تبليغاتX
به صفاي دل خوش آمديد ... مطالب بيشتر را در قسمت آرشيو بخوانيد ... لطفـا با ارائـه نظـرات خـود، مـا را در بهبـود بخشيـدن بـه اين وبلاگ کمـک کنيـد ... لطفا در نظر سنجي ها شرکت کنيد ... با تشکــر ... عبدالله
صفای دل صفاي دل
صفای دل
جمعه 8 آبان1388
كاش آهوي بيابان
موضوع: اشعار فارسی

 

* كاش آهوي بيابان دو چشمت مي‌شدم

 سروده رضا اسماعيلي

 
----------------------------------------------------------------------

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مي‌شدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌گذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشت خراسان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌سرودم گنبد زرد تو را
فارغ از دنيا، غزل خوان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب، مي‌نشستم بر ضريح چشم تو
باز هم پابند پيمان دو چشمت مي‌شدم

صحن و ايوان تو را اي كاش جارو مي‌زدم
چون كبوترها، نگهبان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب بوي گل مي‌چيدم از چشمان تو
بلبل باغ و گلستان دو چشمت مي‌شدم

ضامن آهوست، چشمان شهيد روشنت
كاش آهوي بيابان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب معرفت مي‌چيدم از چشمان تو
غرق در درياي عرفان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌شدم خيس نگاه سبز تو
شاهد اعجاز باران دو چشمت مي‌شدم

كاش مي‌خواندم شبي قرآن چشمان تو را
در شبي روشن، مسلمان دو چشمت مي‌شدم

سخت شيرين است طعم روشن چشمان تو
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مي‌شدم


+ نوشته شده در2:33 بعد از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 1 آبان1388
اي آنکه درنگاهت حجمي زنورداري
موضوع: اشعار فارسی

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

+ نوشته شده در7:12 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 24 مهر1388
لیلایت منم...
موضوع: اشعار فارسی



يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،
دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...
من نيستم

گفت:
اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء
صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی

 

+ نوشته شده در7:15 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 9 مهر1388
مناجات ناشنوايان
موضوع: اشعار فارسی

شعري از رهبر معظم انقلاب با عنوان

 مناجات ناشنوايان

شعري از مقام معظم رهبري با عنوان مناجات ناشنوايان، امروز براي اولين بار توسط فقيه، رئيس سازمان بهزيستي در مراسم روز جهاني ناشنوايان قرائت شد.

به گزارش فارس، اين شعر دقايقي پيش در مراسم روز جهاني ناشنوايان كه هم اكنون در مركز همايش‌هاي برج ميلاد با حضور بيش از 2 هزار ناشنوا در حال برگزاري است، قرائت شد. كه متن كامل آن در پي مي‌آيد.

 

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي

                                 

+ نوشته شده در9:43 قبل از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 14 مرداد1388
کي درسراي چشمم،قصدظهورداری
موضوع: اشعار فارسی

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق درگناهم،کي ميکني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبورداري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها،کي ميل شورداري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داری؟

 (صفاي دل)safayedelha.blogfa

 

+ نوشته شده در9:24 بعد از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 14 مرداد1388
زلیخای تو کیست
موضوع: اشعار فارسی


آتشی انداخت بر جان و تنم

کاین چنین برآب وآتش میزنم

تاول ماسور را مرهم کجاست

مرهم زخم بنی آدم کجاست

مرهم ما جز تولای تو نیست

یوسفی اما زلیخای تو کیست


+ نوشته شده در9:6 بعد از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 9 مرداد1388
غروب شدنیامدی
موضوع: اشعار فارسی

 

چه روزهاکه یک به یک غروب شدنیامدی


چه بغض ها که درگلورسوب شدنیامدی


خلیل آتشین سخن تبر بدوش بت شکن


خدای مادوباره سنگ وچوب شدنیامدی!


دوباره جنگ نهروان دوباره مکرکوفیان


چه حیله ها  که ساکن قلوب شدنیامدی


برای ماکه خسته ایم ودلشکسته ایم نه!


ولی برای عده ای چه خوب شدنیامدی!


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام


دوباره صبح-ظهر-نه! غروب شدنیامدی..


 

+ نوشته شده در4:5 بعد از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 26 مهر1387
دلبرا
موضوع: اشعار فارسی
 

 

دلبرا

دلبر
 

دلبرا‚ دست امید من و دامان شما

سر ما و قدم سرو خرامان شما

خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد

ناوك غمزه و یا خنجر مژگان شما

شمع آه من و رخساره چون لا‌له تو

...

 

 كليك كنادامه مطلب
+ نوشته شده در6:21 بعد از ظهرتوسط عبدالله
یکشنبه 30 تیر1387
آهوی دشت معاصی
موضوع: اشعار فارسی
 

آهوی دشت معاصی را یک دو روزی سر دهید

 

تـا کـجا خـواهد دویـد آخـر شـکار رحمت است

 

+ نوشته شده در1:19 قبل از ظهرتوسط عبدالله
یکشنبه 9 تیر1387
نفس فاطمه بس ترا
موضوع: اشعار فارسی
 

 نفس فاطمه بس ترا

 



 

علم نبى گرچه کف حيدراست


نشئه اين باده ولى کوثر است


اى که دل از فاطمه‏ات دور شد


بـاطن قـرآن ز تو مســتور شـد


هر دم از اين باغ گل دين دمـد


مريم از اين سوره ياسين دمـد


آى محـمد که تو را کـوثـرست


دشمن تو شانئـکَ الابتر است


هين نفس فـاطمه‏ات بس ترا


معنى «و الصـبح تنـفـس» ترا


معنى«والليل اذاعسعس»است


فاطمه دارى تو محمدبس است


رايـحـــه بـــاغ گـــــل نـوريـان


شيـــشه دربسـتـه کافـوريـان


برسرتختى که جلال شه است


پـاره‏اى از جان پيمـبر مَـه است


هـين پـر حـوراء ز انسـيّـه دان


مـرجع اين راضـيه، مرضيه دان


اى زمثال توچمن گشته فرش


نورتو گُل ريخته برساق عرش


دين محمدبه همين خاتمه ست


ذکرعلى«فاطمه يا فاطمه»ست


گـرچـه محـمد دُر تـنــزيـه سفـت


حضرت زهراست که تسبيح گفت


خـمِّ غديـر از کف اين مَي تَرَست


زانکه على ساقى اين کوثر است


آيـنــــــــه آورد ز ربّ جـليـــــــل


بعد پيمبر به چه کس جبرئيــــل


نَى که گل تاج شهان فاطمه‏ست


عـلت تنـزيل جـهـان فاطـمه‏سـت


کـوثـر و يـاسيـن بـه هم آميختند


طـرح گُـل فـاطـمـه را ريـخـتـنـد


اى ز خـداونـد مجـسـم شـده


آسـيه و نرگـس و مريـم شده


روزيِ گـل پيـرهـنـان مـي‏دهـد


فاطمه چون بوى جنان مي‏دهد


شعله به جان گل ونسرين زده


غنـچـه طـاهـا که ز ياسين زده


اى چمن جـلوه آييــنـه کـشـت


فاطمه‏اى گو که ببويى بهشـت


عطربهشت ازچمن فاطمه‏ست


بوى گل و ياسمن فاطـمه‏ست


بحـر محـمد، يَـم حيـدر خروش


معنى سين فاطـمه سبزپوش


شعر از: احمد عزيزى


 

 

 

 

+ نوشته شده در10:52 بعد از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 5 تیر1387
شعری از امام خمینی(ره)
موضوع: اشعار فارسی

 

شعری از امام خمینی(ره)

 

 

در مدح حضرت وليعصر (عج)

 

دوستـــــان، آمد بهـــــــــار عيش و فصل كامرانى

            مـــــژده آورده گـــــــل و خواهد ز بلبل مژدگانى

 

ادامه‌ مطلب

 

 

 


 كليك كنادامه مطلب
+ نوشته شده در0:33 قبل از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 3 تیر1387
سرّ مخفی لولاك
موضوع: اشعار فارسی

 

 

                سرّ مخفی لولاك

 

                                            يا فاطمه الزهرا
 

بهار سفره‌ی سبزی ست از سیادت تو

شب تولد هستی ست یا ولادت تو ؟

تو سرّ مخفی لولاكی و جهان گم بود
اگر نبود گل افشانی ولادت تو
شهود ، شمه‌ای از ربنای شعله ورت
حضور ، گوشه‌ای از خلوت عبادت تو
تو نور نور علی نوری ای تمامت نور
كدام ذره ندارد سر ارادت تو
به پاس رویت رویت ركوع كرده هلال
و یا شكسته قدش در شب شهادت تو؟
پناه گریه‌ی تنهایی علی (ع) بودی
قسم به خطبه ی مولایی رشادت تو
پر از جمال و جلال جمادی و رجبم
شب ولادت مولاست یا ولادت تو ؟!

 

علیرضا قزوه

 

 

 

+ نوشته شده در11:40 بعد از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 1 آذر1386
مدح شاه خراسان
موضوع: اشعار فارسی
                                   مدح شاه خراسان

خوش، آنکه دل به ياد تو رشک چمن شود / زلفت سمن، بهار خطت ياسمن شود
ريزم ز بس به ياد عقيق لبت سرشک / دامن ز کاوش مژه، کان ِيمن شود
جز پرده هاى ديده يعقوب، باب (1) نيست / پيراهني که محرم آن گلبدن شود
جز چشم آشنا نتواند سفيد شد / در کشورى که يوسف ما را وطن شود
باشد همان به رهگذرت اى نسيم مصر / چشمم اگر سفيدتر از پيرهن شود
خيزد چو گرد شور قيامت ز رهگذر / روزى که ترک غمزه او راهزن شود
در دل نهفته عشق بتان را گذاشتيم / اين باده ريختيم به خم تا کهن شود
هر دل که زخمى صف مژگان يار شد / چون شانه محرم سر زلف سخن شود
ساقى به جرعه ريز مى پَرتکال (2) را / تا اين سفال کهنه بهار ختن (3) شود
نگذاشت دست حادثه در باغ روزگار / شاخى که آشيانه مرغ چمن شود
خواهم تن شکسته سپارم به ارض طوس / گردد چو خاک، خاک ِ در بوالحسن شود
جان جهان، امام امم، معدن کرم / کز فيض خلق او همه عالم ختن شود
شاها توئي که خسرو خاور غلام تست / نبود روا که تيره مرا انجمن شود
مگذار بيش ازين ز سپهر ستم مدار / جان حزين خسته اسير محن شود
گردد اگر مديح نگار تو خامه ام / هر نقطه اى به صفحه غزال ختن شود
آن را که شوق کعبه کويت زجا برد / هر قطره اى در آبله، درّعدن شود
فردا دهم به طره (4) حورانش ارمغان / گردى اگر ز کوى تو عطر کفن شود
نو کرده ام به نام تو ديوان عشق را / تا حشر نام من نتواند کهن شود
-----
1- شايسته و سزاوار
2- نوعى شراب
3- شهرى در چين که مُشک آن معروف است
4- موى جلوى پيشانى

 

                       شعر از حزين  لاهيجى

 

+ نوشته شده در7:47 قبل از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 30 آبان1386
همه هست آرزويم...!
موضوع: اشعار فارسی


 

همه هست آرزويم...!

 
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏يى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شيخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى‏

 

+ نوشته شده در7:58 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 18 آبان1386
اينك اى خوب! فصل غريبى سر آمد
موضوع: اشعار فارسی
 

هديه به قدوم مبارك آقا امام زمان (عج) صلوات

 

چشمه هاى خروشان تو را مى شناسند


موج هاى پريشان تو را مى شناسند


پرسش تشنگى را تو آبى، جوابى


ريگ هاى بيابان تو را می شناسند


نام تو رخصت رويش است و طراوت


زين سبب برگ و باران تو را مى شناسند


از نشابور بر موجى از ( لا ) گذشتى


اى كه امواج توفان تو را مى شناسند


اينك اى خوب! فصل غريبى سر آمد


چون تمام غريبان تو را مى شناسند


كاش من هم عبور تو را ديده بودم


كوچه هاى خراسان تو را مى شناسند

 

قيصر امين پور


 

+ نوشته شده در8:5 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 17 آبان1386
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
موضوع: اشعار فارسی
 

                طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

 

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای پنهانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانة چیست

شنیده ام که می آیدکسی به میهمانی

کسی که سبز تر است از هزار بار بهار

کسی؟،شگفت کسی،آن چنان که می دانی

کسی که نقطة آغاز هر چه پرواز است

تویی که در سفر عشق،خط پایانی

تویی بهانة آن ابرها که می گریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است توفانی

 

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در6:59 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 10 آبان1386
صبح بی تو
موضوع: اشعار فارسی
        

      شعری از زنده یاد قیصر امین پور

 

صبح بی تورنگ بعداز ظهریک آدینه دارد         بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

 

بی تومی گویندتعطیل است کارعشقبازی          عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

 

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو،اما        خاک این ویرانه هابویی ازآن گنجینه دارد

 

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد         عشق با آزار ، خویشاوندی دیرینه دارد

 

 روی آنم نیست تا در آرزو دستی بر آرم      ای خوش آن دستی که رنگ آبروازپینه دارد

 

در هوای عاشقان پرمی کشد با بیقراری         آن کبوترچاهی زخمی که اودرسینه دارد

 

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید            آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

 

 

+ نوشته شده در10:0 بعد از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 17 مهر1386
اشعاري از حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني
موضوع: اشعار فارسی
 

 

حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني

 



 كليك كنادامه مطلب
+ نوشته شده در7:21 قبل از ظهرتوسط عبدالله
شنبه 31 شهریور1386
!الو الو کربلا
موضوع: اشعار فارسی

!الو الو کربلا

اتل متل يه بابا *** دلير و زار و بيمار

اتل متل يه مادر *** يه مادر فداکار

اتل متل بچه ها *** که اونها رو دوست دارن

آخه غير اون دوتا *** هيچ کسي رو ندارن

مامان، بابا رو ميخواد *** بابا عاشق اونه

به غير بعضي وقت ها *** بابا چه مهربونه

وقتي که از درد سر *** دست ميذاره رو گيجگاش

اون باباي مهربون *** فحش ميده به بچه هاش

همون وقتي که هرچي *** جلوش باشه مي شکنه

همون وقتي که هرکي *** پيشش باشه ميزنه

غير خدا و مادر *** هيچ کسي رو نداره

اون وقتي که بابا جون *** موجي ميشه دوباره

دويدم و دويدم *** سر کوچه رسيدم

بند دلم پاره شد *** از اون چيزي که ديدم

بابام ميون کوچه *** افتاده بود رو زمين

مامان هوار ميزد *** شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد *** ميزد توي صورتش

قسم ميداد بابا رو *** به فاطمه(ص)، به جدش

تو رو خدا مرتضي *** زشته ميون کوچه

بچه داره مي بينه *** تو رو به جون بچه

بابامو دور کردن *** بچه هاي محله

بابا يهو دويدو *** زد تو ديوار با کله

هي تند و تند سرش رو *** بابا ميزد تو ديوار

قسم ميداد حاجي رو *** حاجي گوشي رو بردار

نعره هاي باباجون *** پيچيد يهو تو گوشم

الو الو کربلا *** جواب بده به گوشم

مامان دويدو از پشت *** گرفت سر بابا رو

بابا با گريه مي گفت *** کشتند بچه ها رو

بعد مامانو هلش داد *** خودش خوابيد رو زمين

گفت که مواظب باشين *** خمپاره زد ، بخوابين

الو الو کربلا *** پس نخودا چي شدن؟

کمک مي خوايم حاجي جون *** بچه ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد *** هي سرشو تکون داد

رو به تماشاچيا *** چشماشو بست و جون داد

بعضي تماشا کردن *** بعضي فقط خنديدن

اونهايي که از بابام *** فقط امروزو ديدن

سوي بابا دويدم *** بالا سرش رسيدم

از درد غربت اون *** هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا *** غنيمت از نبرده

شرافت و خون دل *** نشونه هاي مرده

اي اون هايي که امروز *** دارين بهش مي خندين

براي خنده هاتون *** دردشو مي پسندين

امروزشو نبينين *** بابام يه قهرمونه

يه روز به هم ميرسيم *** بازي داره زمونه

موج بابام ، کليدِ *** قفل در بهشته

دِرو کنه هر کسي *** هر چيزي رو که کاشته

يه روز پشيمون ميشين *** که ديگه خيلي ديره

گريه هاي مادرم *** يقه تونو مي گيره

بالا رفتيم ماسته *** پايين اومديم دوغه

مرگ و معاد و عُقبي *** کي ميگه که دروغه؟


شعر از زنده ياد ابولفضل سپهر

 

+ نوشته شده در11:33 بعد از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 30 شهریور1386
کاش در این رمضـان لایق دیـدار شویـم
موضوع: اشعار فارسی

کاش در این رمضـان لایق دیـدار شویـم

 

سـحری با نفـس گـرم تـو بیـدار شـویم

 

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

                  

                    تا که همسفره تـو لحظـه افـطار شویم

 

+ نوشته شده در10:47 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 1 شهریور1386
دلم قرار نمی گیرد از فغان ، بی تو
موضوع: اشعار فارسی
 

دلم قرار نمی گیرد از فغان ، بی تو 

 

سپندوار ز کف داده ام عنان،بی تو

 

                 ز تلخکامی دوران دلم  نشد  فارغ

 

                 ز جام عیش لبی تر نکردجان،بی تو

 

                                 چون آسمان مه آلوده ام ز تنگدلی

 

                                 پر است سینه ام ازاندوه گران بی تو

 

نسیم صبح نمی آوردترانه شوق

 

سر بهار ندارند  بلبلان ، بی  تو

 

                 لب از حکایت شب های تار می بندم

 

                 اگرامان دهدم چشم خونفشان ،بی تو

 

                               چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

 

                               نمی زند سخنم آتشی به جان ، بی تو

 

زبیدلی و خموشی چو  نقش  تصویرم

 

نمی گشایدم از بی خودی زبان،بی تو

 

               ازآن زمان که فروزان شدم زپرتوعشق

 

               چو ذره ام به تکاپوی جاودان ، بی تو

 

                                  عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم

 

                                  چویادم آیدازآن شکرین دهان،بی تو

 

گزاره غم دل  را  مگر  کنم  چو  امین

 

جدا ز خلق به محراب جمکران ،بی تو

 

 

 

                                   مقام معظم رهبري 

 

 

 

+ نوشته شده در7:31 قبل از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 2 خرداد1386
مشاعره
موضوع: اشعار فارسی
 

حافظ برای اولین بار این شعر را سرود که:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا

صائب تبریزی در جواب حافظ این را گفته که:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد از آن خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا

شهریار هم حسن ختامی بر این شعر صائب می سراید:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را

هر آن کس چیز می بخشد، مثال مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر ودست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت در دلها

اخیرا حوابیه های زیادی هم در جواب شهریار سروده شده است یکی ازاین جوابیه هااز شخصی به نام "خانم یاری"  است .

                                             اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

من مفلس کیم چیزی ببخشم خال زیبا را

اگر استاد ما محو جمال یار می بودی

از آن خود نمی خواندی تمام روح و اجزا را

 

+ نوشته شده در0:2 قبل از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 1 خرداد1386
شوند از پس «مهدى» اندر نماز
موضوع: اشعار فارسی
 

    ره دين بياب ازخردچون سزاست          كه گيتى بدين ايستادست راست 
 
    از  اين پس  نباشد  پيمبر  دگر             به  آخر زمان ( مهدى )  آيد به  در 
 
    بگويد  خط  و  نامه  كردگار                  كند  دين  پيغمبرى  آشكار 
 
    بدارد جهان بر يكى دينِ پاك                  برآرد  ز دجّال  و خيلش  هلاك 
 
    رسد از آسمان هر پيمبر فراز               شوند از پس «مهدى» اندر نماز
 


 


                     اسدی طوسی

 

 

 


+ نوشته شده در0:32 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 28 اردیبهشت1386
خبری در راه است
موضوع: اشعار فارسی
 

  خبر  آمد  خبری در  راه  است

 

 سرخوش آن دل که ازآن آگاه است

 

    شاید  این  جمعه  بیاید  شاید

 

  پرده  از  دیده  گشاید  شاید

 

 

 

+ نوشته شده در11:34 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 28 اردیبهشت1386
بخوان دعای فرج را
موضوع: اشعار فارسی
 

بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد        دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب        که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد

بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا         ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد

بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز         که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد

+ نوشته شده در0:55 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 28 اردیبهشت1386
بر دهر و زمان حاکم اوست
موضوع: اشعار فارسی
 

عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
 
گر کند جلوه در این کون مکان حاکم اوست
 
 
روزی ار رخ بنماید ز  نهانخانه ی خویش
 
فاش گردد که به پیدا و نهان حاکم اوست
 
 
ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست
 
برک الله که کران تا به کران حاکم اوست
 
 
گر عیان گردد روزی رُخش از پرده ی غیب
 
همه بینند که در غیب و عیان حاکم اوست
 
 
تا که از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
 
خود نبینی به همه جسم و روان حاکم اوست
 
 
من چه گویم که جهان نیست بجز پرتو عشق
 
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست
 
 
+ نوشته شده در0:52 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 28 اردیبهشت1386
گمگشته ی ديار محبت
موضوع: اشعار فارسی

 

زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست


گر سر کنم شکايت هجــران غريب نيست



جـانــم بگيـــــــر و صـحبـت جانـانـه ام بـبــخــش


کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست



گـمـگـشـتــه ی ديـــار مـحـبـت کـجـا رود


نام حبيب هست و نشان حبيب نيست



عــاشــق منم که يــــار به حـالـم نـظـر نکرد


ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست

 

.:: اللهم عجل لولیک الفرج ::.
+ نوشته شده در0:50 قبل از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 24 اردیبهشت1386
سوار عرصه دين
موضوع: اشعار فارسی
 

      

 

                    

نهان از ديده ها،‌خود كرده تا كي؟

 

  چو نور ديده ها در پرده تا كي؟

 

  مكن در پرده همچون شمع، مسكن

 

  برون آ تا شود آفاق، روشن

 

  تو شمع بزمگاه لامكاني

 

  در اين فانوس سبز آخر چه ماني؟

 

  چو شمع از نور خود آتش برانگيز

 

  بسوز اين تيره فانوس و فروريز

 

  چو داد اول زمان، نور تو پرتو

 

  تو خود هم مهدي آخر زمان(عج) شو

 

  سوار عرصه دين همگنان كن

 

  چو شمعش، ذوالفقار آتش فشان كن

 

  عدم كن ظلمت كفر از ره دين

 

  به برق تيغ خون ريز شه دين

 

اهلي شيرازي

 

 

+ نوشته شده در7:4 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386
قصه ي ناداني من
موضوع: اشعار فارسی
 

                                                قصه ي ناداني من 

        

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش


غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش


گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو


که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش


به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم


همه دم نالم و سوزم زپشيماني خويش


من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب


غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

 

+ نوشته شده در8:3 قبل از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 18 خرداد1385
منتخب اشعار امام خميني ره
موضوع: اشعار فارسی

منتخب اشعار امام خميني

 

علي عليه السلام

فارغ از هر دو جهــــــــــانم، به گل روى على

از خُم دوست جوانم، به خَم موى على

طى كنم عرصه ملك و ملكوت از پى دوست

يـــــــاد آرم به خرابات، چو ابروى على

ترجيع بند:

نقطه عطف

خم را بگشا به روى مستان

 بيــزار شو از هـــوا پرستان

از مــن بپذير رمـــــز مستى

  چون طفل صبور، در دبستان

آرام ده گُــل صفــــــــا باش

 چـون ابــــر بهار در گلستان

تـاريخچــــــــه جمال او شو

 بشنو خبر هــــــزار دستـان

بردار پيالـــــه و فرو خـــوان

بر مى زدگـان و تنگدستـان

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

من شاهد شهر آشنــايم

من شـاهـم و عـاشق گدايـم

فرمانده جـمع عاشقــانم

 فـــرمانـبر يــــار بيـــــوفايــــم

از شهر گذشت نام و ننگم

بــــازيــــچـه دور و آشنــــايم

مست از قـدح شراب نابم

دور از بـــــرِ يــــــار دلــــربايم

ســازنده دير عاشقـــــانم

بـــازنـــــده رنـــد بينــوايـــم

اين نغمه بر آمد از روانـــم

از جــان و دل و زبـان و نايم

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

رازى است درون آستينــــم

رمزى است بـرون ز عقل و دينم

در زمره عاشقان سر مست

بـــى قيــد ز عــــار صلح و كينم

در جـرگـه طيــــر آسمـــانم

در حـــلقــه نــــمــلــه زمينـــــم

در ديده عـــاشقان، چنــانم

در مــنظـــــر سالـــكـان، چنينـم

دلبـــــــــاخته جـــــمال يارم

وارستــــــه ز روضــــــه بــــرينم

با غــــــمزه چشم گلعذاران

بيــــــزار ز نـــــاز حـــــور عــينـم

گــويم به زبـان بى‏زبـــــــانى

در جمــــــع بتــــان نــــــازنينـم

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

برخاست ز عاشقى، صفيرى

مى خواست ز دوست دستگيرى

او را بــه شـــــــرابخانـه آورد

 تا تـــوبه كنـد به دست پيـــــــرى

از عشق، دگــر سخن نگويد

تا زنـــــده كنـــــد دلش فقيـــــرى

درويش صفت، اگـــر نباشى

از دورى دلــبــــــــرت بـــــميــرى

ميخانه، نه جاى افتخار است

جــــاى گنه است و سر به زيـرى

با عشوه بگو به جمع ياران

 آهستـــه، و ليك با دليرى

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

اى صوت رســـــاى آسمانى،

اى رمز نـــــــداى جاودانى،

اى قله كوه عشق و عاشق

وى مرشد ظاهر  و  نـهانى،

اى جلــــــوه كامل "انا الحق"

در عــرش مُرفّع جــهــــانى،

اى موسى صَعْق ديده در عشق

از جــــلــوه طـــور لامكانى،

اى اصل شجر، ظهورى از تو

 در پــــــرتو سرّ سَرمــدانى،

بر گوى به عشق، سرّ لاهوت

در جمـــع قــــــلندران فانى

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

اى دور نـــــــمـــــاى پور آزر،

نــاديـــده افــول حق ز مــــــنظر

اى نار فراق، بر تـــــو گلشن

شد بَـــرد و سلام از تــــــــو آذر

بـــردار حجـــــاب يـار از پيش

بنمــاى رُخش چــــــــو گل مصوّر

از چهــــــره گلعذار دلــــــدار

شد شهـــــــر قــــلندران، منّــور

آشفته چه گشت پيچ زلفش

شد هر دو جهان، چـو گل معطّر

بر گــــوش دل و روان درويش

بر گـــــــوى به صــــد زبان مكـرّر

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

در حلقه سالكـــــان درويش

رنـــــــــدان صبـــور دورانــديش

راهب صفتان جـــــام بر كف

 آن مى زدگـان فـارغ از خويش

در جمله زاهدان و مى‏نوش

در صـــورت عـالـمان و بد كيش

در راه رسيدن به دلـــــــدار

بيگـــانــــه بـود ز نوش يا نيش

فارغ بود از جهان، به جامى

در خلــــوت مى‏خورانِ دلريش

فرياد زند ز عشق و مستى

بر پــاكـــــدلان مـرده از پيش

اى نقطه عطف راز هستى

بر گير ز دوست، جام مستى

غزليات:

 

خانقاهِ دل

الا يــــا ايها الســـــــــاقى! برون بر حسرت دلها

كــه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشــكلها

بــــــه «مــــى»،  بـــــــربند راه عقل را از خانقاه دل

كــــه اين دارالجنون هرگز نباشد جــاى عاقلها

اگر دل بسته‏اى بر عشق جانان، جاى خالى كن

كه اين ميخانه هــرگز نيست جز ماواى بيدلها

تــــــو گــر از نشئه مى كمتر از آنى به خود آيى

بـــــــرون شـو بيد رنگ از مرز خلـوتگاه غافلها

چــــــه از گلهاى باغ دوست رنگ آن صنم ديدى

جـــدا گشتى ز بــاغ دوست درياها و ساحلها

تــــــــو راه جنت و فردوس را در پيش خود ديدى

جـــدا گشتى ز راه حـق و پيوستى به باطلها

اگـــــــر دل داده‏اى بر عـــــــالم هستى و بالاتر

به خود بستى ز تار عنكبوتى بس سلاسلها

           

 دعوى اخلاص

 

گــــر تــــو آدم‏زاده هستى "عَلّم اَلاَسما" چه شد؟

  "قابَ قَوْسينت" كجا رفته است؟ "اَوْاَدْنى" چه شد؟

بـــــر فـــــــــراز دار، فـــــــــرياد "اَنَا الحق" مى‏زنى

مــــــدّعىِ حــــــــق طلب، اِنيّت و اِنّـــــا چه شد؟

صــــوفى صـــــافى اگر هستى، بكن اين خرقـه را

دم زدن از خــــويشتن با بـــــوق و با كرنا چه شد؟

زهــــــد مفـــــــروش اى قلنـــــدر، آبروى خود مريز

 زاهـــــد   ار هستى تو، پس اقبال بر دنيا چه شد؟

اين عبــــادتــها كه ما كرديم، خوبش كاسبى‏است

دعــــــــــوى اخلاص با اين خود پرستيها چه شد؟

مــــــرشد از دعوت به سوى خويشتن، بردار دست

 "لا الهت" را شنيدستم؛ ولــــــــى "الاّ" چه شد؟

شــاعر بيمايه، بشكن خـــــامـــــه آلــــــــــــوده‏ات

 كـــــــــــم دل‏آزارى نما، پس از خدا پروا چه شد؟

    خلوت مستان

در حلقــــــه درويش، نــــــــديديـــــم صفـــــايى

در صــــومعــــــــــــــه، از او نشنيديم ندايــــى

در مــــــدرسه، از دوست نخـــــــــوانديم كتابى

در مــــــــاذنه، از يار نديديــــــم صدايـــــــــى

در جمـــــع كتب، هيچ حجـــــــابى نـــــــدريديم

در درس صحف، راه نبـــــرديــــــم به جــــايــى

در بتكـــــده، عمــــــــرى به بطـــالت گــذرانديم

در جمع حـــــريفــــــان نــــه دوايـى و نه دائى

در جـــــرگه عشــــــــّاق روم، بلكـــــــــه بيــابم

از گلشن دلــــــدار نسيمـــــى، رد پــــــــايـــى

اين ما و منى جمله ز عقل است و عقال است

در خلوت مستان، نه منى هست و نه مايى

       

كتاب عمر

پيـــــــــــرى رسيد و عهـــــــــد جـــوانى تباه شد

ايّام زنــــدگى، همــــــه صــرف گناه شد

بيــــــــــراهه رفتـــــه پشت به مقصد، همــى روم

عمــــرى دراز، صرف در اين كـوره راه شد

وارستگــــان، به دوست پنـــــــــاهنده گشتـــــه‏اند

وابسته‏اى چو من به جهـان، بى پناه شد

خودخواهى است و خودسرى و خودپسندى است

حاصل ز عمرِ آنكه خــــودش، قبله‏گاه شد

دلــــــدادگان، كــــــه روى سفيدنـــــــــــد پيش يار

 رنج مـــــرا نديده كـــــه رويــــم سيـاه شد

افســـــوس بـــــر گذشتــــــه، بر آينده صد فسوس

آن را كـــه بستــه در رسن مال و جاه شد

از نـــــــورْ رو به ظلمتــــــم؛ اى دوست، دست گير

آن را كـــه رو سيه بــه سراشيب چاه شد

             

حُسن ختام

الا يا ايها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را

  كه از جـــانم فــــرو ريزد، هواى ننگ و نامم را

از آن مى ريز در جـــامم كــه جانم را فنا سازد

برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را

از آن مى ده كه جانم را  ز قيد خود رها سازد

به خود گيـــرد زمـــــامم را، فرو ريزد مقامم را

از آن مى ده كــه در خلوتگـــــه رندان بيحرمت

به هم كــوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را

نبـــــودى در حـــريمِ قدسِ گلــــرويان ميخــانه

كه از هـــر روزنـــى  آيم، گلى گيرد لجامم را

روم در جـــرگه پيران از خــــــود بى‏خبر، شايد

برون ســـازند از جــانم، به مى افكار خامم را

تـــو اى پيــــك سبكباران دريــــاى عدم، از من

به دريادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را

به ســـاغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه

به پيرِ صومعه بــــرگو: ببين حُسن ختــامم را

بسترم بر در ميخانه فكن تا ساقى

ساغرى آرد و دردم همه درمان سازد

به نقل از سايت تبيان   

+ نوشته شده در11:4 بعد از ظهرتوسط عبدالله
اميدوارم نهايت استفاده را برده باشيد و از آن راضي باشيد ... باز هم سربزنيد...متشکرم.      

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by safayedelha.blogfa.com