پر كشيد.
اينان كه يادشان را آورديم، از تبار هند بدكار و مردان پيرامون او به هم نرسيده اند، و از بى خردان و ناپاكان گرداگرد سميه نيستند.
دير نباشد كه تيم و عدى ( قبيله هاى ابوبكر و عمر ) از پدران خويش درباره آن بيعت زشت و نادرست بازخواست كنند!
و از ايشان بپرسند كه به چه حق، پدران اين نسل پاك را از حق خويش بازداشتند و فرزندانشان را در جاى جاى جهان پراكندند؟
و خلافت را از جانشين راستين پيامبر به راهى ديگر افكندند و پايه پيمانى كينه توزانه را ريختند؟
امام و سرور اين مردم، برادر و همتاى پيامبر است، همان ابوالحسن كه اندوه از جان پيامبر مى زدود.
مرا درباره خاندان پيامبر سرزنش مكن، كه تا هستند، دل در گرو آنان دارم و وامدار ايشانم.
راه هدايت خويش را در ميان ايشان يافته ام، كه در هر حال، برترين برگزيدگان اند.
رشته دوستى خويش را صادقانه به سوِى آنان افكنده ام، و جان خويش را عاشقانه بديشان سپرده ام.
بار پروردگارا! اين دلدادگى را با آگاهى بياميز و با عشق به آنان بر پاداش نيكى هاى من بيفزاى .
تا هر گاه كه حاجيان به كعبه مى روند و تا هر زمان كه قُمريان بر درختان ناله مى زنند، بر سوگ آنان خواهم گريست.
تا آن هنگام كه جانم در بدن است، غم ايشان را در دل نهفته دارم و دوستدار آنانم و با دشمنانشان در ستيز.
جانم فداى شما پير و برناى خاندان وحى ! به پاس اسيرانى كه رها كردند و خونبهايى كه بسيار پرداختند و به پاس نيزه هاى برّانى كه با آن، بند از پاى اسبان در حال مرگ گسستند!
در راه دوستى شما، كسانى را كه پيمان خويشاندوى با من ندارند، دوست مى دارم، و در اين راه، همسر و دختران خويش را رها مى كنم.
هراسان از كينه ورزانِ ستيزه جوى ناسازگار، عشق شما را در دل پنهان مى دارم.
اى ديده! بر ايشان گريه كن و اشك افسوس را سخاوتمندانه رها ساز كه هنگامه بارش سرشك و جارى ساختن اشك بر گونه هاست.
در روزهاى پرتلاش اين دنيا همواره هراسان بودم، امّا پس از مرگ، اميد آرامش و آسايش دارم.
آيا نمى نگرى كه سى هنگامه حجّ سپرى شده و من بامدادان و شامگاهان را در اندوه و افسوس مى گذرانم؟
حقوق ايشان را در ميان ديگران مى بينم كه دست به دست مى گردد و دست آنان از حقشان تهى است.
اين سوز درون خويش را چه سان خاموش كنم كه مى بينم امويان كافرپيشه و نفرين شده...
... و فرزندان زياد در كاخهاى خويش آرام گرفته اند و خاندان رسالت در شهرها آواره اند؟
زين پس، تا آن گاه كه ستاره اى در سپهر مى درخشد و بانگ اذان به گوش مى رسد، بر ايشان خواهم گريست.
زين پس، تا آن زمان كه خورشيد مى تابد و مى خوابد و در همه روزان و شبان بر ايشان مويه خواهم كرد.
واى كه سرزمين پيامبر يكسره به ويرانگى گراييده و فرزندان زياد در خانه هاى خويش آرميده اند!
واى كه خون از گلوى نسل پيامبر مى جوشد و فرزندان زياد در حجله هاى خويش آسوده اند!
واى كه حريم پاك پيامبر دستبرد ديگران است و فرزندان زياد در رفاه و امنيت مى زيند!
اگر كسى از خاندان پيامبر شهيد شود، ايشان با دستهايى به او روى مى آورند كه ديگر آن را توان حق ستانى نيست!
اگر اميد امروز و فرداى من نبود، در پى ِ ايشان دل من پاره پاره مى شد.
اما باور دارم كه بى ترديد امامى با نام خدا و به بركت او برخواهد خاست،
و حق و باطل را در ميان ما آشكار خواهد ساخت و به نيكى ها و بدى ها پاداش خواهد داد.
پس اى جان! شادمان باش و مژده ات باد! كه آن روز دور نخواهد بود.
از درازى ستم منال، كه نيروى خود را براى آن روز ماندگار مى بينم.
اگر خداى مهربان عمر مرا تا آن روز به درازا كشاند، و مرگ مرا به تأخير افكند...
... دلم قرار مى يابد و هيچ اندوهى در اندرونم خانه نمى كند و آن روز شمشير و نيزه ام را با خون دشمنان سيراب مى سازم.
من از خداى مهربان مى خواهم كه به عشق ايشان مرا در بهشت خويش زندگى جاويدان بخشد.
و اميد دارم كه همه مردم در آسايش زندگى كنند، كه مى دانم خدا دمى نيز روى از ايشان برنمى گرداند.
اگر من نيكو سخن گويم، آن را با گفتارهاى ناپسند خويش انكار مى كنند و مى كوشند تا حق را با شبهه هاى خويش بپوشانند.
من اما، از رويارويى با اينان پرهيز دارم و به اشكهايى كه از ديده مى ريزم بسنده مى كنم.
من مى كوشم كوههاى برافراشته را از جاى خود بركَنم و سخن خويش را در گوش سنگهايى ناشنوا فرو برم.
مرا همين بس كه اندوهى از ايشان گلوى مرا مى آزارد، سوگى كه در ميان ناى و سينه ام در گذر است.
مخالفان ايشان يا دانشمندانى هستند كه از علم خويش بهره اى نمى برند يا كينه توزانى كه هواى نفس آنان را به شهوترانى مى خواند.
اينك گويا ديگر شانه هايم تاب اين اندوه گران و جانكاه را ندارد.
اى وارثان دانش پيامبر و خاندانش! هر لحظه سلامى خوشبو نثارتان باد!
جان من در زندگانى در پناه ايشان آرامش داشت، پس از مرگ نيز آرامش را اميد دارم.
نقل است صاحب دلی می گفت: از خدا آن خواهم که هیچ نخواهم .
ظریفی هم در پاسخ او گفته ، باز هم که خواستی .
| زندگی نامه | 1385/05/18 |
|
بسم الله الرحمن الرحيم در ايامي كه اشرافيت شرافت بود وشهرنشيني كمال، در خانواده اي تهيدست در روستايي دورافتاده از توابع گرمسار متولد شدم. والسلام | |
در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشهاى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مىگويد: «من اين شمع را ديدم».آنچه در اوصاف على (ع) مىآيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت: او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مىكنيم.
على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مىزد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مىآمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهرهاى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش، موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مىدرخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقرهاى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مىنمود.گردنش ستبر و شانههايش همچون شانههاى شيرى ژيان، فراخ بود.
در روايتى ديگر ذكر شده است: شانههايش مانند شانههاى شيرى قوى جثه، پهن بود. بازوان نيرومندش، از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجههايى قوى و قدرتمند داشت.
در روايتى ديگر نيز آمده است: آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مىگرفت، بر او مستولى مىشد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مىداد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفتشده بودند، بزرگ مىنمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مىشد.چون به ميدان كارزار روى مىآورد، با هروله و شتاب مىرفت.نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى، پيروز مىشد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.
مغيره در اين باره گفته است: على (ع) همچون شير بود، بلكه از شير قوىتر و اندامش از اندام او بهنجارتر مىنمود.
آن حضرت را با الفاظى همچون اصلع (طاس و بىمو) ، اجلح (كسى كه جلوى سر او كم مو باشد) ، انزع (مردى كه موى پيشانيش از هر دو طرف رفته) و بطين (شكم بزرگ) بسيار توصيف كردهاند كه ذكر آن نيز گذشت.
در كتاب فائق آمده است كه ابن عباس مىگويد: من زيباتر از طرفين پيشانى على (ع) نديدهام.شرصتان (طرفين پيشانى) از شرص و به معناى جذب و كشيدن است.گويا مو كشيده شده و جاى آن معلوم مىشود.آيا به وجه تسميه مو به نزعه نمىنگرى و نمىبينى لغات جذب و نزع همه از يك رشته سرچشمه مىگيرند؟!
كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 18
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه على حجتى كرمانى
|
خطبه بدون الف مولاى متّقیان علی علیه السلامچنین روایت شده كه وقتى اصحاب پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ با یكدیگر مذاكره مى نمودند كه كدام یك از حروف هجا در كلام زیادتر استعمال مى شود، بالاخره رأى همه بر آن قرار گرفت كه الف زیادتر در كلام مى باشد. حَمِدْتُ حَمْدَ مُقرٍّ بِربوبیته ، مُتَخَضِّعٍ لِعبودیتِه ، متنصّل من خَطیئتِه ِ، معترف بتوحیده ، جمستعیذ من وعیده ج مؤمّل من ربّه مغفرةً تُنجیهِ یوم َیشْغَلُ عن فصیلتِه و بَنیه . و نستعینُهُ و نسترشدُهُ و نُؤْمُنُ به و نتوكَّلُ علیه ، و شهدْتُ له بضمیر مُخلصٍ موقِن ٍ، و فَرَّدْتُه تفریدَ مُؤمنٍ مُتقن ، و وَحَّدتُه توحیدَ عبدٍ مُذعِن ٍ، لیس له شریكٌفى مُلكِه ِ، و لم یكن له ولى ٌّ فى صُنعِه ، جَلَّ عن مشیرٍ و وزیرٍ، و جتنزّه ج عن جمثل وج نظیر. عَلِمَ فستر، و بَطَن فخبرَ، و مَلَك فقهرَ، و عُصى َ فَغَفرَ، جو عُبِدَفَشَكرج و جحَكَمَ فَعَدل َج و تَكَرَّمَ و تَفَضَّل َ، لَم ْیزَلْ و لایزُول ، جوج (لیس كَمِثلِه شى ءٌ) جو هو قَبْلَ كلِّ شى ءج و بَعدَ كُل ّشَى ء. رَبٌّ متفرّدٌ بعزّتِه ، متملّكٌ بقُوّتِه ِ، متقدِّسٌ بِعُلوِّه ، مُتكبّرٌ بِسموِّه ِ، لیس یدرِكهُ بصرٌ، و لم یحِطْ به نظرٌ، قوى ٌّ منیع ٌ، بصیرٌ سمیع ، جعلى ّ حكیم ، رؤوفٌ رحیم ،عزیزعلیم . پى نوشت1ـ این ترجمه برگرفته از كتاب مخزن اللئالى ، نوشتهء بانو مجتهده امین ، صص 125ـ 137مى باشد.( متن حاضر ترجمه بانو مجتهده امین می باشد) متن حاضر بر اساس شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و كنز العمّال بازبینى ، و بر اساس ترجمه تنقیح شده است (حوزهء اصفهان ).مجله حوزه اصفهان ، شماره 4 و5
|
چگونگى ضربتخوردن آن حضرت هم در نوشته تاريخ نويسان پيشين يكسان نيست.در حالى كه طبرى و ابن سعد و ديگران نوشتهاند:«چون از سايبانى كه به مسجد مىرسد،بيرون شد،ابن ملجم او را ضربت زد،»يعقوبى كه تاريخ او پيش از اينان نوشته شده گويد:«پسر ملجم از سوراخى كه در ديوار مسجد بود،شمشير بر سر او زد.»اما نوشته ابن اعثم كه هم عصر طبرى است،با نوشته آنان مخالف است و با آنچه ميان شيعيان مشهور است مطابق مىباشد.وى چنين مىنويسد:
«پسر ملجم شمشير خود را برداشت و به مسجد آمد و ميان خفتگان افتاد.على(ع)اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار مىكرد،سپس به محراب رفت و ايستاد و نماز را آغاز كرد،به ركوع،و سپس به سجده رفت.چون سر از سجده نخستبرداشت،ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاى ضربتى كه عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد.ابن ملجم گريخت و على در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امير مؤمنان كشته شد.» (1) بلاذرى به روايتخود از حسن بن بزيع آرد:«چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت:فزت و رب الكعبة و آخرين سخن او اين آيه بود. «و منيعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره». (2)
روايتهاى شيعى و برخى از روايتهاى اهل سنت نيز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.
امام را از مسجد به خانه بردند.ديرى نگذشت كه قاتل را دستگير كرده و نزد او آوردند.بدو فرمود:
-«پسر ملجمى؟»
-«آرى!»
-«حسن او را سير كن و استوار ببند!اگر مردم او را نزد من بفرست تا در پيشگاه خدا با او خصمى كنم و اگر زنده ماندم يا مىبخشم يا قصاص مىكنم.»
ابن سعد نوشته است فرمود:
-«بدو خوراك نيكو دهيد و در جاى نرمش بيارمانيد.»و هم او نوشته است روزى كه على مردم را براى بيعت مىخواند ابن ملجم دوبار براى بيعت پيش آمد و على او را راند سپس فرمود از پيغمبر شنيدم او ريش مرا از خون سرم رنگين خواهد كرد.امام در آخرين لحظههاى زندگى فرزندان خود را خواست و به آنها چنين وصيت كرد:
«شما را سفارش مىكنم به ترسيدن از خدا،و اينكه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پى شما آيد.و دريغ مخوريد بر چيزى از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگوييد،و براى پاداش[آن جهان]كار كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار.و شما و همه فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش ميكنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتى با يكديگر،كه من از جد شما(ص)شنيدم،ميگفت:آشتى دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان.»خدا را،خدا را درباره يتيمان،آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد و نزد خود ضايعشان مگذاريد.
خدا را،خدا را.همسايگان را بپاييد كه سفارش شده پيامبر شمايند،پيوسته درباره آنان سفارش مىفرمود چندانكه گمان برديم براى آنان ارثى معين خواهد نمود.
خدا را،خدا را،درباره قرآن،مبادا ديگرى بر شما پيشى گيرد در رفتار به حكم آن.
خدا را،خدا را،درباره نماز كه ستون دين شماست.خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان!آن را خالى مگذاريد،چندانكه در اين جهان ماندگاريد كه اگر[حرمت]آنرا نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد.
خدا را خدا را،درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و زبانهاتان،بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن.مبادا از هم روى بگردانيد و پيوند هم را بگسلانيد.
امر به معروف و نهى از منكر را وامگذاريد تا بدترين شما حكمرانى شما را بر دست گيرند،آنگاه دعا كنيد و از شما نپذيرند.پسران عبد المطلب!نبينم در خون مسلمانان فرو رفتهايد و دستها را بدان آلوده،و گوييد امير مؤمنان را كشتهاند.بدانيد جز كشنده من نبايد كسى به خون من كشته شود.
بنگريد!اگر من از اين ضربت او مردم،او را تنها يك ضربتبزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد كه من از رسول خدا(ص)شنيدم مىفرمود:«بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هر چند سگ ديوانه باشد» (3)
اندك اندك آرزوى او تحقق مىيافت و بدانچه مىخواست نزديك مىشد.او از ديرباز،خواهان شهادت بود و مىگفت:
«خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»
على(ع)به لقاء حق رسيد و عدالت،نگاهبان امين و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد،و بىياور ماند.ستمبارگان از هر سو دستبه حريم آن گشودند و به اندازه توان خود اندك اندك از آن ربودند،چندانكه چيزى از آن بر جاى نماند.آنگاه ستم را برجايش نشاندند و همچنان جاى خود را ميدارد تا خدا كى خواهد كه زمين پر ازعدل و داد شود،از آن پس كه پر از ستم و جور شده است.
1.تاريخ ابن اعثم،ج 4،ص 140-139.
2.انساب الاشراف،ص 499.
3.نامه 47.
على از زبان على يا زندگانى اميرالمومنين(ع) صفحه 165
دكتر سيد جعفر شهيدى
|
علی از زبان علی علیه السلامآنچه در ذیل می خوانید، بیست و سه ویژگی از مجموعه خصال و صفات الهی حضرت مولی الموحدین علی بن ابیطالب (ع) است. این ویژگی ها که در مناسبت های مختلف بر زبان حضرتش جاری گشته است، از میان سخنان آن حضرت گزینش شده است. تمام منابع این سخنان به همراه متن عربی آنها در کتاب ارزشمند" خاطرات امیرمومنان علیه السلام" ذکر شده است. 1. به خدا سوگند، نبی مکرم (ص) مرا در میان امتش جانشین کرد و من پس از وی حجت خدا بر مردم هستم. همانا پذیرش ولایت و امامت من بر ساکنان آسمان ها همان گونه لازم گشته که بر اهل زمین واجب شده است. فرشتگان از فضایل من سخن می گویند و ذکر مناقب من تسبیح ملائکه است. ای مردم! از من پیروی کنید که شما را به راه حق می خوانم و به جانب چپ و راست منحرف نشوید که سرانجام آن گمراهی است. 2. منم وصی پیامبر شما، و خلیفه و پیشوای مومنان... پیروانم را به بهشت رسانم و دشمنانم را به دوزخ افکنم. منم شمشیر قهر خدا که بر دشمنان خدا فرود آید و سایه لطف و رحمت الهی که بر دوستان خدا گسترده است. من علی بن ابی طالب فرزند عبدالمطلب و برادر رسول خدا(ص) شوی دخترش فاطمه و پدر حسن و حسین و جانشین او در تمام حالات هستم و دارای همه مناقب و مکارم و رازدار پیغمبرم. ولادت در کعبه3. مریم مادرعیسی (ع) در بیت المقدس معتکف بود. وقتی که درد زایمان بر او عارض گشت به وی گفتند: بیرون شو! اینجا خانه عبادت است نه خانه ولادت. اما مادرم فاطمه بنت اسد، همین که خواست وضع حمل کند به کنار کعبه آمد و دیوار کعبه برایش شکافته شده و او را به درون خانه فرا خواندند.(1) مادرم به کعبه درآمد و مرا در میان خانه خدا بزاد. این افتخار و فضیلت ویژه ای است که نه پیش از من درباره کسی شنیده شده و نه پس از من برای کسی اتفاق خواهد افتاد. 4. از همان کودکی پیامبر خدا(ص) مرا از پدرم برگرفت و من شریک آب و نان او شدم و پیوسته مونس و هم سخن وی بودم . شجاعت امام5. من در جوانی، بزرگان عرب را به خاک مذلت نشاندم و شاخ های برآمده از تیره" ربیعه" و "مضر" را شکستم و شما مقام و منزلت مرا به سبب خویشی و منزلت مخصوص نزد رسول خدا(ص) می دانید. او مرا در کنار خود می نشانید و بر سینه خویش جای می داد و در بسترش می خوابانید و بوی خوش خود را به مشامم می رساند. هرگز از من دروغی در گفتار و خطا و لغزشی در رفتار ندید. 6. نام من در انجیل به" الیا" و در تورات به" بری" و در زبور به" اری" آمده است ... مادرم مرا"حیدر"(شیر) نامید و پدرم "ظهیر" نام نهاد وعرب به " علی" صدایم زد . 7. نه چندان بلند آفریده شده ام و نه چندان کوتاه بلکه پروردگارم مرا قامتی به اعتدال بخشید. اگر بر شخص کوتاه شمشیر فرود آورم از فرق سر دو نیمه گردد و اگر به بلند قد تیغ زنم، او را از عرض دو نیمه کنم. کمال عقل و درایت8. خداوند در وجود من قوه عقل و درکی نهاده است که اگر آن را بر تمامی احمقان دنیا تقسیم کنند، همه آنان به عقل آیند و صاحبان اندیشه و خرد گردند. و چنان قدرتی به من عطا فرمود که اگر آن را بر همه ناتوان ها تقسیم کنند، در اثر آن همه قوی و نیرومند گردند. و از شجاعت، چندان زهره ای در وجودم نهاده است که اگر آن را بر همه ترسوهای عالم توزیع کنند به دلاورانی بی باک بدل گردند. موحد بودن اجداد امام9. به خدا سوگند، هرگز پدرانم در برابر بت به خاک نیافتادند ( و دامن پاک خود را به زشتی شرک نیالودند)... آنان پیوسته بر کیش ابراهیم (ع) خدا را پرستش کردند. عزت نفس10. پدرم در عین فقر و ناداری، آقا بود و تا آن روز شنیده نشد که فقیری بدان پایه از آقایی رسیده باشد. 11. در روز واپسین، حقیقت نور و روشنایی پدرم - جز انوار طیبه محمد و آل محمد(ع)- همه خلایق را تحت الشعاع قرار خواهد داد. 12. نخستین بار که پدرم مرا در حال نماز همراه رسول خدا(ص) دید، گفت: پسرم! از عموزاده خود جدا مشو؛ چه این که تو با پیوستن به او از انواع مهالک و سختی ها در امان خواهی بود . سپس گفت: راه مطمئن در همراهی محمد است. 13. من نخستین کس بودم که به رسول خدا(ص) گروید و نیز آخرین فرد بودم که از وی جدا گشت و او را به خاک سپرد. 14. هفت سال تمام، خدای را پرستش کردم پیش از آن که کسی از این امت به پرستش خدا پردازد. آواز فرشتگان را می شنیدم و روشنایی حضور آنان را می دیدم ( و این در حالی بود که پیامبر خدا(ص) از دعوت علنی به اسلام خاموش بود). 15. من پیوسته در پی پیامبر روان بودم؛ چنانکه بچه در پی مادر. هر روز برای من، از اخلاق خود نمونه ای آشکار می ساخت و مرا به پیروی از آن وامی داشت. در سال ( چند روزی را) در غار " حرأ" خلوت می گزید( و به عبادت می پرداخت). من او را می دیدم و جز من کسی او را نمی دید. آن روز جز خانه ای که رسول خدا(ص) و خدیجه در آن بودند و من سومین آنان بودم؛ در هیچ خانه دیگری اسلام راه نیافته بود. ( همان روزها) روشنایی وحی و رسالت را می دیدم و عطر نبوت را در مشام خود حس می کردم. 16. من از میان مسلمین با هیچ کس به طور خصوصی رابطه نداشتم. تنها کسی که با او مانوس بودم و به او اعتماد داشتم و از مصاحبتش آرامش می یافتم و همواره خود را به او نزدیک می ساختم شخص رسول اکرم(ص) بود. او مرا از کودکی در دامن خود پروراند و در بزرگی منزل و ماوا داد و هزینه زندگی مرا بر عهده گرفت. با وجود او، من از این که در پی یافتن کاری باشم و یا کسبی نمایم، بی نیاز بودم و زندگی خود وخانواده ام بر عهده آن جناب بود. شاگرد خصوصی پیامبر اکرم(ص)17. در هر صبح و شام یک نشست خصوصی با او داشتم که در این نشست احدی جز من و او شرکت نمی کرد. همه اصحاب آن حضرت این را می دانستند که پیامبر خدا جز با من با هیچ کس دیگری چنین دیدارهایی نداشته است. در این اوقات من با او بودم و هر جا که می رفت و از هر دری که سخن می گفت با او همراه و هماهنگ بودم . چه بسا این دیدار در منزل من صورت می گرفت و گاهی که این ملاقات در منزل او واقع می شد، چنانچه کسی غیر از ما حضور داشت، دستور می داد تا خارج شود. اگر این نشست در منزل ما بود، حضور فاطمه و فرزندانم را مزاحم نمی دید و آنان را به خروج از خانه وادار نمی کرد. ( در این کلاس خصوصی) از هر چه می خواستم می پرسیدم و آن بزرگوار با کمال گشاده رویی پاسخ می داد و چون پرسش ها پایان می گرفت و من خاموش می ماندم، خود سخن می گفت. هیچ آیه ای نازل نمی شد، مگر آن که برایم می خواند و می فرمود که آنها را با خط خود بنویسم و موارد تاویل و تفسیر(ظاهر و باطن قرآن)، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، خاص و عام هر یک را برمی شمرد و تعلیم می نمود. رسول خدا(ص) دست بر سینه ام نهاد و از خدا خواست تا قلبم سرشار از فهم و دانش و حکمت و بینش گردد. به برکت دعای آن حضرت، هرگز نشد آیه ای از قرآن را که فرا گرفته بودم و دانشی که آموخته بودم، فراموش کنم. (یک بار) به او گفتم پدر و مادرم فدایت، از هنگامی که برایم دعا کرده ای چیزی را فراموش نکرده ام - با آن که یادداشت نکردم - آنچه آموخته ام به یاد دارم . یا رسول الله! آیا این وضع برای همیشه ادامه خواهد داشت یا این که ممکن است در آینده دچار فراموشی گردم؟ فرمود: نه، هرگز برای تو جهل و فراموشی رخ نخواهد داد. 18. اگر در غیاب من آیه ای نازل می شد هنگامی که به حضور می رسیدم می فرمود: علی! در نبود تو این آیات نازل شده است سپس آنها را بر من می خواند ( و چنانچه تاویلی داشت) مرا از تاویل آن آگاه می ساخت. 19. روزی که پیامبرمان به نبوت مبعوث شد، من کوچکترین عضو خانواده بودم که به خدمت رسول خدا(ص) درآمدم و او را در خانه اش یار و مددکار شدم. وقتی که دعوت خود را آشکار ساخت، ابتدا از فرزندان عبدالمطلب شروع کرد و بزرگ و کوچک آنها را به توحید و پرستش خدای یگانه فراخواند. به آنها گفت که از جانب پروردگار به نبوت مبعوث گشته است. اما خویشان آن حضرت سخنش را انکار کردند و دعوتش را هیچ انگاشتند و از وی دوری گزیدند و از جمع خویش براندند. دیگر مردم که پذیرش نبوت آن حضرت برایشان سنگین و بزرگ آمده بود - از آن رو که قدرت فهم و رشد کافی نداشتند- به مخالفت با وی و رویارویی با حضرتش بپا خاستند و تا توانستند در آزارش کوشیدند. در این میان تنها کسی که دعوتش را پذیرفت و با سرعت به ندایش پاسخ گفت و هرگز در حقانیت حضرتش به تردید نیافتاد، من بودم. سه سال بر ما گذشت و احدی جز دختر خویلد، خدیجه (ع) به ما نپیوست... . 20. من پیشتر می پنداشتم که این فرمانروایان و اولیای امور هستند که بر مردم احجاف می کنند اما اکنون می بینم که این مردم هستند که بر امرای خود ستم می کنند. ( یعنی اگر در مورد دیگران چنین است که معمولاً امراء و حکام آنها در حقشان ستم می نمایند، در مورد من چنان شد که مردم بر من ظلم کردند). 21. روزی که دامادی بهترین مردمان و افتخار همسری برترین بانوان جهان نصیبم گشت از مال دنیا بهره ای نداشتم. آن روز از بستری که بر آن بیاسایم محروم بودم. اما اکنون فقط مقدار صدقاتی که از میان اموال خود دارم اگر بخواهم بر تمامی بنی هاشم تقسیم کنم به همه خواهد رسید. دعا برای فرزند22. به خدا سوگند، هرگز از درگاهش فرزندی که از جهت چهره و اندام، چنین و چنان باشند، مسئلت نکرده ام، بلکه همواره خواسته ام آن بوده است که به من فرزندانی عطا کند که همه از نیکان و صالحان و خدا ترس باشند، تا گاهی که به آنان می نگرم چشمانم روشنایی و فروغ گیرند. 23. تا رسول خدا(ص) زنده بود، حسن، مرا ابوالحسین صدا می زد و حسین نیز ابوالحسن می خواند و هر دو جدشان را پدر صدا می زدند و پس از رحلت آن بزرگوار مرا پدر خواندند. پی نوشت1. شنیده اید که به هنگام ولادت علی (ع) دیوار کعبه شکافته شد و راهی به اندازه عبور یک انسان بر سطح دیوار پدیدار گشت. آن شکاف پس از ورود مادر علی(ع) بر هم آمد و... اما آیا هیچ از خود پرسیده اید که مگر خانه کعبه در نداشت؟ و مگر میزبان علی(ع) نمی توانست با گشودن در، قدم مهمان خود را گرامی بدارد؟ و مگر... پاسخ مثبت است. اما در آن صورت اهمیت و عظمت قصه لوث می گشت و محملی برای بهانه جویان و بدخواهان پیدا می شد تا قضیه را عادی جلوه دهند و بگویند: " شاید قفل در کعبه باز بوده و کلید دار از بستن آن غلفت ورزیده و مادر علی(ع) هم با مختصر فشاری که بر در وارد آورده است، در باز شده و وی توانسته است به درون کعبه راه یابد..." اما خدای علی(ع) که بر مظلومیت های او واقف است، خواست تا با شکافتن دیوار کعبه و پذیرایی سه روزه از مولود کعبه و غیرعادی جلوه دادن ولادت او، زبان توجیه بهانه جویان برای همیشه بسته شود و صلای مجد وعظمت علی(ع) از همان بدو تولد طنین انداز عالمیان باشد. برگرفته از کتاب" خاطرات امیرمومنان(ع)" از انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم
|
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
- دوستى على گناهان را فرو مىخورد همچنان كه آتش هيمه را. (1)
- سر لوحه كارنامه مؤمن،دوستى على بن ابى طالب است. (2)
- هر گاه خداوند عشق و دوستى على را در دل مؤمنى استوار سازد و با اين حال قدمش بلغزد (خطايى از او سر زند) در روز قيامت قدمش را بر صراط استوار نگه دارد. (3)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام:
- تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد. (4)
احاديث در اين زمينه بسيار زياد و بلكه متواترند.
امام على عليه السلام:اگر با اين شمشيرم بر بينى مرد با ايمان زنم كه مرا دشمن گيرد،هرگز با من دشمنى نكند و اگر همه دنيا را به منافق دهم تا مرا دوست دارد،هيچگاه دوستم ندارد.و اين از آن روست كه قضا جارى گشت و بر زبان پيامبر امى گذشت كه فرمود:اى على!مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق دل به دوستى تو نسپارد. (5)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
- على پيشواى نيكوكاران است و كشنده بدكاران،هر كه او را يارى كند يارى شود و هر كه از يارى او دستشويد،بىيار ماند. (6)
- به على عليه السلام:آفرين و مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزگاران. (7)
- اى على!خداوند...دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است،از اين رو آنان به پيشوايى تو خرسندند و تو به داشتن پيروانى چون ايشان. (8)
- درباره على به من وحى شده كه او سرور مسلمانان،پيشواى پرهيزگاران و رهبر رو سپيدان است. (9)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
- آيا شما را به چيزى رهنمون شوم كه تا هر گاه بر آن توافق كنيد، (10) به هلاكت در نيفتيد؟!همانا ولى شما خداوند و امامتان على بن ابى طالب است.پس،خير خواه و مخلص او باشيد و تصديقش كنيد.همانا اين مطلب را جبرئيل به من خبر داد.
- همانا خداوند عز و جل درباره على بن ابى طالب به من سفارشى فرمود.گفتم:بار پروردگارا،آن را برايم روشن فرما.فرمود:بشنو!عرض كردم:گوش به فرمانم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى (راه) كسانى است كه مرا اطاعت كنند.او كلمه اى است كه با پرهيزگاران همراهش كردم.هر كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است. (11)
- خداوند درباره على به من سفارشى فرمود.عرض كردم:بار خدايا!آن را برايم توضيح بده.فرمود: گوش كن!عرض كردم:گوش مىكنم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من است.اين را به او بشارت ده.پس،على آمد و من به او بشارت دادم. (12)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
- اى بنى هاشم!همانا برادر من،وصى من و وزير من و جانشين من در ميان خانواده ام على بن ابى طالب است.او دين مرا مىپردازد و وعده ام را به كار مىبندد. (13)
- جبرئيل نزد من آمد و گفت:اى محمد!پروردگارت[به تو درود مىفرستد و]مىگويد:همانا على بن ابى طالب وصى و جانشين تو در ميان خانواده و امت تو مىباشد. (14)
- اشاره به على عليه السلام:اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست.فرمانش را بشنويد و اطاعت كنيد. (15)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
- همانا وصى من،رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعدهام را به كار مىبندد و دينم را ادا مىكند على بن ابى طالب است. (16)
- هر پيامبر وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است. (17)
ابن ابى الحديد مىنويسد:بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حضرت على به نام وصى رسول الله خوانده مىشد چون پيامبر مطالب و خواستههاى خود را به او وصيت كرده بود.اصحاب و هم باوران ما اين مطلب راانكار نمىكنند اما مىگويند:اين وصيت در زمينه خلافت نبوده بلكه درباره بسيارى از امور و مسائل نو ظهور پس از ايشان بوده است. (18)
وى اشعار فراوانى را از شاعران صدر اسلام زير عنوان«اشعارى كه درباره وصايت على سروده شده» (19) بازگو كرده است.او در توضيح اين جمله امام كه:«وصيت و وراثت در ميان ايشان است»مىگويد:ما شك نداريم كه على عليه السلام وصى پيامبر خدا بوده است،گو اين كه افرادى كه از نظر ما كينهتوزند،اين نكته را قبول ندارند.البته به عقيده ما مقصود از وصيت نص و خلافت نيستبلكه مسائل ديگرى است كه -اگر روشن شوند- شايد برتر و مهمتر از موضوع خلافتباشند. (20)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه من مولاى اويم على نيز مولاى اوست. (21)
- اى بريده!آيا من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر نيستم؟عرض كردم:البته،اى پيامبر خدا. فرمود:هر كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. (22)
- عبد الرحمن بن ابى ليلى:على را ديدم كه در رحبه (كوفه) مردم را سوگند مىدهد:شما را به خدا سوگند مىدهم اگر كسى از شما هست كه شنيده باشد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مىفرمود:«هر كه من مولاى اويم،پس على مولاى اوست»برخيزد و گواهى دهد عبد الرحمن مىگويد:دوازده تن از بدريان كه گويى هم اكنون يكايك آنان را مىنگرم،برخاستند و گفتند:گواهى مىدهيم كه شنيديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير مىفرمود:آيا من به مؤمنان سزاوارتر نيستم...؟عرض كرديم:البته،اى پيامبر خدا.پيامبر فرمود:هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست.خدايا دوستبدار هر كه را دوستدار على باشد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى ورزد. (23)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از او.او ولى هر مؤمنى است. (24)
- عمران بن حصين:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى طالب گسيل داشت.او در اين سفر كارى كرد...ما هر گاه از سفر برمىگشتيم ابتدا خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىرسيديم،پس،بر آن حضرت سلام كرديم...مردى از آن ميان برخاست و عرض كرد:اى پيامبر خدا،على چنين و چنان كرد.
پيامبر از او روى گرداند.مرد ديگرى برخاست و همان گفت كه آن اولى گفته بود.تا آن كه چهارمى برخاست و سخنان همان نفر اول را به زبان آورد.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه چهرهاش متغير شده بود رو به او كرده فرمود:رها كنيد على را،رها كنيد على را،رها كنيد على را،همانا على از من است و من از او.او پس از من ولى هر مؤمنى است. (25)
- وهب بن حمزه:با على بن ابي طالب از مدينه به مكه سفر كردم.در راه از او اندكى تندى ديدم. گفتم:وقتى برگشتم و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم از او بد خواهم گفت.او مىگويد:وقتى برگشتم و به ديدار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم از على بدگويى كردم.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود:اين حرفها را درباره على مگو.همانا على بعد از من ولى شماست. (26)
- بريده اسلمى:پيامبر خدا به ما دستور داد به على به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم.در آن روز ما هفت نفر بوديم و من از همه كوچكتر بودم. (27)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با حق است و حق با على و بر محور او مىگردد.
ابن ابي الحديد مىنويسد:در اخبار صحيحى از قول پيامبر آمده است كه فرمود:على با حق است... (28)
- حق با اين است،حق با اين است-يعنى على عليه السلام. (29)
- حق با على است هر جا كه رو كند. (30)
- بار خدايا!هر طور كه على گرديد حق را با او بگردان. (31)
- على با حق است و حق با على.آن دو هرگز از هم جدا نشوند،تا آن گاه كه در روز قيامتبر لب حوض نزد من آيند. (32)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با قرآن و قرآن با على است و هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزدم آيند. (33)
- على با حق و قرآن است و حق و قرآن با على و از هم جدا نشوند تا كنار حوض نزد من آيند. (34)
- اين على با قرآن است و قرآن با على.از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.پس آنچه را در اين دو بر جاى نهادم از آنها بپرسيد. (35)
- انس در خدمت پيامبر نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد،پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس!من و اين حجتخدا بر بندگان او هستيم. (36)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من شهر علم هستم و على دروازه آن،پس هر كه علم خواهد بايد از در بيايد. (37)
- من شهر علم هستم و على دروازه آن.پس،هر كه علم خواهد بايد كه از در آن وارد شود. (38)
- على درگاه دانش من است. (39)
- من سراى حكمتم و على در آن. (40)
- على دروازه دانش من است و پس از من رسالت مرا براى امتم تبيين مىكند. (41)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پس از من على بن ابي طالب داناترين فرد امت من است. (42)
- على بن ابي طالب خداشناسترين مردمان است و بيش از همه اهل«لا اله الا الله»را دوست دارد و بزرگشان مىدارد. (43)
- پس از من،على آگاهترين فرد استبه كار قضاوت و داناترين آنهاست. (44)
- اى على!تو...وارث دانش منى. (45)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون. (46)
- اى على!مردم از درختهاى گونه گونند و من و تو از يك درخت. (47)
- جابر:پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه بود و على رو به روى آن حضرت قرار داشت.پيامبر فرمود:اى على!نزديك من آى و پنجهات را در پنجه من گذار.اى على!من و تو از يك درخت آفريده شدهايم.من ريشه آن درختم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخههايش.هر كه به شاخهاى از آن بياويزد خداوند او را به بهشت در آرد. (48)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام-:تو در دنيا و آخرت برادر من هستى. (49)
- من همان مىگويم كه برادرم موسى گفت:«پروردگارا،سينهام را فراخ گردان و كارم را آسان كن و از خانوادهام براى من وزير و پشتيبانى قرار ده»،برادرم على را،«پشتم را به او قوى دار...». (50)
- امام على عليه السلام-خطاب به پيامبر آن گاه كه ميان اصحابش پيوند برادرى ساخت-:هر آينه جان از تنم برفت و پشتم شكست آن گاه كه ديدم با اصحاب خود چنان كردى و با من نه.اگر اين رفتار شما از سر خشم بر من استبخشش و بزرگوارى از شماست!پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق برانگيخت تو را آخرين نفر قرار ندادم مگر آن كه براى خودم مىخواستمت.تو براى من همچون هارونى براى موسى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست.تو برادر و وارث من هستى. (51)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از اويم. (52)
- به على عليه السلام-:تو از من هستى و من از توام. (53)
- على براى من مانند سر من استبراى پيكرم. (54)
- همانا گوشت على از گوشت من است و خون او از خون من. (55)
- به على-:اى على!تو از من هستى و من از تو.تو برادر و يار منى. (56)
- انس بن مالك:پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را (براى خواندن بر مشركان) به دست على داد و فرمود: (اين سوره را) نمىرساند مگر من يا مردى از خاندان من. (57)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از على.از سوى من نمىرساند و ادا نمىكند مگر خودم يا على. (58)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام:تو نسبتبه من همچون هارونى نسبتبه موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. (59)
- به على-:آيا نمىپسندى كه نزد من همان جايگاهى را داشته باشى كه هارون نزد موسى داشت،با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى؟مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى. (60)
- امام على عليه السلام:پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:تو را جا گذاشتم كه جانشين من باشى. عرض كردم:اى پيامبر خدا!آيا از تو بازمانم؟فرمود:آيا نمىپسندى كه براى من چنان باشى كه هارون براى موسى بود جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست (61)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اگر على را به ولايت و سرپرستى گيريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را به راه راست مىبرد. (62)
- اگر على را به خلافتبرگزينيد-كه فكر نمىكنم چنين كنيد-او را رهنما و رهيافته خواهيد ديد. (63)
- آن گاه كه از موضوع فرمانروايى يا خلافت نزد آن حضرت سخن به ميان آمد-:اگر آن را به على سپاريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را در راه راست مىبرد. (64)
(1-2-3-4) كنز العمال.
(5) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد
(6-7) كنز العمال
(8-9) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(10) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد
(11) نور الثقلين
(12) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(13) امالي الطوسي
(14) امالي المفيد
(15-16) كنز العمال
(17) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(18-19) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد
(20) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد
(21-22-23) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(24) كنز العمال
(25-26) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(27) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(28) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد
(29) كنز العمال
(300) الكافي
(31-32-33-34) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(35-36) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(37-38-39-40-41-42-43) كنز العمال
(44) امالي الصدوق
(45) ينابيع المودة
(46-47) كنز العمال
(48-49-50) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(51) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(52) سنن ابن ماجة
(53-54-55) كنز العمال
(56-57-58) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
(59-60-61-62-63) كنز العمال
(64) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»
ميزان الحكمة جلد 1 صفحه 253
محمد محمدى رىشهرى
| |
|
|
زندگینامه:
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد
"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.
گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد:
"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."
مجموعهی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.
"یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد."
کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید:
"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاندند وظایف و تعهدات اداری.
اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.”
اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.
شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.
او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامهی تدریس صرفنظر کرد. مجموعهی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقالهای بلند به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامهی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینهی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامهی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعهی این مقالات در کتاب "آینهی جادو" که جلد اول از مجموعهی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمعآوری و به چاپ سپرده شد.
سالهای 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل میشود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بیاعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامهی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غربزدگی و روشنفکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.
مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.
زندگانی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
شناسنامه
فضایل
از ولادت تا ازدواج
زندگی با علی(ع)
سقیفه
غصب فدک
شهادت حضرت سلام الله علیها
|
زندگي نامه استاد شهـريار
(به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد) ( بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است ) اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد. شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است. بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد. عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است. محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود. شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند. اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد. خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد. شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند. شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است: هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد. شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف |