| |
* كاش آهوي بيابان دو چشمت ميشدم
سروده رضا اسماعيلي
----------------------------------------------------------------------
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت ميشدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب ميگذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشت خراسان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب ميسرودم گنبد زرد تو را
فارغ از دنيا، غزل خوان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب، مينشستم بر ضريح چشم تو
باز هم پابند پيمان دو چشمت ميشدم
صحن و ايوان تو را اي كاش جارو ميزدم
چون كبوترها، نگهبان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب بوي گل ميچيدم از چشمان تو
بلبل باغ و گلستان دو چشمت ميشدم
ضامن آهوست، چشمان شهيد روشنت
كاش آهوي بيابان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب معرفت ميچيدم از چشمان تو
غرق در درياي عرفان دو چشمت ميشدم
كاش يك شب ميشدم خيس نگاه سبز تو
شاهد اعجاز باران دو چشمت ميشدم
كاش ميخواندم شبي قرآن چشمان تو را
در شبي روشن، مسلمان دو چشمت ميشدم
سخت شيرين است طعم روشن چشمان تو
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت ميشدم

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟


مرتضی عبداللهی

شعري از رهبر معظم انقلاب با عنوان
شعري از مقام معظم رهبري با عنوان مناجات ناشنوايان، امروز براي اولين بار توسط فقيه، رئيس سازمان بهزيستي در مراسم روز جهاني ناشنوايان قرائت شد.
به گزارش فارس، اين شعر دقايقي پيش در مراسم روز جهاني ناشنوايان كه هم اكنون در مركز همايشهاي برج ميلاد با حضور بيش از 2 هزار ناشنوا در حال برگزاري است، قرائت شد. كه متن كامل آن در پي ميآيد.

ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق درگناهم،کي ميکني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبورداري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها،کي ميل شورداري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داری؟

|
|
کاین چنین برآب وآتش میزنم
تاول ماسور را مرهم کجاست
مرهم زخم بنی آدم کجاست
مرهم ما جز تولای تو نیست
یوسفی اما زلیخای تو کیست
![]()

چه روزهاکه یک به یک غروب شدنیامدی
چه بغض ها که درگلورسوب شدنیامدی
خلیل آتشین سخن تبر بدوش بت شکن
خدای مادوباره سنگ وچوب شدنیامدی!
دوباره جنگ نهروان دوباره مکرکوفیان
چه حیله ها که ساکن قلوب شدنیامدی
برای ماکه خسته ایم ودلشکسته ایم نه!
ولی برای عده ای چه خوب شدنیامدی!
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح-ظهر-نه! غروب شدنیامدی..
آهوی دشت معاصی را یک دو روزی سر دهید
تـا کـجا خـواهد دویـد آخـر شـکار رحمت است

|
بهار سفرهی سبزی ست از سیادت تو |
|
شب تولد هستی ست یا ولادت تو ؟ |
| تو سرّ مخفی لولاكی و جهان گم بود |
| اگر نبود گل افشانی ولادت تو |
| شهود ، شمهای از ربنای شعله ورت |
| حضور ، گوشهای از خلوت عبادت تو |
| تو نور نور علی نوری ای تمامت نور |
| كدام ذره ندارد سر ارادت تو |
| به پاس رویت رویت ركوع كرده هلال |
| و یا شكسته قدش در شب شهادت تو؟ |
| پناه گریهی تنهایی علی (ع) بودی |
| قسم به خطبه ی مولایی رشادت تو |
| پر از جمال و جلال جمادی و رجبم |
| شب ولادت مولاست یا ولادت تو ؟! |
علیرضا قزوه
خوش، آنکه دل به ياد تو رشک چمن شود / زلفت سمن، بهار خطت ياسمن شود
ريزم ز بس به ياد عقيق لبت سرشک / دامن ز کاوش مژه، کان ِيمن شود
جز پرده هاى ديده يعقوب، باب (1) نيست / پيراهني که محرم آن گلبدن شود
جز چشم آشنا نتواند سفيد شد / در کشورى که يوسف ما را وطن شود
باشد همان به رهگذرت اى نسيم مصر / چشمم اگر سفيدتر از پيرهن شود
خيزد چو گرد شور قيامت ز رهگذر / روزى که ترک غمزه او راهزن شود
در دل نهفته عشق بتان را گذاشتيم / اين باده ريختيم به خم تا کهن شود
هر دل که زخمى صف مژگان يار شد / چون شانه محرم سر زلف سخن شود
ساقى به جرعه ريز مى پَرتکال (2) را / تا اين سفال کهنه بهار ختن (3) شود
نگذاشت دست حادثه در باغ روزگار / شاخى که آشيانه مرغ چمن شود
خواهم تن شکسته سپارم به ارض طوس / گردد چو خاک، خاک ِ در بوالحسن شود
جان جهان، امام امم، معدن کرم / کز فيض خلق او همه عالم ختن شود
شاها توئي که خسرو خاور غلام تست / نبود روا که تيره مرا انجمن شود
مگذار بيش ازين ز سپهر ستم مدار / جان حزين خسته اسير محن شود
گردد اگر مديح نگار تو خامه ام / هر نقطه اى به صفحه غزال ختن شود
آن را که شوق کعبه کويت زجا برد / هر قطره اى در آبله، درّعدن شود
فردا دهم به طره (4) حورانش ارمغان / گردى اگر ز کوى تو عطر کفن شود
نو کرده ام به نام تو ديوان عشق را / تا حشر نام من نتواند کهن شود
-----
1- شايسته و سزاوار
2- نوعى شراب
3- شهرى در چين که مُشک آن معروف است
4- موى جلوى پيشانى
شعر از حزين لاهيجى

همه هست آرزويم...!
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهيى و بينم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله، نالى، شدهام ز مويه، مويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟
شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى
ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهى، سر ما و خاك كويى
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى


چشمه هاى خروشان تو را مى شناسند
موج هاى پريشان تو را مى شناسند
پرسش تشنگى را تو آبى، جوابى
ريگ هاى بيابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مى شناسند
از نشابور بر موجى از ( لا ) گذشتى
اى كه امواج توفان تو را مى شناسند
اينك اى خوب! فصل غريبى سر آمد
چون تمام غريبان تو را مى شناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه هاى خراسان تو را مى شناسند
قيصر امين پور
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای پنهانی
دوباره پلک دلم می پرد نشانة چیست
شنیده ام که می آیدکسی به میهمانی
کسی که سبز تر است از هزار بار بهار
کسی؟،شگفت کسی،آن چنان که می دانی
کسی که نقطة آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق،خط پایانی
تویی بهانة آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است توفانی
زنده یاد قیصر امین پور
شعری از زنده یاد قیصر امین پور
صبح بی تورنگ بعداز ظهریک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تومی گویندتعطیل است کارعشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو،اما خاک این ویرانه هابویی ازآن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار ، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی بر آرم ای خوش آن دستی که رنگ آبروازپینه دارد
در هوای عاشقان پرمی کشد با بیقراری آن کبوترچاهی زخمی که اودرسینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

!الو الو کربلا
اتل متل يه بابا *** دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر *** يه مادر فداکار
اتل متل بچه ها *** که اونها رو دوست دارن
آخه غير اون دوتا *** هيچ کسي رو ندارن
مامان، بابا رو ميخواد *** بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقت ها *** بابا چه مهربونه
وقتي که از درد سر *** دست ميذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون *** فحش ميده به بچه هاش
همون وقتي که هرچي *** جلوش باشه مي شکنه
همون وقتي که هرکي *** پيشش باشه ميزنه
غير خدا و مادر *** هيچ کسي رو نداره
اون وقتي که بابا جون *** موجي ميشه دوباره
دويدم و دويدم *** سر کوچه رسيدم
بند دلم پاره شد *** از اون چيزي که ديدم
بابام ميون کوچه *** افتاده بود رو زمين
مامان هوار ميزد *** شوهرمو بگيرين
مامان با شيون و داد *** ميزد توي صورتش
قسم ميداد بابا رو *** به فاطمه(ص)، به جدش
تو رو خدا مرتضي *** زشته ميون کوچه
بچه داره مي بينه *** تو رو به جون بچه
بابامو دور کردن *** بچه هاي محله
بابا يهو دويدو *** زد تو ديوار با کله
هي تند و تند سرش رو *** بابا ميزد تو ديوار
قسم ميداد حاجي رو *** حاجي گوشي رو بردار
نعره هاي باباجون *** پيچيد يهو تو گوشم
الو الو کربلا *** جواب بده به گوشم
مامان دويدو از پشت *** گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي گفت *** کشتند بچه ها رو
بعد مامانو هلش داد *** خودش خوابيد رو زمين
گفت که مواظب باشين *** خمپاره زد ، بخوابين
الو الو کربلا *** پس نخودا چي شدن؟
کمک مي خوايم حاجي جون *** بچه ها قيچي شدن
تو سينه و سرش زد *** هي سرشو تکون داد
رو به تماشاچيا *** چشماشو بست و جون داد
بعضي تماشا کردن *** بعضي فقط خنديدن
اونهايي که از بابام *** فقط امروزو ديدن
سوي بابا دويدم *** بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون *** هي به خودم پيچيدم
درد غربت بابا *** غنيمت از نبرده
شرافت و خون دل *** نشونه هاي مرده
اي اون هايي که امروز *** دارين بهش مي خندين
براي خنده هاتون *** دردشو مي پسندين
امروزشو نبينين *** بابام يه قهرمونه
يه روز به هم ميرسيم *** بازي داره زمونه
موج بابام ، کليدِ *** قفل در بهشته
دِرو کنه هر کسي *** هر چيزي رو که کاشته
يه روز پشيمون ميشين *** که ديگه خيلي ديره
گريه هاي مادرم *** يقه تونو مي گيره
بالا رفتيم ماسته *** پايين اومديم دوغه
مرگ و معاد و عُقبي *** کي ميگه که دروغه؟
شعر از زنده ياد ابولفضل سپهر

کاش در این رمضـان لایق دیـدار شویـم
سـحری با نفـس گـرم تـو بیـدار شـویم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که همسفره تـو لحظـه افـطار شویم
دلم قرار نمی گیرد از فغان ، بی تو
سپندوار ز کف داده ام عنان،بی تو
ز تلخکامی دوران دلم نشد فارغ
ز جام عیش لبی تر نکردجان،بی تو
چون آسمان مه آلوده ام ز تنگدلی
پر است سینه ام ازاندوه گران بی تو
نسیم صبح نمی آوردترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان ، بی تو
لب از حکایت شب های تار می بندم
اگرامان دهدم چشم خونفشان ،بی تو
چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زند سخنم آتشی به جان ، بی تو
زبیدلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان،بی تو
ازآن زمان که فروزان شدم زپرتوعشق
چو ذره ام به تکاپوی جاودان ، بی تو
عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم
چویادم آیدازآن شکرین دهان،بی تو
گزاره غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران ،بی تو
حافظ برای اولین بار این شعر را سرود که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا
صائب تبریزی در جواب حافظ این را گفته که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد از آن خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا
شهریار هم حسن ختامی بر این شعر صائب می سراید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد، مثال مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت در دلها
اخیرا حوابیه های زیادی هم در جواب شهریار سروده شده است یکی ازاین جوابیه هااز شخصی به نام "خانم یاری" است .
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کیم چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار می بودی
از آن خود نمی خواندی تمام روح و اجزا را
ره دين بياب ازخردچون سزاست كه گيتى بدين ايستادست راست
از اين پس نباشد پيمبر دگر به آخر زمان ( مهدى ) آيد به در
بگويد خط و نامه كردگار كند دين پيغمبرى آشكار
بدارد جهان بر يكى دينِ پاك برآرد ز دجّال و خيلش هلاك
رسد از آسمان هر پيمبر فراز شوند از پس «مهدى» اندر نماز
اسدی طوسی
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که ازآن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از دیده گشاید شاید
بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد
زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجــران غريب نيست
جـانــم بگيـــــــر و صـحبـت جانـانـه ام بـبــخــش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست
گـمـگـشـتــه ی ديـــار مـحـبـت کـجـا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عــاشــق منم که يــــار به حـالـم نـظـر نکرد
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست





|
نهان از ديده ها،خود كرده تا كي؟
|
|
چو نور ديده ها در پرده تا كي؟
|
|
مكن در پرده همچون شمع، مسكن
|
|
برون آ تا شود آفاق، روشن
|
|
تو شمع بزمگاه لامكاني
|
|
در اين فانوس سبز آخر چه ماني؟
|
|
چو شمع از نور خود آتش برانگيز
|
|
بسوز اين تيره فانوس و فروريز
|
|
چو داد اول زمان، نور تو پرتو
|
|
تو خود هم مهدي آخر زمان(عج) شو
|
|
سوار عرصه دين همگنان كن
|
|
چو شمعش، ذوالفقار آتش فشان كن
|
|
عدم كن ظلمت كفر از ره دين
|
|
به برق تيغ خون ريز شه دين
|
اهلي شيرازي
قصه ي ناداني من
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم نالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش
|
منتخب اشعار امام خميني
علي عليه السلام
ترجيع بند: نقطه عطف
غزليات:
خانقاهِ دل
دعوى اخلاص
خلوت مستان
كتاب عمر
حُسن ختام
به نقل از سايت تبيان |
|
|