تبليغاتX
به صفاي دل خوش آمديد ... مطالب بيشتر را در قسمت آرشيو بخوانيد ... لطفـا با ارائـه نظـرات خـود، مـا را در بهبـود بخشيـدن بـه اين وبلاگ کمـک کنيـد ... لطفا در نظر سنجي ها شرکت کنيد ... با تشکــر ... عبدالله
صفای دل صفاي دل
صفای دل
پنجشنبه 23 مهر1388
sms های مهدوی
موضوع: شعر و ادب

 

(صفای دل)safayedelha.blogfa.com

چون شب جمعه شود اي فاطمه
گريم و گويم به فغان باهمه
هست مرا روز وشبان زمزمه
كزچه نيامد پسر فاطمه
اللهم عجل لوليك الفرج 

آيد آنروز كه در باز كني، پرده گشايي
تا به خاك قدمت جان و سر خويش ببازيم
 
اي روح تو آسماني و جانت پاك
ازپرتو نورت شده روشن افلاك
بيچاره شديم از نبودت اي دوست
يا سيدنا متي ترانا ونراك
 
چشمم به انتظارتو تر شد نيامدي
اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي
گفتند غروب جمعه تو ازراه ميرسي
عمرم دراين قراربه سرشد نيامدي
العجل يابن الحسن

ديشب كسى براى تو سجاده وا نكرد
بغضى ترك نديد و گلويى صدا نكرد
انگار ما بدون حضور تو راحتيم
وقتى كسى براى ظهورت دعا نكرد

اي عشق به جز درد و محن همسفرت نيست
تو فوق زمانى و زمان در نظرت نيست
در اين شب جمعه به نم اشك بگويم 
اين جمعه نيا هيچ كسى منتظرت نيست!!!

اي كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد كه تو باشي ومرا غم ببرد

آقا جون سهم ما اينجا جمعه هاي خيلي دوره
تو كنارما نشستي چه كنيم چشم ما كوره

بيمار هجر را كه رسيده است جان به لب
تنها وصال يوسف زهرادواى اوست...
 

بيا اي روح سبزآشنايي
به لب دارم فغان از اين جدايي
شده ذكر تمام ندبه خوانان
دوباره جمعه شدآقا كجايي؟
 
+ نوشته شده در6:4 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 17 مهر1388
گويي سواري ميرسد
موضوع: شعر و ادب

 

اي منتظر غمگين مشو قدري تحمل بيشتر

گردي به پا شد در افق گويي سواري ميرسد

 

+ نوشته شده در11:25 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 16 مرداد1388
آن آفتاب پنهاني
موضوع: شعر و ادب

طلوع مي‌كند آن آفتاب پنهاني

ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني

دوباره پلك دلم مي‌پرد نشانه چيست

شنيده‌ام كه مي‌آيد كسي به مهماني

كسي كه سبزتر از هزار بار بهار

كسي شگفت كسي آن چنان كه مي‌داني

 * قيصر امين‌پور

 یا امام زمان

+ نوشته شده در0:0 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 26 تیر1388
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد
موضوع: شعر و ادب

 

 

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد

دانم که زمانه را زبون خواهی کرد

گر زیب و جمال از این فزون خواهی کرد

یا رب ! چه جگرهاست که خون خواهی کرد

 

+ نوشته شده در10:11 قبل از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 24 اردیبهشت1387
شعر منتشرنشده ای ازشهریار
موضوع: شعر و ادب
 
شعر منتشر نشده ای ازشهریار
 
در موزه ادبی استاد شهریار واقع در منزل مسکونی ایشان لوازم شخصی و دستخط و تعداد زیادی تصویر مربوط به دوران حیات آن مرحوم در معرض دید عموم قرار گرفته است.
در بخشی از این نمایشگاه ردا و عمامه ای نیز وجود دارد که در پاسخ به درخواست منظوم مرحوم استاد شهریار از حضرت آیت الله  ملکوتی مدظله العالی؛ از سوی معظم له؛ به ایشان اهدا شده است.در روز تشییع پیکر مرحوم استاد شهریار روی تابوت ایشان عمامه سیادت استاد قرار گرفت و پیکر استاد فقید در حالیکه عمامه سیاهی بر روی آن قرار داشت تشییع و به خاک سپرده شد.

( مرحوم استاد شهریار متعاقب دریافت انگشتری نفیسی از حضرت آیت الله  ملکوتی در اثنای یک مراسم؛ از معظم له تقاضای اعطای عمامه سیادت کرده بود)
تصویر شعر استاد محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار به خط
 
 
 
                     ادامه‌ مطلب
 
 

 كليك كنادامه مطلب
+ نوشته شده در0:27 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 27 مهر1386
موضوع: شعر و ادب
 

       

                           

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید شاید

 

پرده از چهره گشاید شاید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در0:37 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 27 مهر1386
موضوع: شعر و ادب
                          

 

تو را غایب نامیده‌اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینكه «حاضر» نباشی.

«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است كه به تو زده‌اند و آنان كه بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی‌دانند، آمدنت كه در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام  تو را می‌خوانند، ظهورت را از خدا می‌طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می‌شوی، همه انگشت حیرت به دندان می‌گزند با تعجب می‌گویند كه تو را پیش از این هم دیده‌اند.

و راست می‌گویند، چرا كه تو در میان مائی، زیرا امام مائی.

جمعه كه از راه می‌رسد، صاحبدلان «دل» از دست می‌دهند و قرار از كف می‌نهند و قافله دل‌های بی‌قرار روی به ‌قبله می‌كنند و آمدنت را به انتظار می‌نشینند...

و اینك ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه‌ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می‌كنیم.

 

بـا انـتـظار تـو دل بـر سـر نـگاه نشست         كه رخ‌نهفتی و جان بر سپند آه‌نشست

ببـاغ یـاد تـو تـا در شـوم بـه گل چیــدن         بـه شاخسار نظر، قمـری نگاه نشست

تـو چـون سپیـده نتـابیـده از دریچه بخت        بـدامــن سـحــر، آیـیـنــه پـگاه نشست

از آستــانـه خــورشـیـــدی تــو در پــرواز         هـمـای نـور كـه در آشیـان ماه نشست

درآ درآ كـه مـرا درد انتــظار تـــو كشــت          بانتظار، كه این كشته بی گناه نشست

بــه آب تـیــغ مـگـر سر كشد زگلبن داغ         قتیل‌عشق‌تو‌چون‌غنچه‌عذرخواه‌نشست

به موج، طعمه توفان شدیم همچوحباب       بـجـرم نـخـوتـمان، بـاد در كلاه نشست

بــه كام منـتــظران ای فــروغ جــاویـدان          طلـوع نـام تـو در جـام صبحگاه نشست

بــه آرزوی جمـالـت، جـهان به خلوت راز        گزیــد خـانــه و بــر روزن نـگاه نـشسـت

روزن نگاه - مشفق كاشانی

 

 

 

 

+ نوشته شده در0:15 قبل از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 6 شهریور1386
انتظار
موضوع: شعر و ادب

 

انتظار:  کلمه ای ژرف ، و معنایی ژرف تر ...

 

انتظار:باوری شور آور، و شوری در باور ...

 

انتظار: امیدی به نوید ،و نویدی به امید...

 

انتظار: خروشی در گسترش ، و گسترشی در خروش ...

 

انتظار: فجری در حماسه ، و حماسه ای در فجر...

 

 انتظار: تواضعی در برابر حق ، و تکبری در برابر باطل ...

 

انتظار: شعر پایداری ، و درفش عصیان و بیداری ...

 

انتظار: خط بطلان بر همه کفر ها و نفاق ها و ظلمها و تطاول ها ...

 

انتظار: تفسیری بر خون  فجر و شفق ، و دستی به سوی فلق ...

 

انتظار: آتشفشانی در اعصار ، و غریوی در آفاق...

 

انتظار: خونی در رگ زندگی ، قلبی در سینه تاریخ ...

 

انتظار:تبر ابراهیم، عصای موسی ، شمشیر داود ، و فریاد محمد...

 

انتظار:خروش علی ، خون عاشورا ، وجاری امامت ...

 

انتظار:خط خونین حماسه ها، در جام زرین خورشید ...

 

انتظار:صلابت....

 

                                       این است انتظار

 

برگرفته از کتاب خورشید مغرب

 

+ نوشته شده در11:1 بعد از ظهرتوسط عبدالله
چهارشنبه 1 فروردین1386
وقتی تو می آیی
موضوع: شعر و ادب
 

 جمال عشق پیدا می شود وقتی تو می آیی 

       بساط عشق برپا می شود وقتی تو آیی  

                 نه تنها خاطر دلها شود آشفته از زل 

                    چه غوغایی به دنیا می شود وقتی می آیی 

 

دیر گاهی است که ما تشنه دیدار توایم قد رعنا بنما جمله خریدار توایم

 

    

 

 

+ نوشته شده در1:45 بعد از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 24 اسفند1385
مخلوقات
موضوع: شعر و ادب

 

خدايا


 



در   حديث   آمد   که   خلّاق  مجيد           خلق   عالم  را   سه   گونه  آفريد


يک گروه را جمله عقل و علم و جود            آن فرشته است و نداند جز سجود


نيست   اندر  عنصرش  حرص و هوا            نور   مطلق  زنده  از  عشق  خدا


يک   گروه   ديگر   از    دانش  تهي            همچو  حيوان  از  علف  در فربهي  


او   نبيند  جز   که  اصطبل  و  علف             از شقاوت غافل است  و از شرف  


وان  سوم  هست  آدميزاد  و  بشر             از  فرشته  نيمي  و  نيمي  ز خر


تا   کدامين   غالب   آيد   در    نبرد             زين   دوگانه  تا  کدامين  بُرد  نرد


+ نوشته شده در11:46 بعد از ظهرتوسط عبدالله
پنجشنبه 24 اسفند1385
تائية دعبل الخزاعي في حق اهل البيت
موضوع: شعر و ادب
تائية دعبل الخزاعي في حق اهل البيت 


 
عن دعبل الخزاعي قال: أنشدت قصيدة لمولاي علي الرضا رضي الله عنه:


مدارس آيات خلت من تلاوة * ومنزل وحي مقفر العرصات

قال لي الرضا: أفلا الحق البيتين بقصيدتك؟! قلت: بلى يا بن رسول الله؟ فقال:


وقبر بطوس يا لها من مصيبة * ألحت بها الأحشاء بالزفرات
إلى الحشر حتى يبعث الله قائما * يفرج عنا الهم والكربات (1)

قال دعبل: ثم قرأت باقي القصيدة فلما انتهيت إلى قولي:


خروج إمام لا محالة واقع * يقوم على اسم الله والبركات

بكى الرضا بكاء شديدا ثم قال: يا دعبل نطق روح القدس بلسانك أتعرف من هذا الإمام؟!
 
قلت: لا إلا أني سمعت خروج إمام منكم يملأ الأرض قسطا وعدلا.

فقال: إن الإمام بعدي إبني محمد وبعد محمد ابنه علي وبعد علي ابنه الحسن
وبعد الحسن ابنه الحجة القائم، وهو المنتظر في غيبته، المطاع في ظهوره،
فيملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملأت جورا وظلما، وأما متى يقوم فإخبار عن الوقت
لقد حدثني أبي عن آبائه عن رسول الله صلى الله عليه وآله قال: مثله كمثل الساعة
لا تأتيكم إلا بغتة



تجاوبن بالأرنان والزفرات * نوائح عجم اللفظ والنطقات
يخبرن بالأنفاس عن سر أنفس * اسارى هوى ماض وآخر آت
فاسعدناو اسعفن حتى تقوضت * صفوف الدجى بالفجر منهزمات
على العرصات الخاليات من المهى * سلام شج صب على العرصات
فعهدي بها خضر المعاهد مألفاً * من العطرات البيض والخضرات
ليالي يعدين الوصال على القلى * ويعدي تدانينا على الغربات
واذ هن يلحظن العيون سوافراً * ويسترن بالأيدي على الوجنات
واذ كل يوم لي بلحظي نشوة * يبيت لها قلبي على نشوات
فكم حسرات هاجها بمحسر * وقوفي يوم الجمع من عرفات
ألم تر للأيام ما جر جورها * على الناس من نقص وطول شتات
ومن دول المستهزئين ومن غدا * بهم طالبا للنور في الظلمات
فكيف ومن أنى يطالب زلفة * الى الله بعد الصوم والصلوات
سوى حب أبناء النبي ورهطة * وبغض بني الزرقاء والعبلات
وهند وما أدت سمية وابنها * اولوا الكفر في الاسلام والفجرات
هم نقضوا عهد الكتاب وفرضه * ومحكمه بالزور والشبهات
ولم تك الا محنة كشفتهم * بدعوى ضلال من هن وهنات
تراث بلا قربى وملك بلا هدى * وحكم بلا شورى بغير هداة
رزايا أرتنا خضرة الأفق حمرة * وردت اجاجا طعم كل فرات
وما سهلت تلك المذاهب فيهم * على الناس الا بيعة الفلتات
ولو قلدوا الموصى إليه زمامها * لزمت بمأمون على العثرات
أخي خاتم الرسل المصطفى من القذى * ومفترس الأبطال في الغمرات
فان جحدوا كان الغدير شهيده * وبدر واحد شامخ الهضبات
وآيٍ من القرآن تتلى بفضله * وايثاره بالقوت في اللزبات
مناقب لم تدرك بكيد ولم تنل * بشئ سوى حد القنا الذربات
نجي لجبريل الأمين وأنتم * عكوف على العزى معاً ومناة
ذكرت محل الربع من عرفات * فأجريت دمع العين بالعبرات
وفل عرى صبري وهاجت صبابتي * رسوم ديار أقفرت وعرات
مدارس آيات خلت من تلاوة * ومنزل وحي مقفر العرصات
لآل رسول الله بالخيف من منى * وبالركن والتعريف والجمرات
ديار لعبدالله بالخيف من منى * وللسيد الداعي إلى الصلوات
ديار علي والحسين وجعفر * وحمزة والسجاد ذي الثفنات
ديار لعبدالله والفضل تلوه * نجي رسول الله في الخلوات
وسبطي رسول الله وابني وصيه * ووارث علم الله والحسنات
منازل وحي الله ينزل بينها * على أحمد المذكور في السورات
منازل قوم يهتدى بهداهم * فتؤمن منهم زلة العثرات
منازل كانت للصلاة وللتقى * وللصوم والتطهير والحسنات
منازل لا فعل يحل بريعها * ولا ابن فعال هاتك الحرمات
منازل جبريل الأمين يزورها * من الله بالتسليم والرحمات
منازل وحي الله معدن علمه * سبيل رشاد واضح الطرقات
ديار عفاها جور كل منابذ * ولم تعف بالأيام والسنوات
فيا وارثي علم النبي وآله * عليكم سلام دائم النفحات
قفا نسأل الدار التي خف أهلها * متى عهدها بالصوم والصلوات؟!
وأين الألى شطت بهم غربة النوى * أفانين في الأطراف منقبضات
هم أهل ميراث النبي إذا اعتزوا * وهم خير قادات وخير حماة
مطاعيم في الإعسار في كل مشهد * لقد شرفوا بالفضل والبركات
أئمة عدل يقتدى بفعالهم * وتؤمن منهم زلة العثرات
وما الناس إلا غاضب ومكذب * ومضطغن ذو أحنة وترات
إذا ذكروا قتلى ببدر وخيبر * ويوم حنين أسبلوا العبرات
فكيف يحبون النبي ورهطه * وهم تركوا أحشاءهم وغرات
لقد لا ينوه في المقال واضمروا * قلوباً على الأحقاد منطويات
فان لم تكن الا بقربي محمد * فهاشم اولى من هن وهنات
سقى الله قبرا بالمدينة غيثه * فقد حل فيه الا من بالبركات
نبي الهدى صلى عليه مليكه * وبلغ عنا روحه التحفات
وصلى عليه ماذر شارق * ولاحت نجوم الليل مبتدرات
أفاطم لو خلت الحسين مجدلا * وقد مات عطشانا بشط فرات
اذا للطمت الخد فاطم عنده * وأجريت دمع العين في الوجنات
أفاطم قومي يا ابنة الخير واندبي * نجوم سماوات بأرض فلات
قبور بكوفان وأخرى بطيبة * وأخرى بفخ نالها صلواتي
وآخر من بعد النبي مبارك * زكي آوى بغداد في الحفرات
توفوا عطاشا بالعراء فليتني * توفيت فيها قبل حين وفاتي
وقبر بأرض الجوزجان محله * وقبر بباخمرى لدى العرمات
وقبر ببغداد لنفس زكية * تضمنها الرحمن في العرصات
وقبر بطوس يالها من مصيبة * تردد بين الصدر والحجبات
إلى الله أشكو لوعة عند ذكرهم * سقتني بكأس الثكل والصعقات
فأما الممضات التي لست بالغا * مبالغها مني بكنه صفات
إلى الحشر حتى يبعث الله قائما * يفرج منها الهم والكربات
نفوس لدى النهرين من بطن كربلا * معرسهم فيها بشط فرات
أخاف بأن ازدارهم ويشوقني * معرسهم بالجزع من نخلات
تقسمهم ريب المنون فما ترى * لهم عقدة مغشية الحجرات
سوى أن منهم بالمدينة عصبة * مدى الدهر أضناه من الأزمات
قليلة زوار سوى بعض زور * من الضبع والعقبان والرخمات
لها كل حين نومة بمضاجع * لهم من نواحي الأرض مختلفات
وقد كان منهم بالحجاز وأهلها * مغاوير نحارون في السنوات
تنكب لأواء السنين جوارهم * فلا تصطليهم جمرة الجمرات
إذا وردوا خيلا تشمس بالقنا * مشارع موت أفخموا الغمرات
وإن فخروا يوما أتوا بمحمد * وجبريل والفرقان و السورات
ملامك في أهل النبي فإنهم * أحباي ما عاشوا وأهل ثقاتي
تخيرتهم رشدا لامري فإنهم * على كل حال خيرة الخيرات
فيا رب زدني من يقيني بصيرة * وزد حبهم يا رب في حسناتي
بنفسي أنتم من كهول وفتية * لفك عناة أو لحمل ديات
أحب قصي الرحم من أجل حبكم * وأهجر فيكم أسرتي وبناتي
وأكتم حبيكم مخافة كاشح * عتيد لأهل الحق غير موات
لقد حفت الأيام حولي بشرها * وإني لأرجو الأمن بعد وفاتي
ألم تر إني مذ ثلاثين حجة * أروح وأغدو دائم الحسرات؟!
أرى فيئهم في غيرهم متقسما * وأيديهم من فيئهم صفرات
فآل رسول الله نحف جسومهم * وآل زياد حفل القصرات
بنات زياد في القصور مصونة * وآل رسول الله في الفلوات
إذا وتروا مدوا إلى أهل وترهم * أكفا من الأوتار منقبضات
فلولا الذي أرجوه في اليوم أو غد * لقطع قلبي إثرهم حسراتي
خروج إمام لا محالة خارج * يقوم على اسم الله والبركات
يميز فينا كل حق وباطل * ويجزي على النعماء والنقمات
سأقصر نفسي جاهدا عن جدالهم * كفاني ما ألقى من العبرات
فيا نفس طيبي ثم يا نفس أبشري * فغير بعيد كل ما هو آت
فإن قرب الرحمن من تلك مدتي * وأخر من عمري لطول حياتي
شفيت ولم أترك لنفسي رزية * ورويت منهم منصلي وقناتي
أحاول نقل الشمس من مستقرها * وأسمع أحجارا من الصلدات
فمن عارف لم ينتفع ومعاند * يميل مع الأهواء والشبهات
قصاراي منهم أن أموت بغصة * تردد بين الصدر واللهوات
كأنك بالأضلاع قد ضاق رحبها * لما ضمنت من شدة الزفرات



القصيده مكونه من 120 بيت بس للاسف ماقدرت احصل عليها كامله واحب انبه انه
الابيات الشعريه هذه لها روايات متعدده وبكل روايه يكون هناك اختلاف بسيط ببعض
الكلمات الأبيات اللي راح اذكرهم الحين يفضل قراءتهم عند باب جبريل بالمدينه المنوره

أفاطم لو خلت الحسين مجدلا * وقد مات عطشانا بشط فرات
اذا للطمت الخد فاطم عنده * وأجريت دمع العين في الوجنات
أفاطم قومي يا ابنة الخير واندبي * نجوم سماوات بأرض فلات
قبور بكوفان وأخرى بطيبة * وأخرى بفخ نالها صلوات
توفوا عطاشا بالعراء فليتني * توفيت فيها قبل حين وفاتي
إلى الله أشكو لوعة عند ذكرهم * سقتني بكأس الثكل والصعقات


+ نوشته شده در11:30 بعد از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 15 اسفند1385
داستان‌ سرودن‌ فرزدق‌ قصيدة‌ خود را دربارة‌ امام‌ سجّاد عليه‌السّلام
موضوع: شعر و ادب

داستان‌ سرودن‌ فرزدق‌ قصيدة‌ خود را دربارة‌ امام‌ سجّاد عليه‌السّلام

 علاّمة‌ مجلسي‌ - رضوان‌ الله‌ تعالي‌ عليه‌ - در «بحار الانوار» از «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ وي‌ از «حِلْيَه‌» و «أغَاني‌» و غيرهما[380] روايت‌ نموده است‌ كه‌: هشام‌ بن‌ عبدالملك‌، حجّ نمود و از كثرت‌ و ازدحام‌ جمعيّت‌ قدرت‌ بر استلام‌ حجرالاسود پيدا نكرد. در اين‌ حال‌ براي‌ وي‌ منبري‌ نصب‌ كردند، بر روي‌ آن‌ جلوس‌ نمود و اهل‌ شام‌ گرداگرد او را گرفتند، در اين‌ ميانه‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ عليهما السّلام براي‌ طواف‌ كردن‌ وارد مطاف‌ شد و بر بدن‌ او إزاري‌ بود و رِدائي‌. از جهت‌ سيما و صورت‌ زيباترين‌ چهره‌ را داشت‌، و از جهت‌ بوي‌ خوش‌، بهترين‌ و دل‌ انگيزترين‌ بوها از وي‌ متصاعد بود، در پيشانيش‌ از أثر سجدة‌ حضرت‌ معبود همچون‌ زانوي‌ بز پينگي‌ برآمده‌ بود. شروع‌ كرد به‌ طواف‌ نمودن‌. چون‌ به‌ موضع‌ حجرالاسود رسيد، از هيبت‌ و ابّهت‌ او، مردم‌ خود به‌ خود كنار رفته‌ و راه‌ دادند تا استلام‌ حجر كرد.

 يك‌ مرد شامي‌ از هشام‌ پرسيد: مَنْ هَذَا يَا أمِيرَالْمُومِنِينَ؟!

 «اين‌ مرد كيست‌ اي‌ اميرمومنان‌؟!»

 هِشام‌ گفت‌: لاَ أعْرِفُهُ «نمي‌شناسمش‌»، براي‌ آنكه‌ اهل‌ شام‌ به‌ حضرت‌ رغبت‌ نكنند.

 فرزدق‌ (كه‌ از شعرا و مدّاحان‌ بني‌اميّه‌ بود) و حاضر بود گفت‌: لَكِنِّي‌ أنَا أعْرِفُهُ. «وليكن‌ من‌، آري‌ من‌ او را مي‌شناسم‌.» مرد شامي‌ گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! كيست‌ او؟!

 فرزدق‌ شروع‌ كرد بالبَداهَة‌ قصيده‌اي‌ سرودن‌ كه‌ بعضي‌ از آن‌ را «أغَاني‌» و بعضي‌ را «حِلْيَه‌» و بعضي‌ را «حماسه‌» ذكر كرده‌ است‌، و تمامي‌ قصيده‌ از اين‌ قرار است‌:

 

قصيدة‌ فرزدق‌ دربارة‌ امام‌ سجّاد عليه‌السّلام

 يَا سَائلِي‌: أيْنَ حَلَّ الْجُودُ وَالْكَرَمُ                         عِنْدِي‌ بَيَانٌ إذَا طُلاَّبُهُ قَدِمُوا 1

 هَذَا الَّذِي‌ تَعْرِفُ الْبَطْحَاءُ وَطْأتَهُ                         وَالْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ 2

 هَذَا ابْنُ خَيْرِ عِبَادِ اللهِ كُلِّهِمُ                         هَذَا التَّقِيُّ النَّقِيُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ 3

 هَذَا الَّذِي‌ أحْمَدُ الْمُخْتَارُ وَالِدُهُ                         صَلَّي‌ عَلَيْهِ إلَهِي‌ مَاجَرَي‌ الْقَلَمُ 4

 لَوْ يَعْلَمُ الرُّكْنُ مَنْ قَدْ جَاءَ يَلْثِمُهُ                         لَخَرَّ يَلْثِمُ مِنْهُ مَا وَطَي‌ الْقَدَمُ 5

 هَذَا عَلِيٌّ رَسُولُ اللهِ وَالِدُهُ                             أمْسَتْ بِنُورِ هُدَاهُ تَهْتَدِي‌ الاُمَمُ 6

 هَذَا الَّذِي‌ عَمُّهُ الطَّيَّارُ جَعْفَرٌ                             وَالْمَقْتُولُ حَمْزَةُ لَيْثٌ حُبُّهُ قَسَمُ 7

 هَذَا ابْنُ سَيِّدَةِ النِّسْوَانِ فَاطِمَةِ                     وَابْنُ الْوَصِيِّ الَّذِي‌ فِي‌ سَيْفِهِ نِقَمُ 8

 إذَا رَأتْهُ قُرَيْشٌ قَالَ قَائلُهَا                                     إلَي‌ مَكَارِمِ هَذَا يَنْتَهِي‌ الْكَرَمُ 9

 يَكَادُ يُمْسِكُهُ عِرْفَانَ رَاحَتِهِ                             رُكْنُ الْحَطِيمِ إذَا مَا جَاءَ يَسْتَلِمُ 10

 وَ لَيْسَ قَوْلُكَ: مَنْ هَذَا؟ بِضَائِرِهِ                         الْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ أنْكَرْتَ وَالْعَجَمُ 11

 يُنْمَي‌ إلَي‌ ذُرْوَةِ الْعِزِّ الَّتِي‌ قَصُرَتْ                 عَنْ نَيْلِهَا عَرَبُ الاءسْلاَمِ وَ الْعَجَمُ 12

 يُغْضِي‌ حَيَاءً وَ يُغْضَي‌ مِنْ مَهَابَتِهِ                             فَمَا يُكَلَّمُ إلاَّ حِينَ يَبْتَسِمُ 13

 يَنْجَابُ نُورُ الدُّجَي‌ عَنْ نُورِ غُرَّتِهِ                 كَالشَّمْسِ يَنْجَابُ عَنْإشْرَاقِهَاالظُّلَمُ 14

 بِكَفِّهِ خَيْزُرَانٌ رِيحُهُ عَبِقٌ                             مِنْ كَفِّ أرْوَعَ فِي‌ عِرْنِينِهِ شَمَمُ 15

 مَا قَالَ: لاَ، قَطُّ إلاَّ فِي‌ تَشَهُّدِهِ                    لَوْلاَ التَّشَهُّدُ كَانَتْ لاَوهُ نَعَمُ [381] 16

مُشْتَقَّةٌ مِنْ رَسُولِ اللهِ نَبْعَتُهُ                       طَابَتْ عَنَاصِرُهُ وَالْخِيمُ وَ الشِّيَمُ 17

 حَمَّالُ أثْقَالِ أقْوَامٍ إذَا فُدِحُوا                              حُلْوُ الشَّمَائلِ تَحْلُو عِنْدَهُ نَعَمُ 18

 إنْ قَالَ قَالَ بِمَا يَهْوَي‌ جَمِيعُهُمُ                            وَ إنْ تَكَلَّمَ يَوْماً زَانَهُ الْكَلِمُ 19

 هَذَا ابْنُ فَاطِمَةٍ إنْ كُنْتَ جَاهِلَهُ                            بِجَدِّهِ أنْبِيَاءُ اللهِ قَدْ خُتِمُوا 20

 اللهُ فَضَّلَهُ قِدْماً وَ شَرَّفَهُ                               جَرَي‌ بِذَاكَ لَهُ فِي‌ لَوْحِهِ الْقَلَمُ 21

 مَنْ جَدُّهُ دَانَ فَضْلُ الانْبِيَاءِ لَهُ                            وَ فَضْلُ اُمَّتِهِ دَانَتْ لَهَا الاُمَمُ 22

 عَمَّ الْبَرِيَّةَ بِالاءحْسَانِ وَ انْقَشَعَتْ                   عَنْهَا الْعِمَايَةُ وَ الاءمْلاَقُ وَالظُّلَمُ 23

 كِلْتَا يَدَيْهِ غِيَاثٌ عَمَّ نَفْعُهُمَا                              يُسْتَوْكَفَانِ وَ لاَيَعْرُوهُمَا عَدَمُ 24

 سَهْلُ الْخَلِيقَةِ لاَتُخْشَي‌ بَوَادِرُهُ                      يَزِينُهُ خَصْلَتَانِ: الْحِلْمُ وَالْكَرَمُ 25

 لاَ يُخْلِفُ الْوَعْدَ مَيْمُوناً نَقِيبَتُهُ                          رَحْبُ الْفِنَاءِ أرِيبٌ حِينَ يُعْتَرَمُ 26

 مِنْ مَعْشَرٍ حَبُّهُمْ دِينٌ وَ بُغْضُهُمُ                       كُفْرٌ وَ قُرْبُهُمُ مَنْجًي‌ وَ مُعْتَصَمُ 27

 يُسْتَدْفَعُ السُّوءُ وَالْبَلْوَي‌ بِحُبِّهِمُ                     وَ يُسْتَزَادُ بِهِ الاءحْسَانُ وَالنِّعَمُ 28

 مُقَدَّمٌ بَعْدَ ذِكْرِ اللهِ ذِكْرُهُمْ                           فِي‌ كُلِّ فَرْضٍ وَ مَخْتُومٌ بِهِ الْكَلِمُ 29

 إنْ عُدَّ أهْلُ التُّقَي‌ كَانُوا أئمَّتَهُم ْ                     أوْقِيلَ:مَنْخَيْرُأهْلِالارْضِقِيلَ:هُمُ 30

 لاَ يَسْتَطِيعُ جَوَادٌ بُعْدَ غَايَتِهِمْ                             وَ لاَيُدَانِيهِمُ قَوْمٌ وَ إنْ كَرُمُوا 31

 هُمُ الْغُيُوثُ إذَا مَا أزْمَةٌ أزَمَتْ                     وَالاُسْدُاُسْدُالشَّرَي‌وَالْبَأسُمُحْتَدِمُ 32

 يَأبَي‌ لَهُمْ أنْ يَحِلَّ الذَّمُّ سَاحَتَهُمْ                    خِيمٌ كَرِيمٌ وَ أيْدٍ بِالنَّدَي‌ هُضُمُ 33

 لاَيَقْبِضُ الْعُسْرُ بَسْطاً مِنْ أكُفِّهِمُ                 سِيَّانِ ذَلِكَ إنْ أثْرَوْا وَ إنْ عَدِمُوا 34

 أيُّ الْقَبَائلِ لَيْسَتْ فِي‌ رِقَابِهِمُ                               لاِوَّلِيَّةِ هَذَا أوْ لَهُ نِعَمُ 35

 مَنْ يَعْرِفِ اللهَ يَعْرِفْ أوَّلِيَّةَ ذَا                      فَالدِّينُ مِنْ بَيْتِ هَذَا نَالَهُ الاُمَمُ 36

 بُيُوتُهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ يُسْتَضَاءُ بِهَا                  فِي‌النَّائبَاتِوَعِنْدَالْحُكْمِإنْحَكَمُوا 37

 فَجَدُّهُ مِنْ قُرَيْشٍ فِي‌ اُرُومَتِهَا                            مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ بَعْدَهُ عَلَمُ 38

 بَدْرٌ لَهُ شَاهِدٌ وَالشِّعْبُ مِنْ اُحُدٍ                وَالْخَنْدَقَانِ وَ يَوْمُ الْفَتْحِ قَدْ عَلِمُوا 39

 وَ خَيْبَرٌ وَ حُنَيْنٌ يَشْهَدَانِ لَهُ                         وَ فِي‌ قُرَيْضَةَ يَوْمٌ صَيْلَمٌ قَتَمُ 40

 مَوَاطِنٌ قَدْ عَلَتْ فِي‌ كُلِّ نَائِبَةٍ        عَلَي‌ الصَّحَابَةِ لَمْأكْتُمْ كَمَا كَتَمُوا 41[382]

 

ترجمه‌ قصيدة‌ فرزدق‌

 1- «اي‌ كنجكاو پرسندة‌ از من‌ كه‌ جود و كرم‌ در كدام‌ آستان‌ بار خود را فرود آورده‌ است‌، در نزد من‌ است‌ بيان‌ اين‌ رمز اگر خواستاران‌ آن‌ به‌ سوي‌ من‌ روي‌ آورده‌ و گردآيند!

 2- اين‌ مردي‌ كه‌ تو او را نمي‌شناسي‌، شخصيّتي‌ است‌ كه‌ سرزمين‌ بَطْحَاء (مسيل‌ و رَمْل‌زار اطراف‌ مكه‌ تا سرزمين‌ مِنَي‌) جاي‌ يكايك‌ گامها و قدمهاي‌ او را مي‌شناسد، و بيت‌ الله‌ الحرام‌ او را مي‌شناسد. و حِلّ و حرم‌ (تمام‌ نقاط‌ خارج‌ از حرم‌ مكّه‌ و داخل‌ آن‌) همگي‌ او را مي‌شناسند.

 3- اين‌ است‌ پسر بهترين‌ خلايق‌ و تمامي‌ بندگان‌ خدا! اين‌ است‌ مرد معتصم‌ به‌ تقواي‌ الهي‌، و در مصونيّت‌ در آمدة‌ حفظ‌ خداوندي‌، و مرد وارسته‌ و پيراسته‌ از هر زنگار عيب‌ و نقص‌ و كدورت‌، و آن‌ مرد پاك‌ و پاكيزه‌ و طاهر، و قلّة‌ مرتفع‌ كوه‌ فضيلت‌ و شرافت‌!

 4- اين‌ است‌ آن‌ كس‌ كه‌ احمد مختارْ برگزيدة‌ عالميان‌ پدر اوست‌، آن‌ كه‌ خداي‌ من‌، تا هنگامي‌ كه‌ قلم‌ كتابت‌ بر روي‌ لوح‌ آفرينش‌ به‌ حركت‌ درآيد، مدام‌ و پيوسته‌ بر او درود و تحيّت‌ و صلوات‌ مي‌فرستد.

 5- اگر ركن‌ كعبه‌ (كه‌ در آن‌ حجرالاسود واقع‌ است‌) بداند چه‌ كسي‌ براي‌ بوسيدنش‌ آمده‌ است‌، تحقيقاً از روي‌ تواضع‌ بر زمين‌ مي‌افتد، تا جاي‌ پاي‌ وي‌ را كه‌ بر زمين‌ قدم‌ نهاده‌ است‌، بوسه‌ زند.

 6- اين‌ عليّ است‌، آن‌ كه‌ رسول‌ خدا پدر اوست‌ كه‌ تمامي‌ امَّت‌هاي‌ جهان‌ به‌ نور هدايت‌ وي‌ راه‌ يافته‌اند.

 7- اين‌ است‌ آن‌ كه‌ عموي‌ او جعفر طيّار، و حمزة‌ مقتول‌ (سيّدالشّهداء) است‌؛ حمزه‌ شير بيشة‌ شجاعت‌ و هژبر اژدرافكني‌ است‌ كه‌ محبت‌ و مودّت‌ با او چون‌ شير و شكر با جان‌ مومنين‌ آميخته‌، و سوگند غير قابل‌ نقض‌ و شكست‌ با ارواح‌ و نفوسشان‌ برقرار نموده‌ است‌.

 8- اين‌ است‌ پسر بزرگ‌ بانوان‌ جهان‌: فاطمه‌ و پسر وصيّ رسول‌ خدا كه‌ آتش‌ خشم‌ و غضب‌ انتقام‌ خداوندي‌ از برق‌ شمشير او مي‌درخشيد.

 9- چون‌ قبيلة‌ قريش‌ به‌ او بنگرد، گويندة‌ آن‌ بدون‌ اختيار از زبانش‌ اين‌ سخن‌ مي‌تراود كه‌: مكرمت‌ و مَجْد و كَرَم‌ و جود و احسان‌ در قبيلة‌ قريش‌ به‌ اين‌ سرور ارجمند منتهي‌ مي‌گردد، و همه‌ بايد كاروان‌ نياز خود را در اين‌ آستانة‌ پر رحمت‌ و سنگين‌ بار فرود آورند، و از كرم‌ او متمتّع‌ گردند!

 10- به‌ جهت‌ شناخت‌ دست‌ پر عطا و كرم‌ او نزديك‌ است‌ كه‌ ركن‌ حطيم‌ در وقتي‌ كه‌ او مي‌آيد تا بدان‌ دست‌ بياسايد و استلام‌ نمايد، خود او را براي‌ أخذ نيازها و بهره‌وري‌ و انتفاع‌ خود، نزد خود نگه‌ دارد.

 11- و اين‌ گفتارت‌ كه‌ گفتي‌: كيست‌ او؟ و تجاهل‌ نمودي‌، ضرري‌ به‌ وي‌ نمي‌رساند چرا كه‌ تمام‌ عرب‌ و تمام‌ عجم‌ مي‌شناسند اين‌ مردي‌ را كه‌ تو او را ناشناس‌ دانستي‌!

 12- او منسوب‌ است‌ به‌ أعلا نقطة‌ قُلّة‌ عزّت‌ و شرافتي‌ كه‌ از نيل‌ بدان‌ جميع‌ عالم‌ اسلام‌ از عرب‌ آن‌، و از عجم‌ آن‌ كوتاه‌ و قاصر آمده‌اند.

 13- او از فرط‌ حيا و آزرم‌ چشم‌ فرو مي‌نهد، و از فرط‌ مَهَابت‌ و ابَّهتِ او چشمها در برابر او فرو نهاده‌ مي‌گردند و بنابراين‌ كسي‌ با وي‌ سخن‌ نمي‌گويد مگر هنگامي‌ كه‌ تبسّم‌ مليح‌ بر سيمايش‌ هويدا مي‌شود.

 14- چنان‌ از درخشش‌ و لمعان‌ نور پيشاني‌ او پرده‌هاي‌ تاريكي‌ و ظلمت‌ شكافته‌ مي‌شود، همچنانكه‌ از إشراق‌ و طلوع‌ خورشيد جهان‌ افروز، پرده‌هاي‌ مِهْ و تاريكي‌ شكافته‌ مي‌گردد.

 15- در دست‌ او خيزراني‌ است‌ كه‌ بوي‌ آن‌، همه‌ جا مشام‌ جان‌ را عطرآگين‌ مي‌نمايد، از دست‌ مرد شجاع‌ و بافراستي‌ كه‌ محاسن‌ او شگفت‌ آور است‌ و بالاي‌ استخوان‌ بيني‌ او قدري‌ برآمده‌ و در كمال‌ زيبايي‌ و اعتدال‌ مي‌باشد.

 16- او هيچگاه‌ در جواب‌ تقاضاي‌ خلايق‌ لفظ‌ لا' (نه‌) بر زبان‌ نگذرانيد مگر فقط‌ در تشهّدش‌ كه‌ لاَ إلَهَ إلاَّ الله‌ مي‌گفت‌. و اگر هم‌ أحياناً تشهّدي‌ در ميان‌ نبود لا'ي‌ او نَعَم‌ بود (نهِ او، آري‌ بود).

 17- شاخ‌ وجودي‌ او از اصل‌ و تبار استوار رسول‌ خدا جدا گرديده‌ است‌. بنابراين‌ عناصر غرائز و اخلاق‌ و سجايا و صفات‌ او، همه‌ حميده‌ و پاك‌ و طيِّب‌ است‌.

 18- او باركش‌ بارهاي‌ اقوامي‌ است‌ كه‌ از شدّت‌ تحمّل‌ آن‌ به‌ زانو درآمده‌اند. و در برخورد با مستمندان‌ شمايلي‌ نيكو و سيمائي‌ خوش‌ ارائه‌ مي‌دهد و جواب‌ او به‌ نَعَم‌ (آري‌) دادن‌ به‌ نيازمندان‌ براي‌ وي‌ شيرين‌ است‌.

 19- اگر به‌ سخن‌ درآيد، گفتاري‌ را ابراز مي‌كند كه‌ جميع‌ ايشان‌ آن‌ را مي‌پسندند، و اگر روزي‌ كلامي‌ بگويد آن‌ كلام‌ موجب‌ زينت‌ و محْمدت‌ او محسوب‌ مي‌گردد.

 20- اين‌ پسر فاطمه‌ است‌ اگر در نَسَب‌ او جاهل‌ مي‌باشي‌! و در حَسَب‌، او كسي‌ است‌ كه‌ رسالتنامة‌ پيامبران‌ خدائي‌ آسماني‌ به‌ جدِّ أمْجَدَش‌ مختوم‌ گرديده‌، مهر شده‌ و خاتمه‌ يافته‌ است‌!

 21- از عهد قديم‌، خداوند او را فضيلت‌ بخشيده‌ و شرافت‌ داده‌ است‌، و از أزل‌، قلم‌ قضا بر لوح‌ تقدير وي‌ اين‌ گونه‌ جاري‌ شده‌ است‌.

 22- اين‌ شخصيّتي‌ است‌ كه‌ جميع‌ پيغمبران‌ در مقابل‌ فضل‌ و شرف‌ جدَّش‌ در مرتبة‌ پائين‌ قرار گرفتند، و جميع‌ امَّتها در مقابل‌ فضل‌ و شرف‌ امّتش‌، پست‌ و حقير به‌ شمار آمدند.

 23- تابش‌ شمس‌ فروزان‌ وجود او به‌ احسان‌ و عنايت‌، همه‌ را فرا گرفته‌، و بدين‌ جهت‌ از خلايق‌، ضلالت‌ و گمراهي‌، فقر و پريشاني‌، و ظلم‌ و بيدادگري‌ وارد به‌ بيچارگان‌ (يا تاريكيها) زدوده‌ شده‌ و از ميان‌ برافتاده‌ است‌.

 24- هر دو دستش‌ همچون‌ بارانهاي‌ پرآب‌ و سرشار است‌ كه‌ ثمره‌ و نفعش‌ همگان‌ را شامل‌ مي‌گردد. اين‌ دو دست‌ پيوسته‌ از آب‌ زلال‌ رحمت‌ الهي‌ تقاطر مي‌كنند و هيچگاه‌ دستخوش‌ كمي‌ و كاستي‌ و فقدان‌ واقع‌ نمي‌شوند.

 25- خُلْق‌ و خويش‌، نرم‌ و ملايم‌ است‌ به‌ طوري‌ كه‌ أبداً مردم‌ از شدّت‌ خشم‌ و حِدَّت‌ غضبش‌ هراس‌ ندارند، و دو خصلت‌ حِلم‌ و كرمش‌ زينت‌ بخش‌ صفات‌ عليا و اخلاق‌ حميدة‌ او هستند.

 26- خُلْف‌ وعده‌ نمي‌كند، و باطن‌ و طبيعتش‌ سرشته‌ با خير و بركت‌ و يمن‌ و رحمت‌ است‌. درِ خانه‌اش‌ براي‌ پذيرائي‌ واردين‌ و وافِدين‌ پيوسته‌ گشوده‌ است‌. وي‌ شخصيّتي‌ است‌ عاقل‌، و در برابر شدائد و مشكلاتي‌ كه‌ به‌ وي‌ روي‌ مي‌آورد با عقل‌ و درايت‌ چاره‌سازي‌ مي‌نمايد.

 27- او از گروهي‌ مي‌باشد كه‌ محبّت‌ بدانها دين‌ است‌، و عداوتشان‌ كفر است‌، و نزديك‌ شدن‌ به‌ آنها نجات‌ از هلاكتها و اعتصام‌ و پناه‌ از گزندها و مصائب‌ و آفات‌ است‌.

 28- گرفتاريها و فتنه‌ها و گزندها به‌ واسطة‌ محبّتشان‌ دفع‌ مي‌شود، و همين‌ محبّت‌ موجب‌ مزيد احسان‌ و نعمت‌ مي‌گردد.

 29- نام‌ ايشان‌ بعد از نام‌ خدا در هر نماز واجب‌ و فريضه‌اي‌ واجب‌ است‌، و در پايان‌ سخنها و خطبه‌ها و كتابها و قصائد، بردن‌ اسم‌ ايشان‌ ختم‌ كننده‌ و پايان‌ دهندة‌ گفتار مي‌باشد.

 30- اگر وقتي‌ اهل‌ تقوي‌ را به‌ شمار آورند آنان‌ امامان‌ و پيشوايانشان‌ مي‌باشند، و اگر از بهترين‌ مردم‌ روي‌ زمين‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورند باز هم‌ آنان‌ امامان‌ و نامبرده‌ شدگان‌ هستند.

 31- هيچ‌ اسب‌ يكّه‌تازِ تندروِ ميدان‌ فضيلت‌ و مَجْد و عُلُوّ رتبت‌ را توان‌ آن‌ نمي‌باشد كه‌ به‌ آخرين‌ مرحلة‌ سير آنها خود را برساند، و هيچ‌ قومي‌ نمي‌توانند خود را بدانها نزديك‌ كنند، و يا لاأقلّ همسايه‌ و همجوارشان‌ گردند، گرچه‌ آن‌ قوم‌، قومي‌ بزرگوار و صاحب‌ مجد و كرامت‌ باشند.

 32- اگر قحط‌ سالي‌ روي‌ آورد و سختي‌ و تنگي‌ دامنگير مردم‌ گردد، اين‌ خاندانند كه‌ بارانهاي‌ رحمت‌ براي‌ خلايق‌ مي‌باشند، و اگر شدّت‌ و بأس‌ و كارزاري‌ پيش‌ آيد، باز هم‌ ايشانند كه‌ يگانه‌ شيران‌ هژبران‌ دفاع‌ از نواميس‌ مردم‌ و حفظ‌ بيضة‌ اسلام‌ و مسلمين‌ مي‌باشند.

 33- خوي‌ كريمانه‌ از طرفي‌ و دستهاي‌ پرعطا و بخشش‌ از طرف‌ ديگر نمي‌گذارند تا مذمّت‌ و عيب‌ در ساحت‌ منزلشان‌ بار فرو ريزد.

 34- عُسْر و ضيق‌ معيشت‌ و تنگدستي‌ ايشان‌ نمي‌تواند آن‌ دستهاي‌ باز و بخشنده‌ را فروبندد، بنابراين‌ عطايشان‌ پيوسته‌ جاري‌ و ساري‌ است‌ چه‌ دارا باشند و يا نادار.

 35- كدام‌ قبيله‌ از قبايل‌ است‌ كه‌ در گردنشان‌ يا از جدّ او و تبار او كه‌ اوَّلين‌ آنهاست‌، و يا از خود او نعمتي‌ و منّتي‌ نبوده‌ باشد؟

 36- هر كس‌ خدا را بشناسد، نياكان‌ و جدِّ او را حتماً مي‌شناسد. زيرا به‌ امّت‌هاي‌ جهان‌، دين‌ خدا از بيت‌ اين‌ مرد رسيده‌ است‌.

 37- در جميع‌ مشكلات‌ و سختيها و وارداتِ گزنده‌ و مشاجرات‌، تنها و تنها خانه‌هاي‌ ايشان‌ در قريش‌ است‌ كه‌ مردم‌ از آن‌ استضائه‌ مي‌نمايند، و در پرتو أنوار آن‌ فصل‌ خصومت‌ نموده‌ و حكم‌ را در ميزان‌ عدل‌ و داد استوار مي‌دارند.

 38- واين‌ به‌ سبب‌ آن‌ مي‌باشد كه‌: در ريشة‌ اصلي‌ وي‌ جدّ او از قريش‌، و پس‌ از او علي‌ بن‌ أبي‌طالب‌ شاخص‌ است‌.

 39- شاهد و گواه‌ او سرزمين‌ بَدْر است‌، و تنگة‌ كوه‌ احد، و غزوة‌ أحزاب‌ كه‌ دو حفرة‌ خندق‌ بدان‌ گواهي‌ دهند و همچنين‌ روز فتح‌ مكه‌ كه‌ آثار رشادت‌ و عظمت‌ او بر دوست‌ و دشمن‌ معلوم‌ و مشهود مي‌باشد.

 40- و دو غزوة‌ خَيْبَر و غزوة‌ حُنَيْن‌ دو شاهد صادق‌ براي‌ اويند، و أيضاً در بني‌قُرَيْضَه‌ در كنار قلعه‌هاي‌ ضخيم‌ و مرتفع‌ يهود در آن‌ روز وحشت‌زا و تاريك‌ و دشواري‌ كه‌ او يگانه‌ فاتح‌ و گشايندة‌ آنهابوده‌ است‌.

 41- اين‌ مواطن‌ و مواضع‌، صحنه‌هاي‌ پرهيجان‌ و وحشت‌انگيزي‌ بوده‌ است‌ كه‌ صحابه‌ از گشودن‌ و چارة‌ تدبير فتح‌ آن‌ فروماندند، و اين‌ واقعيّتي‌ است‌ كه‌ من‌ آن‌ را كتمان‌ نمي‌نمايم‌، همچنانكه‌ آنان‌ آن‌ را كتمان‌ داشتند.»

 

مقابلة‌ فرزدق‌ با بني‌اميّه‌

 هشام‌ از شنيدن‌ اين‌ قصيده‌ خشمگين‌ شد، و جائزة‌ فرزدق‌ را قطع‌ نمود و گفت‌: ألاَ قُلْتَ فِينَا مِثْلَهَا؟! «تو چرا دربارة‌ ما مثل‌ اين‌ قصيده‌، قصيده‌اي‌ نسروده‌اي‌؟!»

 فرزدق‌ گفت‌: هَاتِ جَدّاً كَجَدِّهِ، وَ أباً كَأبِيهِ، وَ اُمّاً كَاُمِّهِ حَتَّي‌ أقُولَ فِيكُمْ مِثْلَهَا!

 «جدِّي‌ مانند جدِّ او بياور، و پدري‌ مانند پدرش‌، و مادري‌ مانند مادرش‌ تا من‌ دربارة‌ شما مثل‌ آن‌ را بسرايم‌!»

 فرزدق‌ را در عُسْفَان‌ ميان‌ مكّه‌ و مدينه‌ محبوس‌ نمودند. خبر اين‌ قضيّه‌ به‌ حضرت‌ امام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ عليهماالسّلام رسيد. حضرت‌ براي‌ وي‌ دوازده‌ هزار درهم‌ فرستاد و گفت‌: أعْذِرْنَا يَا أبَافِرَاسٍ، فَلَوْ كَانَ عِنْدَنَا أكْثَرُ مِنْ هَذَا لَوَصَلْنَاكَ بِهِ!

 «اي‌ أبوفراس‌ عذر ما را بپذير! اگر در نزد ما بيشتر از اين‌ بود، حتماً آن‌ را براي‌ تو مي‌فرستاديم‌!»

 فرزدق‌ آن‌ را رد كرد و گفت‌: يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ! مَا قُلْتُ الَّذِي‌ قُلْتُ إلاَّ غَضَباً لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ! وَ مَا كُنْتُ لاِرْزَأَ عَلَيْهِ شَيْئاً!

 «اي‌ پسر رسول‌ خدا! آنچه‌ را كه‌ من‌ سروده‌ام‌ علّتي‌ نداشت‌ مگر آنكه‌ دربارة‌ خدا و رسول‌ او خشمگين‌ شدم‌، و من‌ آن‌ را به‌ اميد چشمداشت‌ خيري‌ و صِلِه‌اي‌ نسروده‌ام‌!»

 حضرت‌ آن‌ را مجدّداً براي‌ وي‌ فرستادند و پيام‌ كردند: بِحَقِّي‌ عَلَيْكَ لَمَّا قَبِلْتَهَا فَقَدْ رَأَي‌ اللهُ مَكَانَكَ وَ عَلِمَ نِيَّتَكَ!

 «به‌ حقّ من‌ بر تو، سوگندت‌ مي‌دهم‌ كه‌: آن‌ را بپذير! خداوند از منزلت‌ تو خب دارد و از نيّت‌ تو مطّلع‌ مي‌باشد.»

 فرزدق‌ آن‌ را قبول‌ كرد و شروع‌ كرد تا هشام‌ را در وقتي‌ كه‌ خود محبوس‌ بود، هجو كردن‌، و از جملة‌ هجويّات‌ او اين‌ أبيات‌ مي‌باشد:

 أيَحْبِسُنِي‌ بَيْنَ الْمَدِينَةِ وَالَّتِي‌                 إلَيْهَا قُلُوبُ النَّاسِ يَهْوِي‌ مُنِيبُهَا 1

 يُقَلِّبُ رَأساً لَمْ يَكُنْ رَأسَ سَيِّدٍ             وَ عَيْناً لَهُ حَوْلاَءَ بَادٍ عُيُوبُهَا[383]،[384] 2

 1- «آيا او مرا زنداني‌ مي‌كند مابين‌ مدينه‌ و مكّه‌اي‌ كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ دلهاي‌ مردم‌ به‌ جهت‌ إنابه‌ و رجوع‌ به‌ خدا ميل‌ مي‌كند؟

 2- او سري‌ تكان‌ مي‌دهد كه‌ سربزرگمرد و سالار نيست‌، و چشمان‌ لوچي‌ دارد كه‌ عيبهايش‌ آشكارا و نمايان‌ است‌.»

 چون‌ خبر اين‌ ابيات‌ هجويّه‌ را به‌ هشام‌ دادند او را آزاد نمود. و در روايت‌ أبوبكر علاّف‌ وارد است‌ كه‌ هشام‌ او را به‌ بصره‌ تبعيد كرد.[385]

 و كَشِّي‌ با سند خود از عبيد الله‌ بن‌ محمد بن‌ عائشه‌، از پدرش‌، مثل‌ اين‌ روايت‌ را بيان‌ مي‌كند.[386]

 در اينجا علاّمة‌ مجلسي‌ پس‌ از بيان‌ لغات‌ مشكلة‌ روايت‌ كه‌ برخي‌ از آن‌ را ما در تعليقه‌ ذكر نموديم‌ از «اختصاص‌» مفيد با سند متّصل‌ خود مثل‌ اين‌ روايت‌ را بيان‌ مي‌كند.[387]

قدرداني‌ امام‌ سجاد عليه‌السّلام از فرزدق‌

 و أيضاً از «اختصاص‌» با سند متّصل‌ دگري‌ از فرعان‌ كه‌ از راويان‌ فرزدق‌ مي‌باشد روايت‌ مي‌كند كه‌ او گفت‌: من‌ سالي‌ با عبدالملك‌ بن‌ مروان‌ حج‌ نمودم‌ چون‌ نظرش‌ به‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ أبي‌طالب‌: افتاد، خواست‌ تا او را در أنظار كاهش‌ دهد و گفت‌: مَنْ هُوَ؟! «اين‌ مرد كيست‌» فرزدق‌ گفت‌: من‌ بالبديهة‌ قصيدة‌ معروفة‌ خود را گفتم‌:

 هَذَا ابْنُ خَيْرِ عِبَادِ اللهِ كُلِّهِمُ                 هَذَا التَّقِيُّ النَّقِيُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ

 تا آنكه‌ به‌ پايان‌ رسانيد، و عبدالملك‌ عادتش‌ بر اين‌ بود كه‌ در هر سال‌ به‌ وي‌ يك‌ هزار دينار طلا مي‌داد. وي‌ را در آن‌ سال‌ از عطاي‌ خود محروم‌ نمود. فرزدق‌ شكوه‌ به‌ محضر امام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ عليهماالسّلام برد، و از وي‌ تقاضا نمود تا او با عبدالملك‌ در بازگشت‌ صلة‌ وي‌ سخن‌ گويد.

 حضرت‌ فرمود: أنَا أصِلُكَ مِنْ مَالِي‌ بِمِثْلِ الَّذِي‌ كَانَ يَصِلُكَ بِهِ عَبْدُالْمَلِكِ وَ صَنَّ عَنْ كَلاَمِهِ. «من‌ از مال‌ خودم‌ به‌ مقداري‌ كه‌ او به‌ تو صله‌ مي‌داد، صله‌ مي‌دهم‌، و حضرت‌ از تكلّم‌ با عبدالملك‌ با نفس‌ شامخ‌ خود إبا كردند.»

 فرزدق‌ گفت‌: وَاللهِ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! لاَ رَزَأتُكَ شَيْئاً، وَ ثَوَابُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي‌ الآجِلِ أحَبُّ إلَيَّ مِنْ ثَوَابِ الدُّنْيَا فِي‌ الْعَاجِلِ!

 «قسم‌ به‌ خداوند اي‌ پسر رسول‌ خدا! من‌ به‌ تو أبداً چشمداشتي‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ نداشتم‌، و ثواب‌ خداي‌ عزّوجلّ در آخرت‌ محبوبتر مي‌باشد از ثواب‌ و پاداش‌ در اين‌ دنياي‌ زودگذر!»

 ماجراي‌ فرزدق‌ به‌ معاوية‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ جعفر طيّار رسيد، و وي‌ يكي‌ از سخاوتمندان‌ مشهور بني‌هاشم‌ بود، به‌ جهت‌ فضيلت‌ عنصر و نسبش‌، و يكي‌ از ادباء و ظرفاي‌ بني‌هاشم‌ بود. او به‌ فرزدق‌ گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! چقدر حدس‌ مي‌زني‌ از بقيّة‌ عمرت‌ بوده‌ باشد؟! فرزدق‌ گفت‌: به‌ مقدار بيست‌ سال‌.

 ابن‌ عبدالله‌ به‌ او گفت‌: فَهَذِهِ عِشْرُونَ ألْفَ دِينَارٍ أعْطَيْتُكَهَا مِنْ مَالِي‌ وَاعْفُ أبَامُحَمَّدٍ! أعَزَّهُ اللهُ عَنِ الْمَسْألَةِ فِي‌ أمْرِكَ!

 «بيا اينك‌ اين‌ بيست‌ هزار دينار مي‌باشد كه‌ من‌ آن‌ را به‌ تو عطا مي‌نمايم‌ از مال‌ خودم‌، و أبو محمد (امام‌ سجّاد) را معذور بدار از آنكه‌ دربارة‌ امر تو وساطت‌ كند. خداوند وي‌ را عزيز، و غير منفعل‌، و غير پذيراي‌ مذلّت‌ دربارة‌ سوال‌ صِله‌ جائزه‌ات‌ (از لئيمان‌ بني‌اميّه‌) قرار داده‌ است‌!»

 فرزدق‌ گفت‌: لَقَدْ لَقِيتُ أبَامُحَمَّدٍ بَذَلَ لِي‌ مَالَهُ فَأعْلَمْتُهُ أنِّي‌ أخَّرْتُ ثَوَابَ ذَلِكَ لاِجْرِ الآخِرَةِ.[388]

 «من‌ ابومحمد (امام‌ سجّاد) را ملاقات‌ كرده‌ام‌، و از مال‌ خود به‌ من‌ بذل‌ فرموده‌ است‌ و من‌ او را آگاه‌ نمودم‌ كه‌: من‌ پاداش‌ اين‌ عمل‌ را واپس‌ داشتم‌ تا به‌ اجر آخرت‌ برسم‌!»

برخي‌ از كساني‌ كه‌ اين‌ قصيده‌ را نقل‌ كرده‌اند

 كَرَم‌ بُسْتاني‌ در ديوان‌ مطبوع‌ فرزدق‌، بيست‌ و هفت‌ بيت‌ از اين‌ قصيده‌ را با شرح‌ حجّ هشام‌ در ايَّام‌ پدرش‌: عبدالملك‌ بن‌ مروان‌ مفصّلاً ذكر نموده‌ است‌.[389]

 و ميرزا عباسقلي‌خان‌ سپهر در «ناسخ‌ التَّواريخ‌» مفصّلاً اين‌ داستان‌ و اشعار فرزدق‌ را از كتاب‌ «فصول‌ المهمّة‌»، و «وفيات‌ الاعيان‌» احمد بن‌ خَلَّكَان‌، و «مرآة‌الجنان‌» ابو محمد عبدالله‌ بن‌ أسعد يافِعي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ و تعداد بيست‌ و نه‌بيت‌ را ذكر نموده‌ است‌ و پس‌ از آن‌ مي‌گويد: دو بيت‌ از اين‌ قصيده‌ بنا به‌ عقيدة‌ أبوالفرج‌ اصفهاني‌ در مدح‌ حضرت‌ امام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ نمي‌تواند بوده‌ باشد يكي‌ اين‌ بيت‌:

 فِي‌ كَفِّهِ خَيْزُرَانٌ رِيحُهُ عَبِقٌ             مِنْ كَفِّ أرْوَعَ فِي‌ عِرْنِينِهِ شَمَمُ

 و ديگري‌ اين‌ بيت‌:

 يُغْضِي‌ حَيَاءً وَ يُغْضَي‌ مِنْ مَهَابَتِهِ                 فَمَا يُكَلَّمُ إلاَّ حِينَ يَبْتَسِمُ

 زيرا اين‌ دو بيت‌ از آن‌ گونه‌ اشعاري‌ نمي‌باشد كه‌ مانند علي‌ بن‌ الحسين‌ عليهماالسّلام را با آن‌ فضل‌ متعالي‌ كه‌ براي‌ احدي‌ نيست‌، مدح‌ توان‌ نمود. سپس‌ گويد: أمَّا أبوالفرج‌ شعر ثاني‌ را در جملة‌ اشعاري‌ كه‌ در جلد نوزدهم‌ «أغاني‌» در ذيل‌ احوال‌ فرزدق‌ مرقوم‌ داشته‌، مسطور نموده‌ است‌. و در هر حال‌ شعر اوّل‌ به‌ هيچ‌وجه‌ در خور مقام‌ امام‌ عليه‌السّلام نيست‌ و ممكن‌ است‌ از حزين‌ شاعر باشد كه‌ در وصف‌ عبدالله‌ بن‌ عبدالملك‌ سروده‌ است‌ و شعر ثاني‌ نيز ممكن‌ است‌ از حزين‌ باشد در وصف‌ او، و فرزدق‌ آن‌ را در اشعار خود به‌ عنوان‌ تضمين‌ آورده‌ است‌ و ممكن‌ است‌ فرزدق‌ نياورده‌ باشد، ولي‌ چون‌ روات‌ و نقله‌ با اشعار فرزدق‌ به‌ يك‌ وزن‌ ديده‌اند، آنها را سهواً به‌ قصيدة‌ فرزدق‌ ملحق‌ ساخته‌اند، و الله‌ أعلم‌.

 باري‌ مرحوم‌ سپهر در ضمن‌ شرح‌ اين‌ قصيده‌ و أحوالات‌ فرزدق‌ گويد: اين‌ قصيده‌ را مرحوم‌ مجلسي‌ در «بحار الانوار» و مرحوم‌ قاضي‌ نورالله‌ در «مجالس‌ المومنين‌» و مرحوم‌ علي‌ بن‌ عيسي‌ إرْبِلي‌ در «كشف‌ الغُمَّة‌» و أبو الفرج‌ اصفهاني‌ در جلد نوزدهم‌ و چهاردهم‌ «أغاني‌»، و سبط‌ ابن‌ جوزي‌ در «تذكرة‌ خواصّ الاُمَّة‌» و سيد هاشم‌ بحراني‌ در «مدينة‌ المعاجز» و نيز راوندي‌ در كتاب‌ «خرايج‌ و جرايح‌» با مختصر تفاوتي‌ آورده‌اند، و در «فصل‌ الخطاب‌» از شيخ‌ الحرمين‌ ابوعبدالله‌ قرطبي‌ راجع‌ به‌ فرزدق‌ و انشاء او مطالبي‌ مذكور است‌.

 و پس‌ از آن‌ مي‌گويد: انشاء اين‌ قصيده‌ به‌ وسيلة‌ فرزدق‌ در مدح‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليهماالسّلام در حضور هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ جاي‌ ترديد و شبهه‌ در نزد اهل‌ تاريخ‌ نيست‌[390] -انتهي‌ ملخّصاً.

 مرحوم‌ مجلسي‌ همان‌ طور كه‌ ما در اينجا از وي‌ نقل‌ كرديم‌ مجموع‌ أبيات‌ را چهل‌ ويك‌ عدد ذكر فرموده‌ است‌.[391]

 در شرح‌ «نهج‌البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد ج‌ 10 ص‌ 20 دربارة‌ أحوال‌ فرزدق‌ مطالبي‌ مذكور است‌ و محدّث‌ قمي‌ در «الكُنَي‌والالقاب‌» ج‌ 3 ص‌ 17 به‌ بعد و در «هَدِيّة‌ الاحباب‌» ص‌ 211 ترجمة‌ او و ميميّة‌ او را ذكر نموده‌ است‌، و مامقاني‌ در «تنقيح‌ المقال‌» ج‌ 2 ص‌ 4 در باب‌ «الكُنَي‌» در نام‌ فرزدق‌ مفصّلاً ترجمة‌ أحوال‌ او را آورده‌ است‌ و نام‌ وي‌ را همّام‌ بن‌ غالب‌ بن‌ صَعْصَعَه‌ گفته‌ و كنيه‌اش‌ أبوفِراس‌ بوده‌ است‌.

 حقير در «نور ملكوت‌ قرآن‌»، ج‌ 3 ص‌ 15 و ص‌ 16 مطلبي‌ را از أميرالمومنين‌عليه‌السّلام راجع‌ به‌ او ذكر نموده‌ام‌.

 آية‌ الله‌ سيد حسن‌ صَدْر در كتاب‌ «تأسيس‌ الشِّيعة‌ لعلوم‌ الاءسلام‌» ص‌ 186 و ص‌ 187 راجع‌ به‌ او و قصيدة‌ او مطالبي‌ را ذكر كرده‌ است‌.

 مستشار عبدالحَليم‌ جُنْدي‌ در كتاب‌ «الاءمام‌ جعفر الصّادق‌» ص‌ 139 در تعليقه‌، حجّ هِشام‌ را ذكر كرده‌ و از اين‌ قصيده‌، يازده‌ بيت‌ آورده‌، و پس‌ از آن‌ غضب‌ هشام‌ و امر به‌ حبس‌ فرزدق‌ را آورده‌ است‌ و عطاي‌ حضرت‌ را نيز آورده‌ است‌.

 در كتاب‌ «العيون‌ و المحاسن‌» كه‌ از انشاء و كلام‌ شيخ‌ مفيد، و تحرير سيد مرتضي‌ است‌ از طبع‌ نجف‌ اشرف‌ ج‌ اوّل‌ ص‌ 18 و ص‌ 19 شانزده‌ بيت‌ از اين‌ قصيده‌ را ذكر نموده‌ است‌.

 للّه‌ الحمد وله‌ المنّة‌ اين‌ مجلّد كه‌ پانزدهم‌ از مجلّدات‌ «امام‌ شناسي‌» از دورة‌ علوم‌ و معارف‌ اسلام‌ مي‌باشد در وقت‌ ضَحْوَة‌ روز دو ساعت‌ به‌ ظهر مانده‌، از ايّام‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ روز سه‌شنبه‌ بيست‌ و نهم‌ سنة‌ يك‌ هزار و چهارصد و سيزده‌ هجريّة‌ قمريّه‌ از مهاجرت‌ سيدالمرسلين‌ از مكّة‌ مكرّمه‌ به‌ أرض‌ يَثْرِب‌، در شهر مقدّس‌ مشهد رضوي‌ - علي‌ شاهده‌ آلاف‌ التّحيّة‌ و السّلام‌ - در ظلّ عنايات‌ خاصّه‌ و توجّهات‌ كاملة‌ حضرت‌ امام‌ عصر حجّة‌ بن‌ الحسن‌ العسكري‌ - عجّل‌ الله‌ تعالي‌ فرجه‌ الشّريف‌ و جعل‌ أرواحنا لتراب‌ مقدمه‌ الفداء - پايان‌ يافت‌.

 و الحمدللّه‌ ربّ العالمين‌، و آخر دعوانا أن‌ الحمدللّه‌ ربّ العالمين‌.

 كتبه‌ بيمناه‌ الدَّاثرة‌ الرَّاجي‌ غفران‌ ربّه‌ الغنيّ السّيّد محمد الحسين‌ الحسيني‌ الطهراني‌ غفرالله‌ له‌ و لذويه‌، و جعل‌ مستقبل‌ أمره‌ خيراً من‌ ماضيه‌.

 

پاورقي


[373] - «منتهي‌ الآمال‌»، طبع‌ رحلي‌ علميّة‌ اسلاميّه‌، ج‌ 1 ص‌ 89. و او را هشتمين‌ صحابي‌ از اصحاب‌ رسول‌ الله‌ شمرده‌ است‌.

[374] - «منتهي‌ الآمال‌»، همين‌ طبع‌، ج‌ 1 ص‌ 156. و او را بيست‌ و چهارمين‌ نفر از اصحاب‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السلام شمرده‌ است‌.

[375] - بهترين‌ شاهد بر مطلب‌ ما روايتي‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ سَعْدالخير است‌. مرحوم‌ محدّث‌ قمي‌ در كتاب‌ «تحفة‌الاحباب‌» ص‌ 118 گويد: وي‌ سعد بن‌ عبدالملك‌ از اولاد عبدالعزيزبن‌ مروان‌ است‌ و اوست‌ كه‌ حضرت‌ باقر عليه‌السلام به‌ او رسالة‌ مرقومة‌ در «روضة‌ كافي‌» را نوشتند كه‌ اوَّلش‌ اين‌ است‌: بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌ أمّا بعد فإنّي‌ اوصيك‌ بتقوي‌ الله‌ فإنّ فيها السّلامة‌ من‌ التَّلف‌ و الغنيمة‌ في‌المنقلب‌ تا آخر. و رسالة‌ ديگري‌ كه‌ در آن‌ به‌ وي‌ خطاب‌ يا أخي‌ (اي‌ برادر من‌) نموده‌اند. و در اين‌ رساله‌ گفته‌ شده‌ است‌ كه‌: لايكون‌ المومن‌ مومناً حتّي‌ يكون‌ أبغض‌ إلي‌ الناس‌ تا آخر وارد شده‌ است‌. علاّمة‌ مجلسي‌ در «مرآة‌ العقول‌» از كتاب‌ «اختصاص‌» مفيد روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌: وي‌ با اسناد خود از ابوحمزة‌ ثمالي‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: سعدبن‌ عبدالملك‌ كه‌ حضرت‌ او را سعدالخير مي‌ناميدند و او از اولاد عبدالعزيز بن‌ مروان‌ بوده‌ است‌ بر حضرت‌ وارد شد. در اين‌ حال‌ صداي‌ ناله‌ و شيوني‌ از وي‌ برخاست‌ مانند شيون‌ و ناله‌زنان‌. أبوحمزه‌ مي‌گويد: حضرت‌ به‌ او گفتند: اي‌ سعد چرا گريه‌ مي‌كني‌؟! گفت‌: چگونه‌ من‌ گريه‌ نكنم‌ در حالي‌ كه‌ من‌ از شجرة‌ ملعونة‌ در قرآن‌ مي‌باشم‌؟! حضرت‌ فرمودند: لَسْتَ منهم‌ أنتَ اُمَوِيٌّ مِنّا أهل‌ البيت‌ «تو از ايشان‌ نيستي‌! تو اُموي‌ نسب‌ مي‌باشي‌ وليكن‌ از ما اهل‌ بيت‌ هستي‌!» آيا نشنيده‌اي‌ كلام‌ خداوند عزّوجلّ را كه‌ از ابراهيم‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌: فَمَنْ تَبِعَنِي‌ فإنَّهُ مِنِّي‌ «هركس‌ از من‌ پيروي‌ كند، از من‌ مي‌باشد»؟

[376] - در «رياض‌السالكين‌» از طبع‌ سنة‌ 1327 ص‌ 27 و از طبع‌ جامعة‌ المدرّسين‌ ج‌ 1، ص‌ 185 تا ص‌ 187 در اوّلي‌ تحت‌ عنوان‌ تكملةٌ و در دومي‌ تحت‌ عنوان‌ تتمّةٌ آورده‌ است‌ كه‌: آنچه‌ را حضرت‌ صادق‌ عليه‌السلام در مقدّمة‌ صحيفة‌ سجّاديّه‌ ذكر كرده‌اند كه‌: آية‌: ألم‌ تر إلي‌ الَّذين‌ بدّلوا نعمة‌ الله‌ كُفراً و أحلّوا قومهم‌ دارالبوار. جهنّم‌ يصلونها و بئس‌ القرار ( آية‌ 28 و 29 از سورة‌ 14: ابراهيم‌ «آيا نظر ننمودي‌ به‌ كساني‌ كه‌ نعمت‌ خداوند را به‌ كفران‌ واژگون‌ كردند و قوم‌ خود را در «دارالبوار» داخل‌ نمودند. جهنم‌ است‌ كه‌ در آن‌ مي‌گدازند و بد محل‌ قرار و سكونتي‌ است‌ جهنّم‌.») دربارة‌ بني‌اميّه‌ نازل‌ شده‌ است‌، روايات‌ ديگري‌ از طريق‌ عامّه‌ و خاصّه‌ بدين‌ مضمون‌ وارد است‌: امّا از طريق‌ عامّه‌ بخاري‌ در تاريخش‌ و ابن‌ جرير و ابن‌ منذر و ابن‌ مردويه‌، از عمر بن‌ خطّاب‌ در قول‌ خداوند تعالي‌: ألم‌ تر إلي‌ الَّذين‌ بدّلوا نعمة‌ الله‌ كُفراً تخريج‌ نموده‌اند كه‌ گفت‌: آنها دو طائفه‌ از با فجورترين‌ مردمان‌ مي‌باشند از قريش‌: بنوالمغيرة‌ و بنواُمَيَّة‌ ، اما بنو مغيره‌ را شما در روز غزوة‌ بدر به‌ حسابشان‌ رسيديد و امّا بنواميّه‌ تا زماني‌ مهلت‌ تمتّع‌ بدانها داده‌ شده‌ است‌. ( «الدر المنثور» ج‌ 4، ص‌ 184.) و ابن‌ جرير، و ابن‌ منذر، و ابن‌ أبي‌ حاتم‌، و طبراني‌ در «أوسط‌» و حاكم‌ در «مستدرك‌» با تصحيحش‌، و ابن‌ مردويه‌ از طريق‌ علي‌ بن‌ أبي‌طالب‌ عليه‌السلام تخريج‌ نموده‌اند در كلام‌ خداي‌ تعالي‌: ألم‌ تر إلي‌ الَّذين‌ بدَّلوا نعمة‌ الله‌ كفراً كه‌ فرمود: آنها دو دسته‌ از با فجورترين‌ مردمان‌ هستند از قريش‌: بنومغيره‌ و بنواميّه‌. امّا بنومغيره‌ را خداوند در روز غزوة‌ بدر نسلشان‌ را برانداخت‌ و اما بنواميّه‌ تا زماني‌ مهلت‌ تمتّع‌ به‌ آنها داده‌ شده‌ است‌. («الدر المنثور» ج‌ 4، ص‌ 184) و ابن‌ مردويه‌ از علي‌ عليه‌السلام روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: از او راجع‌ به‌ اين‌ آيه‌ چون‌ سوال‌ شد، فرمود: مراد بنواميّه‌ و بنومخزوم‌ مي‌باشند: قومان‌ و خويشان‌ أبوجهل‌. تمام‌ اين‌ خبرها را حافظ‌ سيوطي‌ در كتاب‌ «الدّرّالمنثور» ذكر نموده‌ است‌. ( «الدر المنثور» ج‌ 4، ص‌184.)و اما از طريق‌ خاصّه‌ علي‌ بن‌ ابراهيم‌ از پدرش‌ از محمد بن‌ ابي‌ عمير از عثمان‌ بن‌ عيسي‌ از أباعبدالله‌ عليه‌السلام روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌: وي‌ گفت‌: من‌ از آن‌ حضرت‌ دربارة‌ كلام‌ خداوند متعال‌ پرسيدم‌: ألم‌ تر إلي‌ الَّذين‌ بدَّلوا نعمة‌ الله‌ كفراً حضرت‌ فرمود: راجع‌ به‌ گروه‌ فاجرترين‌ مردمان‌: بني‌اميّه‌ و بني‌مغيره‌ فرود آمده‌ است‌. پس‌ ريشة‌ بنومغيره‌ را خداوند در غزوه‌ بدر از روي‌ زمين‌ برانداخت‌ و بنواميّه‌ تا زماني‌ تمتّع‌ يافتند. و سپس‌ حضرت‌ فرمود: و نحن‌ والله‌ نعمة‌ الله‌ الّتي‌ أنعم‌ بها علي‌ عباده‌! وبنا يفوز من‌ فاز («تفسير قمّي‌» ج‌ 1، ص‌371) . «قسم‌ به‌ خداوند كه‌ ما هستيم‌ نعمت‌ خدا كه‌ خداوند بدان‌ نعمت‌ بر بندگانش‌ نعمت‌ بخشيده‌ است‌، و به‌ واسطة‌ ما فائز مي‌گردد كسي‌ كه‌ به‌ فوز و رستگاري‌ مي‌رسد.»

[377] - «نفثة‌ المصدور في‌ تجديد أحزان‌ يوم‌ العاشور»، ص‌ 24 و ص‌ 25.

[378] - آية‌ 13، از سورة‌ 3: آل‌ عمران‌.

[379] - «جنّة‌المأوي‌» ص‌ 211 تا ص‌ 213.

[380] - معلِّق‌ و محقّق‌ اين‌ مجلّد از طبع‌ حروفي‌: سيد محمد مهدي‌ خرسان‌ در ج‌ 46 ص‌ 124 گويد: ايشان‌ از متقدّمين‌ و متأخّرين‌، جمع‌ كثيري‌ مي‌باشند و از اعلام‌ متقدّمين‌ ما: شيخ‌ مفيد در «اختصاص‌» ص‌ 191 و إربلي‌ در «كشف‌ الغمّة‌» ج‌ 2 ص‌ 267 و راوندي‌ در «خرايج‌ و جرايح‌» ص‌ 195 و سيد مرتضي‌ در «امالي‌» ج‌ 1 ص‌ 67 - ص‌ 69 و شيخ‌ حسين‌ بن‌ عبدالوهاب‌ معاصر مرتضي‌ و رضي‌ و مشارك‌ آنها در بعضي‌ از مشايخ‌ در «عيون‌المعجزات‌» ص‌ 63 طبع‌ نجف‌. و از سائر أعلام‌ مسلمين‌ اينك‌ طائفه‌اي‌ از آنها را مي‌آوريم‌: أبوالفرج‌ ابن‌ الجوزي‌ در «صفة‌ الصَّفوة‌» ج‌2، ص‌ 54 و سُبكي‌ در «طبقات‌ الشافعيّة‌» ج‌ 1 ص‌ 153 و ابن‌ عماد حنبلي‌ در «شذرات‌ الذَّهب‌» ج‌ 1، ص‌ 142 و يافعي‌ در «مرآة‌ الجنان‌» ج‌ 1 ص‌ 239 و ابن‌ عساكر در «تاريخ‌» در ترجمة‌ امام‌ زين‌العابدين‌ عليه‌السلام، و ابن‌ خَلَّكان‌ در «وفيات‌ الاعيان‌» در ترجمة‌ فرزدق‌ و ابن‌ طلحة‌ شافعي‌ در «مطالب‌ السئول‌» ص‌ 79 طبع‌ ايران‌ و ابن‌ صبّاغ‌ مالكي‌ در «الفصول‌ المهمّة‌» ص‌ 193 طبع‌ نجف‌ و سبط‌ ابن‌ جوزي‌ در «تذكرة‌ خواصّ الاُمّة‌» ص‌ 185 طبع‌ ايران‌ و دميري‌ در «حياة‌ الحيوان‌» مادة‌ «الاسد» و سيوطي‌ در «شرح‌ شواهد مغني‌» ص‌ 249 طبع‌ مصر سنة‌ 1322 و گنجي‌ شافعي‌ در «كفاية‌الطالب‌» ص‌ 303 طبع‌ نجف‌، و خطيب‌ تبريزي‌ در شرح‌ ديوان‌ «حماسه‌» ج‌ 2 ص‌ 28 و عيني‌ در «شرح‌ شواهد كبري‌» در حاشية‌ «خزانة‌ الادب‌» بغدادي‌ ج‌ 2 ص‌ 513 و قيرواني‌ در «زهرالآداب‌» ج‌ 1 ص‌ 65 و ابن‌ نباته‌ مصري‌ در شرح‌ رسالة‌ ابن‌ زيدون‌ در حاشية‌ «غيث‌ مسجم‌» صفدي‌ ج‌ 2 ص‌ 163 و ابن‌ كثير شامي‌ در «البداية‌ والنهاية‌» ج‌ 9 ص‌ 108 و گويد: و از جمله‌ طرق‌ ذكر اين‌ قصيده‌ صولي‌ و جريري‌ و چند تن‌ ديگر مي‌باشند و ابن‌ حجر در «الصّواعق‌ المحرقة‌» ص‌ 198 طبع‌ مصر سنة‌ 1375 و شبلنجي‌ در «نور الابصار» ص‌ 129 و صاوي‌ در «ديوان‌ فرزدق‌» ج‌ 2 ص‌ 848 و ديگران‌ و ديگران‌.

[381] - در عبارتِ كانت‌ لاَوهُ نَعَم‌ ُ قلب‌ واقع‌ است‌ و اصل‌ آن‌ كانت‌ لاوهُ نَعَمْ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ ضرورت‌ نَعَمُ تلفّظ‌ مي‌شود.

[382] - ترجمة‌ عربي‌ برخي‌ از لغات‌ وارده‌ در «بحار الانوار» و غيره‌:

 خيزُران‌ بضمّ الزّاء: شجرٌ هنديٌّ.

 نَمي‌' يَنْمِي‌ الرَّجُلَ إلي‌ أبيه‌ : نسبه‌ اليه‌. يُنْمَي‌ إلي‌ ذِروة‌ العِزّ: اي‌نسب‌ إليه‌. الذِّرْوة‌ بالضمّ و الكسر: المكان‌ المرتفع‌. أعلاالشَّي‌ء. ج‌ ذُرَي‌ و ذِرَي‌.

 عرفان‌ راحته‌ منصوب‌ لانّه‌ مفعول‌ لاجله‌ ليُمسكه‌، و الفاعل‌ ركن‌ الحطيم‌. عَبِقَ ـَ عَبَقاً الطِّيبُ: انتشرت‌ رائحته‌. العَبِق‌: المنتشر.

 الارْوَع‌: من‌ يعجبك‌ بحسنه‌، الشُّجاع‌، الذّكيّ. العِرْنين‌: الانف‌ كلّه‌ او ما صلب‌ منه‌.

 الشَّمم‌: القُرب‌ و البُعد (ضدّ) ارتفاع‌ قصبة‌ الانف‌ مع‌ حسنها و استوائها.

الغُرَّة‌: بياض‌ في‌ جبهة‌ الفرس‌. من‌ الرَّجل‌: وجهه‌، و كلّ ما بدا لك‌ من‌ ضوءٍ أوصبحٍ فقد بَدت‌ غُرَّته‌. انجاب‌ يَنجاب‌ من‌ باب‌ انفعال‌ من‌ مادّة‌ جَوَبَ: السَّحاب‌: انكشف‌ - الثَّوب‌ انشقَّ.

 النَّبع‌: شجر تتّخذ منه‌ السّهام‌ و القِسِيّ. والنَّبعة‌: واحدة‌ شجرة‌ النّبع‌. يقال‌: هومن‌ نبعة‌ كريمة‌: أي‌ من‌ أصل‌ كريم‌. الخيم‌: الطبيعة‌ و السَّجيَّة‌.

 الاءغضاء: إدناء الجفون‌. و أغضي‌ علي‌ الشي‌ء: سكت‌. الشِّيَم‌ بالكسر فالفتح‌: السّجيّة‌ و الطّبيعة‌.

 استوكف‌: استقطر. بَوادر جمع‌ البادرة‌ و هي‌ ما يبدو من‌ حدّتك‌ في‌ الغضب‌ من‌ قول‌ أو فعل‌.

 فُدِحوا أي‌ اُثقلوا، لانّه‌ من‌ أفدحه‌ الدّين‌ اي‌ أثقله‌. النَّقيبة‌: العقل‌ و الطّبيعة‌ - المشورة‌. يقال‌: انّه‌ ميمون‌ النّقيبة‌ اي‌ محمود المختبر.

 رحب‌ الفناء كناية‌ عن‌ الكرم‌ والجود. الاريب‌: العاقل‌.

 يُعْتَرَم‌ علي‌ صيغة‌ المجهول‌ من‌ العرام‌ بمعني‌ الشدّة‌. أي‌ عاقل‌ اذا أصابته‌ شدّةٌ و مصيبةٌ. انقشع‌: ارتفع‌ و اضمحلَّ.

 الاءملاق‌: المسكنة‌ و الفقر. عَنَي‌ يَعْني‌ عنايةً الامر فلاناً: أشغله‌ و أهَمَّه‌. و عُنِي‌ به‌: اشتغل‌ و اهتّم‌ به‌ و أصابه‌ مشقّة‌ بسببه‌. و في‌ نسخة‌ المجلسي‌ ضبط‌ العماية‌ و هي‌ من‌ العمي‌ و فقدان‌ العين‌. الغيث‌: المطر و السَّحاب‌ الّذي‌ فيه‌ المطر. الكِلاء الّذي‌ ينبت‌ بماء الغيث‌ ج‌ الغيوث‌.

 الازْمَة‌: الشِّدة‌ و الضّيق‌ و القحط‌. أزَمَ الدّهر عليه‌: اشتدّ بصاحبه‌، لزمه‌. الشّدة‌ والضّيق‌: لزمت‌. الشَّري‌' كعَلي‌': طريق‌ في‌ سلمي‌ كثيرة‌ الاسد.

 احتدم‌ عليه‌: تحرق‌ - النّار: التهبت‌ - الدّم‌: اشتدّت‌ حمرته‌ حتّي‌ تسودّ. ثَرَي‌ ـُ ثُراءً و أثْريَ إثراءً الرّجل‌: كثر ماله‌ فهو ثَرِيّ.

 النّدَي‌: المطر و يستعار للعطاء الكثير. الدِّئَمة‌: مطر يكون‌ في‌ سكون‌ بلا رعدٍ و برقٍ. ج‌ دِيَم‌ و دُيُوم‌.

[383] - اين‌ دو بيت‌ با أدني‌ تفاوتي‌ در لفظ‌ در «ديوان‌ فرزدق‌»، گردآوري‌ شدة‌ كرم‌ بستاني‌ در ج‌ 1 ص‌ 47 آمده‌ است‌.

[384] - علاّمة‌ حلّي‌ در «منهاج‌ الكرامة‌» طبع‌ عبدالرّحيم‌ ص‌ 16 و ص‌ 17 تمام‌ قصيده‌ را با ذيل‌ آن‌ نقل‌ كرده‌ است‌.

[385] - «بحارالانوار» از طبع‌ كمپاني‌ ج‌ 11 ص‌ 36 و ص‌ 37 و از طبع‌ حروفي‌ اسلاميّه‌ ج‌ 46 ص‌ 124 تا ص‌ 128 و «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ از طبع‌ سنگي‌ ج‌ 3 ص‌ 265 تا ص‌ 267 و از طبع‌ مطبعة‌ علميّة‌ قم‌، ج‌ 4 ص‌ 169 تا ص‌ 172.

[386] - «بحارالانوار» كمپاني‌ ج‌ 11 ص‌ 37 و طبع‌ اسلاميّه‌ ج‌ 46 ص‌128 و ص‌130 و «اختيار معرفة‌ الرّجال‌» كشّي‌ ص‌ 86 و «اختصاص‌» شيخ‌ مفيد ص‌ 191.

[387] - «بحارالانوار» كمپاني‌ ج‌ 11 ص‌ 37 و طبع‌ اسلاميّه‌ ج‌ 46 ص‌128 و ص‌130 و «اختيار معرفة‌ الرّجال‌» كشّي‌ ص‌ 86 و «اختصاص‌» شيخ‌ مفيد ص‌ 191.

[388] - «بحارالانوار» طبع‌ كمپاني‌ ج‌ 11 ص‌ 37 و ص‌ 38 و طبع‌ اسلاميّه‌ ج‌ 46 ص‌ 130 و ص‌131 به‌ نقل‌ از «اختصاص‌» ص‌ 191.

[389] - «ديوان‌ فرزدق‌» طبع‌ دار صادر دار بيروت‌ كه‌ آن‌ را كرم‌ بستاني‌ جمع‌ نموده‌ و در سنة‌ 1380 ه به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌، ج‌ 2 ص‌ 178 تا ص‌ 181 أوّلين‌ قصيدة‌ ميميّه‌. و محقّق‌ و معلّق‌ ج‌ 46 از طبع‌ حروفي‌ «بحارالانوار» سيد محمد مهدي‌ سيد حسن‌ خرسان‌ در ص‌ 127 و ص‌ 128 از اين‌ مجلّد در تعليقة‌ اشعار فرزدق‌ چنين‌ آورده‌ است‌ كه‌: در طبع‌ ديگر اين‌ ديوان‌ كه‌ به‌ جمع‌ و تعليق‌ بر آن‌ عبدالله‌ اسمعيل‌ صاوي‌ صاحب‌ «دائرة‌ المعارف‌ للاعلام‌ العربيّة‌» پرداخته‌ است‌ در ج‌ 2 ص‌ 848 در حرف‌ ميم‌ فقط‌ شش‌ بيت‌ از قصيدة‌ فرزدق‌ را ذكر نموده‌ است‌ با آنكه‌ خود آن‌ قصيده‌ را از «تاريخ‌ ابن‌ خلّكان‌» و «أغاني‌» و «شرح‌ رسالة‌ ابن‌ زيدون‌» نقل‌ نموده‌ است‌ و سبط‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ روايت‌ ابونعيم‌ آورده‌ است‌ و خودش‌ آنها را تكميل‌ نموده‌ است‌. و در صورتي‌ كه‌ صاوي‌: به‌ جميع‌ اين‌ مراتب‌ علم‌ و اطّلاع‌ دارد اين‌ چه‌ خيانتي‌ است‌ كه‌ از وي‌ بروز كرده‌ و فقط‌ قصيده‌ را منحصر به‌ شش‌ بيت‌ دانسته‌ است‌؟!

[390] - «ناسخ‌ التّواريخ‌» طبع‌ وزيري‌ اسلاميّه‌، مجلّد احوالات‌ حضرت‌ امام‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌السلام ج‌عليه‌السلام ص‌ 372 به‌ بعد.

[391] - اگر بخواهيم‌ شماره‌هاي‌ «ناسخ‌ التّواريخ‌» را كه‌ أبيات‌ آن‌ 29 عدد بوده‌ و نسبت‌ به‌ «بحارالانوار» 12 عدد كمتر دارد بدانيم‌ كافي‌ است‌ كه‌ طبق‌ شماره‌گذاري‌ أبياتي‌ كه‌ ما در اينجا از «بحارالانوار» نقل‌ نموديم‌، شماره‌هاي‌ 1 و 4 تاعليهماالسّلام و شمارة‌ 28 و شماره‌هاي‌ 37 تا 41 را حذف‌ نمائيم‌.

+ نوشته شده در11:56 بعد از ظهرتوسط عبدالله
سه شنبه 1 اسفند1385
قصيدة‌ عينيّة‌ حميريّه‌ دربارة‌ ولايت‌ و خصائص‌ كوثر
موضوع: شعر و ادب

قصيدة‌ عينيّة‌ حميريّه‌ دربارة‌ ولايت‌ و خصائص‌ كوثر

 لاِمِّ عَمْرٍو بِاللِوَي‌ مَرْبَعُ[447]     طَامِسَةٌ أعْلاَمُهُ بَلْقَعُ (1)[448]

 تَرُوحُ عَنْهُ الطَّيْرُ وَحْشِيَّةً     وَالاْسْدُ مِنْ خِيفَتِهِ تَفْزَعُ (2)

 بِرَسْمِ دَارٍ[449] مَا بِهَا مُونِسٌ     إلاَّ صِلاَلٌ[450] فِي‌ الثَّرَي‌ وُقَّعُ (3)

 رُقْشٌ يَخافُ الْمَوْتُ مِنْ نَفْثِهَا     [451] وَالسَّمُّ فِي‌ أَنْيَابِهَا مُنْقَعُ (4)[452]

 لَمَّا وَقَفْنَ الْعِيسُ [453] فِي‌ رَسْمِهِ     وَالْعَيْنُ مِنْ عِرْفَانِهِ تَدْمَعُ (5)

 ذَكَرْتُ مَا قَدْ كُنْتُ أَلْهُو بِه    فَبِتُّ وَالْقَلْبُ شَجٍ [454] مُوجَعُ (6)

 كَأَنَّ بِالنَّارِ لِمَا شَفَّنِي‌[455]     مِنْ حُبِّ أَرْوَي‌ كَبِدِي‌ تُلْذَعُ (7)[456]

 عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ أَتَوْا أَحْمَدًا     بِخُطَّةٍ [457] لَيْسَ لَهَا مَوْضِعُ (8)

 قَالُوا لَهُ لَوْ شِئْتَ أَعْلَمْتَنَا     إلَي‌ مَنِ الْغَايَةُ وَالْمَفْزَعُ (9)

 إذَا تَوَفَّيْتَ وَ فَارَقْتَنَا     وَفِيهِمُ فِي‌الْمُلْكِ مَنْ يَطْمَعُ (10)

 فَقَالَ لَوْ أَعْلَمْتُكُمْ مَفْزَعًا     مَاذَا عَسَيْتُمْ فِيهِ أَنْتَصْنَعُوا (11)

 صَنِيعَ أَهْلِ الْعِجْلِ إذْ فَارَقُوا     هَرُونَ فَالتَّرْكُ لَهُ أَوْدَعُ (12)[458]

 وَ فِي‌ الَّذِي‌ قَالَ بَيانٌ لِمَنْ     كَانَ إذَا يَعْقِلُ أَوْ يَسْمَعُ (13)

 ثُمَّ أَتَتْهُ بَعْدَ ذَا عَزْمَةٌ [459]     مِنْ رَبِّهِ لَيْسَ لَهَا مَدْفَعُ (14)

 أَبْلِغْ وَ إلاَّ لَمْ تَكُنْ مُبْلِغًا     وَاللَهُ مِنْهُمْ عَاصِمٌ يَمْنَعُ (15)

 فَعِنْدَهَا قَامَ النَّبِيُّ الَّذِي     كَانَ بِمَا يَأْمُرُهُ يَصْدَعُ (16)[460]

 يَخْطُبُ مَأْمُورًا وَ فِي‌ كَفِّهِ     كَفُّ عَلِيٍّ نُورُهَا يَلْمَعُ (17)

 رَافِعُهَا أَكْرِمْ بِكَفِّ الَّذِي‌     يَرْفَعُ وَالْكَفِّ الَّذِي‌ يُرْفَعُ (18)

 يَقُولُ وَالاْمْلاَكُ [461] مِنْ حَوْلِه     وَاللَهُ فِيهِمْ شَاهِدٌ يَسْمَعُ (19)

 مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا لَهُ     مَوْلًي‌ فَلَمْيَرْضَوْا وَلَمْيَقْنَعُوا (20)

 فَاتَّهَمُوهُوَانْحَنَتْ مِنْهُمُ     عَلي‌خِلاَفِالصَّادِقِالاْضْلُعُ (21)[462]

 وَ ضَلَّ [463] قَوْمٌ غَاظَهُمْ فِعْلُهُ     كَأَنَّمَا ءَانَافُهُمْ تُجْدَعُ (22)[464]

 حَتَّي‌ إذَا وَارَوْهُ [465] فِي‌ قَبْرِهِ     وَانْصَرَفُوا عَنْ دَفْنِهِضَيَّعُوا (23)

 مَا قَالَ بِالاْمْسِ وَ أَوْصَي‌ بِهِ     وَاشْتَرَوُا الضُّرَّ بِمَا يَنْفَعُ (24)

 وَ قَطَّعُوا أَرْحَامَهُ بَعْدَهُ       فَسَوْفَ يُجْزَوْنَ بِمَا قَطَّعُوا (25)

 وَأَزْمَعُوا غَدْرًا بِمَوْلاَهُمُ     تَـبًّا لِمَا كَانُوا بِهِ أَزْمَعُوا (26)[466]

 لاَ هُمْ عَلَيْهِ يَرِدُوا حَوْضَهُ     غَدًا وَ لاَ هُو فِيهِمُ يَشْفَعُ (27)

 حَوْضٌ لَهُ مَا بَيْنَ صَنْعَا إلَي‌     أَيْلَةِ [467] أَرْضِ الشَّامِ أَوْ أَوْسَعُ (28)

 يُنْصَبُ فِيهِ عَلَمٌ لِلْهُدَي‌     وَالْحَوْضُ مِنْ مَآءٍ لَهُ مُتْرَعُ (29)[468]

 يَفِيضُ مِنْ رَحْمَتِهِ كَوْثَرٌ     أَبْيَضُ كَالْفِضَّةِ أَوْ أَنْصَعُ (30)[469]

 حَصَاهُ يَاقُوتٌ وَ مَرْجَانَة    ٌ وَ لُؤْلُؤٌ لَمْ تَجْنِهِ [470] أَصْبَعُ (31)

 بَطْحَآؤُهُ مِسْكٌ وَ حَافَاتُهُ [471]     يَهْتَزُّ مِنْهَا مُونِقٌ مُونِعُ (32)[472]

 أخْضَرُ مَادُونَ الْوَرَي‌ نَاضِرٌ [473]     وَ فَاقِعٌ أَصْفَرُ مَا يَطْلُعُ (33)[474]

 وَالْعِطْرُ وَالرَّيْحَانُ أَنْوَاعُه    ُ تَسْطَعُ إنْ هَبَّتْ بِهِ زَعْزَعُ (34)[475]

 رِيحٌ مِنَ الْجَنَّةِ مَأْمُورَةً     ذَاهِبَةً لَيْسَ لَهَا مَرْجِعُ (35)

 إذَا مَرَّتْهُ فَاحَ [476] مِنْ رِيحِهِ     أَزْكَي‌ مِنَ الْمِسْكِ إذَايَسْطَعُ (36)

 فِيهِ أَبَارِيقُ وَ قِدْحَانُهُ     يَذُبُّ عَنْهُ الرَّجُلُ الاَصْلَعُ (37)[477]

 يَذُبُّ عَنْهُ ابْنُ أَبِي‌طَالِبٍ     ذَبًّا كَجَرْبَي‌[478] إبِلٍ شُرَّعُ (38)[479]

 إذَا دَنَوْا مِنْهُ لِكَيْ يَشْرَبُوا     قِيلَ لَهُمْ تَبًّا لَكُمْ فَارْجِعُوا (39)

 دُونَكُمُ[480] فَالْتَمِسُوا مَنْهَلاً     يُرْوِيكُمُ أَوْ مَطْعَمًا يُشْبِـعُ (40)

 هَذَا لِمَنْ وَالَي‌ بَنِي‌ أَحْمَدَا     وَ لَمْ يَكُنْ غَيْرَهُمُ يَتْبَعُ (41)

 فَالْفَوْزُ لِلشَّارِبِ مِنْ حَوْضِهِ     وَالذُّلُّ [481] وَالْوَيْلُ لِمَنْ يُمْنَعُ (42)

 فَالنَّاسُ يَوْمَ الْحَشْرِ رَايَاتُهُمْ     خَمْسٌ فَمِنْهَا هَالِكٌ أَرْبَعُ (43)

 فَرَايَةُ الْعِجْلِ وَ فِرْعَوْنِهَا     وَ سَامِرِيِّ الاْمَّةِ الْمُشْنِعُ (44)[482]

 وَ رَايَةٌ يَقْدُمُهَا أدْلَمُ     عَبْدٌ لَئِيمٌ لُكَعٌ أَكْوَعُ (45)[483]

 وَ رَايَةٌ يَقْدُمُهَا حَبْتَرٌ[484]     لِلزُّورِ وَالْبُهْتَانِ قَدْ أَبْدَعُ (46)

 وَ رَايَةٌ يَقْدُمُهَا نَعْثَلٌ[485]     لاَ بَرَّدَ اللَهُ لَهُ مَضْجَعُ (47)[486]

 أَرْبَعَةٌ فِي‌ سَقَرٍ أُودِعُوا     لَيْسَ لَهُمْ مِنْ قَعْرِهَا مَطْلَعُ (48)

 وَ رَايَةٌ يَقْدُمُهَا حَيْدَرٌ     وَ وَجْهُهُ كَالشَّمْسِ إذْ تَطْلُعُ (49)

 غَدًا يُلاَقِي‌ الْمُصْطَفَي‌ حَيْدَرٌ     وَ رَايَةُ الْحَمْدِ لَهُ تُرْفَعُ (50)

 مَوْلًي‌ لَهُ الْجَنَّةُ مَأْمُورَة    ٌ وَالنَّارُ مِنْ إجْلاَلِهِ تَفْزَعُ (51)

 إمَامُ صِدْقٍ وَلَه ُشِيعَةٌ     يَرْوَوْا[487] مِنَ الْحَوْضِوَلَمْيُمْنَعُوا (52)

 بِذَاكَ جَآءَ الْوَحْيُ مِنْ رَبِّنَا     يَا شِيعَةَ الْحَقِّ فَلاَتَجْزَعُوا (53)

 الْحِمْيَرِي‌ مَادِحُكُمْ لَمْ يَزَل    ْ وَ لَوْ يُقَطَّعْ أَصْبَعًا أَصْبَعُ (54)

 وَ بَعْدَهُ صَلُّوا عَلَي‌ الْمُصْطَفَي    ‌ وَ صِنْوِهِ حَيْدَرَةَ [488] الاْصْلَعُ (55)

 

توضيحي‌ دربارة‌ قصيدة‌ سيّد حميري‌

 سيّد إسمعيل‌ حِمْيَري‌ كه‌ معاصر حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ بوده‌ است‌، در اين‌ قصيده‌ به‌ روش‌ و سبك‌ قصيده‌ سازان‌ فنّ بلاغت‌ و فصاحت‌ عرب‌، كه‌ چون‌ بخواهند بر أيّام‌ گذشته‌ و عمر بر باد رفته‌ و كاميابي‌ها و لذّت‌ و سرورهائي‌ كه‌ در مقام‌ محبّت‌ داشته‌اند و فعلاً دستخوش‌ زوال‌ گرديده‌ است‌، تأسّف‌ خورند و آن‌ حالات‌ خوش‌ و بهجت‌ها و سرورها و تعشّق‌ها را بطور تفصيل‌ بيان‌ كنند؛

 أوّلاً منزل‌ آن‌ محبوب‌ و مطلوب‌ را به‌ وادي‌ قَفْر و خشك‌ و بدون‌ آب‌ و گياه‌، و منزل‌ خراب‌ و از پي‌درآمده‌ و از سقف‌ فرو ريخته‌، استعاره‌ مي‌آورند؛ كه‌ آن‌ آباداني‌هاي‌ معنوي‌ بدين‌ خرابي‌ تبديل‌ شده‌، و اساس‌ و بنيان‌ محبّت‌ فرو ريخته‌ است‌؛

 و بر اساس‌ فنّ غزل‌ سرائي‌، آن‌ لذّت‌ معني‌ و محبّت‌ به‌ منظور و مقصود را، به‌ عشق‌؛ و آن‌ محبوب‌ و مطلوب‌ را، به‌ محبوبه‌ و معشوقه‌؛ و زائل‌ شدن‌ آن‌ حالات‌ خوش‌ و سرورها را به‌ مسكن‌ و مأواي‌ ويران‌ و منهدم‌ شدة‌ او تشبيه‌ كرده‌، بدون‌ ذكري‌ از مشبَّه‌ و وجه‌ شَبَه‌ مي‌آورند؛

 و ثانياً وارد در بيان‌ تفصيلي‌ آن‌ نعمت‌ها و رحمت‌هاي‌ از دست‌ رفته‌ ميگردند؛

 مرحوم‌ سيّد حميري‌ نيز در اينجا ميخواهد داستان‌ حقّانيّت‌ و مظلوميّت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ را در نصب‌ غدير خم‌، و نصب‌ به‌ ولايت‌ و إمارت‌ و إمامت‌ بيان‌ كند، و مخالفت‌ مخالفان‌ و بالاخره‌ غصب‌ خلافت‌، و عناد و دشمني‌ با خاندان‌ طهارت‌ و أهل‌ بيت‌، و بالاخره‌ بر سر كار آمدن‌ حكومت‌ جائره‌ و ضالّه‌ را بياد آورد؛ و سپس‌ با بيان‌ نتيجة‌ تمسّك‌ به‌ ولايت‌، و پاداش‌ دوري‌ از آن‌، بنا به‌ روايت‌ وارده‌ از رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌، ظهور حوض‌ كوثر در موقف‌ عرصات‌ روز قيامت‌، و خصوصيّات‌ و مزاياي‌ آن‌ را به‌ ياد آورد كه‌: آن‌ نعمت‌ و نسيم‌ و تسنيم‌ و كوثر و هواي‌ لطيف‌ و رياحين‌ معطّر و جواهرات‌ گرانقدر، همه‌ از آنِ محبّان‌ و پيروان‌ و شيعيان‌ است‌، كه‌ آنان‌ از آن‌ آب‌ سيراب‌ مي‌شوند؛ و منافقان‌ و دشمنان‌ و معاندان‌ و منكران‌ أهل‌ بيت‌ از آن‌ بهره‌ و نصيبي‌ ندارند.

 و بنابراين‌ در وهلة‌ أوّل‌، ذكري‌ از منزل‌ محبوبة‌ تخيّلي‌ به‌ نام‌ أرْوي‌' و تغزّل‌ با او، و انهدام‌ آن‌ بنيان‌ و خرابي‌ و ويراني‌ آن‌ مسكن‌ كه‌ به‌ جايگاه‌ اژدهاها و مارهاي‌ گزندة‌ افسون‌ ناپذير تبديل‌ شده‌ است‌، و ذكري‌ از توقّف‌ كاروان‌ هنگام‌ عبور از آن‌ خرابي‌ها، با بياد آوردن‌ يكايك‌ آن‌ نعمت‌هاي‌ از دست‌ رفته‌، و آن‌ صفا و محبّت‌هاي‌ تبديل‌ به‌ عداوت‌ و دشمني‌ شده‌ را، با حسرت‌ و آه‌ و اندوه‌ و أسف‌، به‌ ميان‌ مي‌آورد.

 و سپس‌ وارد در بيان‌ داستان‌ و قضيّه‌ و تفصيل‌ واقعه‌ ميگردد.

 و ما اينك‌ براي‌ طالبان‌ معناي‌ يكايك‌ از أبيات‌ اين‌ قصيده‌، به‌ ترتيب‌ به‌ ترجمة‌ آن‌ مي‌پردازيم‌:

 

ترجمة‌ اشعار سيّد حميري‌ دربارة‌ ولايت‌

 1 ـ أُمّ عَمْرو (كه‌ محبوبة‌ من‌ است‌) در منتهي‌ إليه‌ زمين‌ شنزار، و مجمع‌ رَمْل‌ها و ريگ‌ها، يك‌ خانة‌ خرّم‌ بهاري‌ داشت‌، كه‌ اينك‌ تمام‌ علامات‌ و نشانه‌هاي‌ آن‌ منزل‌ دستخوش‌ زوال‌ و نابودي‌ گرديده‌، و به‌ يك‌ زمين‌ خشك‌ و لم‌ يزرعي‌ تبديل‌ شده‌ است‌.

 2 ـ اينك‌ آن‌ خانه‌ به‌ گونه‌اي‌ خراب‌ است‌ كه‌ پرندگان‌ آسمان‌، چون‌ بدانجا رسند، عبور مي‌كنند و هرگز فرود نمي‌آيند، و آنقدر وحشت‌زا و دهشت‌انگيز است‌ كه‌ شيران‌ قوي‌ دل‌، دل‌ تهي‌ مي‌كنند، و از ترس‌ آن‌ به‌ هراس‌ مي‌افتند.

 3 ـ و فقط‌ در آن‌، آثار خرابي‌ و ويراني‌ مشهود است‌، كه‌ أبداً در آن‌ هيچ‌ مونسي‌ نيست‌ مگر مارهاي‌ گزنده‌ و افسون‌ ناپذيري‌ كه‌ در زمين‌ افتاده‌اند.

 4 ـ مارهاي‌ سپيد و سياهي‌ كه‌ از دَم‌ و نَفس‌ آنها، مرگ‌ به‌ وحشت‌ و ترس‌ مي‌آيد؛ آن‌ مارهائي‌ كه‌ در زير دندان‌هاي‌ پيشين‌ آنها، سمّ جانكاه‌ نهفته‌ و مجتمع‌ است‌.

 5 ـ كاروان‌ شتران‌ در حين‌ عبور چون‌ بدانجا رسيد و در آثار و خرابي‌هاي‌ آنجا متوقّف‌ شد و نتوانست‌ بگذرد، و چون‌ سيلاب‌، اشك‌ از ديدگان‌، به‌ جهت‌ علم‌ و اطّلاع‌ بر سوابق‌ آن‌ منزل‌ فرو مي‌ريخت‌،

 6 ـ در اين‌ حال‌ من‌ به‌ ياد آوردم‌ آن‌ خاطرات‌ خوش‌ و آن‌ محبّت‌ها و عشق‌هائي‌ را كه‌ با آن‌ معشوق‌ و محبوب‌ خود داشتم‌؛ پس‌ شب‌ را در آنجا گذراندم‌ با دلي‌ غمگين‌ و سرشار از غم‌ و اندوهِ دردآميز.

 7 ـ و گويا از محبّت‌ محبوبة‌ خودم‌: أروي‌' كه‌ مرا پژمرده‌ و ضعيف‌ و لاغر كرده‌ بود، جگر من‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌ و محترق‌ مي‌شد.

 8 ـ و من‌ در شگفت‌ آمدم‌ از جماعت‌ و گروهي‌ كه‌ به‌ نزد أحمد (رسول‌ خدا) آمدند، دربارة‌ امري‌ كه‌ هيچ‌ موضع‌ و محلّي‌ براي‌ آن‌ نبود.

 9 و 10 ـ و به‌ آن‌ حضرت‌ گفتند: اي‌ كاش‌ ما را مطّلع‌ مي‌كردي‌ كه‌ در صورتي‌ كه‌ مرگ‌ تو را دريابد و از ميان‌ ما مفارقت‌ كني‌، مقصود امّت‌ و ملجأ و پناه‌ آنان‌ كيست‌؟! و البتّه‌ در ميان‌ آن‌ گروه‌، أفرادي‌ بودند كه‌ در حكومت‌ و رياست‌ بر مسلمين‌ طمع‌ داشتند.

 11 و 12 ـ حضرت‌ فرمود: اگر من‌ شما را از ملجأ و مقصودي‌ و از پناه‌ و پناهگاهي‌ مطّلع‌ كنم‌، بيم‌ چه‌ رفتاري‌ از شما با او مي‌رود؟! همان‌ رفتاري‌ را كه‌ گوساله‌ پرستان‌ چون‌ از هارون‌ برادر موسي‌ جدا شدند، با هارون‌ كردند؟! بنابراين‌، ترك‌ اين‌ خواسته‌ و رها كردن‌ اين‌ تقاضا، براي‌ شما راحت‌تر و سبكتر تمام‌ مي‌شود.

 13 ـ و در آنچه‌ رسول‌ خدا گفت‌، حجّت‌ و بياني‌ است‌ براي‌ كسي‌ كه‌ اهل‌ تفكّر باشد و يا اهل‌ استماع‌ و إطاعت‌.

 14 ـ و پس‌ از اين‌ جريان‌، تصميم‌ و عزمي‌ براي‌ معرّفي‌ وصيّ خود از طرف‌ خداوند براي‌ او پيدا شد، كه‌ هيچ‌ مانع‌ و رادعي‌ نمي‌پذيرفت‌.

 15 ـ چنين‌ خطاب‌ شد كه‌: اي‌ محمّد! وصيّ خود را إبلاغ‌ كن‌! و اگر تو إبلاغ‌ نكني‌ أصلاً وظيفة‌ رسالت‌ خود را ابلاغ‌ ننموده‌اي‌! و نگران‌ مباش‌ كه‌ خداوند تو را از گزند ايشان‌ حافظ‌ و نگهبان‌ است‌!

 16 ـ و در چنين‌ وضعي‌، پيامبري‌ كه‌ در برابر اوامر خداوند، مطيع‌ بود، و بطور آشكارا إعلان‌ مي‌نمود، ايستاد،

 17 ـ و به‌ امر خدا مشغول‌ خطبه‌ خواندن‌ شد، و در دست‌ او دست‌ علي‌ بود، كه‌ نورش‌ لمعان‌ داشت‌ و مي‌درخشيد.

 18 ـ پيامبر دست‌ علي‌ را بلند كرد؛ به‌ به‌ چقدر گرامي‌ و بزرگوار است‌ آن‌ دستي‌ كه‌ بلند كرده‌ است‌! و به‌ به‌ چقدر گرامي‌ و بزرگوار است‌ آن‌ دستي‌ كه‌ بلند شده‌ است‌!

 19 ـ رسول‌ خدا مي‌گفت‌ ـ در حاليكه‌ صاحبان‌ قدرت‌ و سلطنت‌ بر عشيره‌ و قوم‌، در اطراف‌ او بودند، و در حالي‌ كه‌ خداوند در ميان‌ آنان‌ شاهد و ناظر بود و مي‌شنيد ـ:

 20 ـ هر كس‌ كه‌ من‌ وليّ و صاحب‌ اختيار او هستم‌، پس‌ اين‌ علي‌ وليّ و صاحب‌ اختيار اوست‌! امّا آن‌ طمع‌ كنندگان‌ در إمارت‌ و حكومت‌، بدين‌ گفتار راضي‌ نشدند، و بدان‌ اكتفا نكردند!

 21 ـ پس‌ او را متّهم‌ كردند كه‌ روي‌ ميل‌ نفساني‌ و محبّت‌ شخصيّه‌، علي‌ را برگزيده‌ است‌؛ و پهلوهايشان‌ بر خلاف‌ پيامبر راستگو و امين‌ برگشت‌ و از اواعراض‌ كردند.

 22 ـ و گمراه‌ شدند آن‌ گروهي‌ كه‌ اين‌ فعل‌ پيامبر، چنان‌ آنان‌ را به‌ غيظ‌ و حسد و كينه‌ تحريك‌ كرد، كه‌ گويا بيني‌هاي‌ آنان‌ را مي‌برند و با كارد و خنجر جدا مي‌كنند.

 23 و 24 ـ و كار به‌ جائي‌ كشيد كه‌ چون‌ پيامبر أكرم‌ را در قبرش‌ پنهان‌ كردند و خاك‌ بر روي‌ آن‌ انباشتند، همينكه‌ از دفنش‌ برگشتند، ضايع‌ و خراب‌ نمودند آنچه‌ را كه‌ ديروز فرموده‌ بود و توصيه‌ و سفارش‌ كرده‌ بود؛ آري‌ آنان‌ ضرر را به‌ منفعت‌ خريدند، و زيان‌ بردند.

 25 ـ و حقّ أرحام‌ و ذَوي‌ القرباي‌ رسول‌ الله‌ را بعد از مرگش‌ به‌ هيچوجه‌ رعايت‌ نكردند؛ آري‌ به‌ زودي‌ به‌ پاداش‌ اين‌ قطع‌ رحم‌ نمودن‌ خواهند رسيد.

 26 ـ و آنان‌ بر غَدر و پيمان‌ شكني‌ با مولاي‌ خود عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ پافشاري‌ كردند و إصرار ورزيدند؛ نابود و مرده‌ باد آن‌ منظور و مقصودي‌ كه‌ براي‌ وصول‌ آن‌ به‌ چنين‌ خيانتي‌ إقدام‌ كردند.

 27 ـ فرداي‌ قيامت‌ نه‌ آنان‌ مي‌توانند در حوض‌ علي‌ وارد شوند، و نه‌ علي‌ دربارة‌ آنها شفاعت‌ ميكند.

 28 ـ براي‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ حوضي‌ است‌ كه‌ مساحتش‌ به‌ اندازة‌ مابين‌ صنعاء تا أيله‌ ـ از أراضي‌ شام‌ ـ است‌، بلكه‌ آن‌ حوض‌ مساحتش‌ افزون‌تر است‌.

 29 ـ در آنجا نشانه‌ و علامتي‌ براي‌ راهنمائي‌ محبّان‌ و شيعيان‌ علي‌ نصب‌ مي‌كنند، و آن‌ حوض‌ از آبي‌ كه‌ از آنِ حضرت‌ است‌ مملوّ و مالامال‌ است‌.

 30 ـ از وجود مقدّس‌ علي‌ است‌ كه‌ كوثر جاري‌ مي‌شود، كه‌ آبش‌ در سپيدي‌ و صفا چون‌ نقرة‌ خام‌ است‌ بلكه‌ درخشنده‌تر و تابناك‌تر.

 31 ـ ريگ‌هاي‌ ته‌ حوض‌ كوثر، از ياقوت‌ و مرجان‌ و لؤلؤي‌است‌ كه‌ تا بحال‌ دست‌ كسي‌ به‌ آن‌ نرسيده‌ است‌ و انگشتي‌ آنرا لمس‌ نكرده‌ و برنداشته‌ است‌.

 32 ـ زمين‌ كوثر، از مشك‌ مفروش‌ است‌. و در اطراف‌ آن‌ درخت‌هاي‌ زيبا و دلفريب‌ با ميوه‌هاي‌ رسيده‌ در اهتزاز و حركت‌ است‌.

 33 ـ و به‌ قدري‌ رنگ‌ سبز برگهاي‌ درختان‌ آن‌ خوشرنگ‌، و رنگهاي‌ زرد و طلائي‌ آن‌ دلربا است‌، كه‌ هيچ‌ چشمي‌ از خلائق‌ تا بحال‌ نديده‌ است‌.

 34 ـ و چون‌ باد بهشتي‌ به‌ حركت‌ آيد و بر آن‌ بگذرد، از آن‌ حوض‌ بوي‌ انواع‌ عطريّات‌ و انواع‌ رياحين‌ معطّر بر مي‌خيزد و فضا را خوشبو و عطر آگين‌ مي‌سازد.

 35 ـ نسيمي‌ هميشگي‌ و دائمي‌ كه‌ از بهشت‌ به‌ امر خدا مي‌وزد، و هيچ‌ گاه‌ از حركت‌ نمي‌ايستد، و پيوسته‌ مي‌رود و بازگشتي‌ ندارد.

 36 ـ چون‌ به‌ وزش‌ درآيد، از بوي‌ عِطر كوثر، بهتر از بوي‌ مشك‌ در وقت‌ انتشار آن‌، به‌ مشام‌ جان‌ مي‌رسد.

 37 و 38 ـ در اطراف‌ كوثر قَدَح‌ها و إبْريق‌هائي‌ است‌ براي‌ سيراب‌ شدن‌ مُواليان‌ و محبّان‌، وليكن‌ رجُل‌ أصلَع‌: عليّ بن‌ أبي‌طالب‌، دشمنان‌ خدا را مانند شترهاي‌ گري‌ كه‌ در آب‌ وارد مي‌شوند، از آن‌ حوض‌ دور ميكند.»

 39 ـ چون‌ بخواهند دشمنان‌ قدري‌ به‌ حوض‌ نزديك‌ شوند تا از آب‌ آن‌ بياشامند، بدانها ندا مي‌رسد: دور شويد! و نابود شويد! و برگرديد!

 40 ـ شما آبشخواري‌ در نزد خودتان‌ پيدا كنيد كه‌ شما را سيراب‌ كند! يا غذائي‌ كه‌ شما را سير نمايد!

 41 ـ اين‌ آب‌، اختصاص‌ به‌ كساني‌ دارد كه‌ با فرزندان‌ رسول‌ خدا مهرباني‌ كرده‌ و ولايت‌ آنها را بر ذمّة‌ خود گرفته‌ باشند، و به‌ هيچ‌ وجه‌ از غير آنان‌ تبعيّت‌ و پيروي‌ ننموده‌ باشند.

 42 ـ و بنابراين‌ رستگاري‌ و نجات‌ براي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ از حوض‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ بياشامد؛ و ذلّت‌ و بدبختي‌ براي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ از آشاميدن‌ آن‌ جلوگيري‌ شود.

 43 ـ و بطور كلّي‌، رايت‌ها و پرچم‌هاي‌ مردم‌ در روز حشر و در عرصة‌ قيامت‌ پنج‌ تاست‌ و مردم‌ به‌ پنج‌ گروه‌ تقسيم‌ مي‌شوند، كه‌ از آن‌ پنج‌ گروه‌، چهار گروهِ آن‌ اهل‌ هلاك‌ و بَوار هستند؛

 44 ـ پس‌ يكي‌، رايت‌ و پرچم‌ گوساله‌ و فرعون‌ و سامريّ اين‌ امّت‌ است‌، كه‌ چقدر آن‌ رايت‌ زشت‌ و قبيح‌ است‌.

 45 ـ و ديگري‌، رايتي‌ است‌ كه‌ در پيشاپيش‌ آن‌ شخص‌ سياه‌چهره‌ و سياه‌ بدن‌ حركت‌ ميكند؛ و آن‌ عبد لئيم‌ و احمقي‌ است‌ كه‌ مچ‌ دست‌ او به‌ طرف‌ شست‌ او پيچيده‌ و كج‌ شده‌ است‌.

 46 ـ و ديگري‌، رايتي‌ است‌ كه‌ در جلوي‌ آن‌ روباهي‌ (و يا شخص‌ كوتاه‌ قدّي‌) است‌، كه‌ براي‌ امور باطل‌ و بهتان‌ و گزاف‌، بي‌مانند و بي‌مثال‌ است‌.

 47 ـ و ديگري‌، رايتي‌ است‌ كه‌ در برابر آن‌، شيخ‌ احمق‌ و ناداني‌ است‌، كه‌ خداوند هيچگاه‌ خوابگاه‌ او را خنك‌ نگرداند.

 48 ـ اين‌ چهار دسته‌ در قَعْر سَقَر نهاده‌ شده‌، و به‌ درون‌ دوزخ‌ سپرده‌ شده‌اند، كه‌ البتّه‌ از قعر آن‌ هيچوقت‌ اميد بيرون‌ آمدن‌ را ندارند.

 49 ـ و ديگري‌، رايتي‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ آن‌ حيدر حركت‌ ميكند، و چنان‌ چهرة‌ او مي‌درخشد كه‌ گوئي‌ خورشيد است‌ كه‌ طلوع‌ كرده‌ و از افق‌ سر بر آورده‌ است‌.

 50 ـ آري‌ در فرداي‌ قيامت‌ است‌ كه‌ حيدر با مصطفي‌ ملاقات‌ ميكند، و لواء و رايت‌ حمد است‌ كه‌ براي‌ او بالا ميرود.

 51 ـ حيدر: عليّ بن‌ أبي‌طالب‌، آن‌ أميرمؤمناني‌ است‌ كه‌ بهشت‌ در زير فرمان‌ اوست‌، و آتش‌ از جلال‌ و اُبَّهَت‌ او در فَزع‌ و ترس‌ است‌.

 52 ـ اوست‌، تنها امام‌ صدق‌ و پيشواي‌ راستين‌؛ و براي‌ او پيروان‌ و شيعياني‌ است‌ كه‌ از حوض‌ كوثر سيراب‌ ميگردند، و هيچگاه‌ منع‌ نمي‌شوند.

 53 ـ به‌ اين‌ مطالب‌ و اين‌ حقائق‌، از جانب‌ پروردگار ما وحي‌ رسيده‌ است‌؛ و بنابراين‌ اي‌ شيعة‌ حقّ! هيچگاه‌ جزع‌ مكنيد!

 54 ـ حِميري‌ مَدّاح‌ شماست‌، پيوسته‌ و بر دوام‌؛ گرچه‌ او را انگشت‌ به‌ انگشت‌ قطعه‌ قطعه‌ كنند.

 55 ـ و بعد از درگذشت‌ حميري‌، شما پيوسته‌ بر مصطفي‌ و صِنو و همتاي‌ او: حيدر أصلع‌، درود و صلوات‌ بفرستيد!

 

علمائي‌ كه‌ قصيدة‌ سيّد حميري‌ را نقل‌ كرده‌اند

 اين‌ قصيده‌ را مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در ج‌ 11 «بحار» كمپاني‌ از ص‌ 202 تا ص‌ 204 آورده‌ است‌. و سيّد شهيد، قاضي‌ نورالله‌ شوشتري‌ در «مجالس‌ المؤمنين‌» در ص‌ 462 إلي‌ ص‌464، حالات‌ حميري‌ را نقل‌ كرده‌، و در ص‌ 465 اين‌ قصيده‌ را ذكر نموده‌ است‌. و حاج‌ ميرزا حسين‌ نوري‌، در «دار السّلام‌» ج‌ 1، ص‌ 44 آورده‌ است‌. و علاّمة‌ أميني‌ در «الغدير» ج‌ 2، از ص‌ 213 إلي‌ ص‌ 289، ترجمه‌ و شرح‌ حالات‌ سيّد را بيان‌ كرده‌ و بيست‌ و سه‌ قصيدة‌ غديريّه‌ از سيّد نقل‌ كرده‌، و در ص‌ 219 غديريّة‌ دهمين‌ را همين‌ قصيده‌ ذكر كرده‌ است‌. و نيز أحمد أمين‌ در «ضُحَي‌ الاءسلام‌» ج‌ 3، ص‌ 309 آورده‌ است‌ و نيز در آخر مجموعه‌اي‌ كه‌ در آن‌ شرح‌ معلّقات‌ سبع‌ و أشعار ديگري‌ آمده‌، به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌.

 

بحث‌ پيرامون‌ قصيدة‌ غديريّة‌ حميريّه‌

 و در «ديوان‌ حميري‌» در ص‌ 262 اين‌ قصيده‌ را ذكر كرده‌ است‌ و آن‌ را از كتاب‌ «ظَرافة‌ الاحلام‌» روايت‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ روايت‌ كتاب‌ «ظرافة‌ الاحلام‌» منقّح‌ و منقول‌ از نسخه‌هاي‌ خطّي‌ قبل‌ از ششصد سال‌ است‌، و مجموع‌ ابيات‌ آن‌ را پنجاه‌ بيت‌ آورده‌ است‌. و مرحوم‌ مجلسي‌ در «بحار» و مرحوم‌ نوري‌ در «دار السّلام‌» ابيات‌ را پنجاه‌ و چهار بيت‌ ذكر كرده‌اند، و بيت‌ سي‌ و ششم‌:

 إذَا مَرَّتْهُ فَاحَ مِنْ رِيحِهِ     أَزْكَي‌ مِنَ الْمِسْكِ إذَا يَسْطَعُ

 را ذكر نكرده‌اند.

 و علاّمة‌ أميني‌ در «الغدير» گويد كه‌: مجموع‌ اين‌ قصيده‌ پنجاه‌ و چهار بيت‌ است‌.

 و در «مجالس‌ المؤمنين‌» مجموع‌ ابيات‌ پنجاه‌ و يك‌ بيت‌ است‌؛ زيرا أوّلاً بيت‌ 36 را نياورده‌ است‌. و ثانياً بيت‌ 46 و 48 و 50 و 51 را نيز ذكر نكرده‌ است‌؛ و چون‌ يكي‌ از ابيات‌ را به‌ دو مضمون‌ مكرّر:

 هَذَا لِمَنْ وَالَي‌ بَنِي‌ أَحْمَدَا     وَ لَمْ يَكُنْ غَيْرَهُمُ يَتْبَعُ

 هَذَا لِمَنْ وَالَي‌ بَنِي‌ أَحْمَدَا     وَالحُبُّ فِي‌ غَيْرِهِمُ لاَ يَنْفَعُ

 آورده‌ است‌، لذا مجموع‌ ابيات‌ را 51 بيت‌ ذكر كرده‌ است‌.

 و امّا در «ديوان‌ حميري‌» كه‌ اين‌ أشعار را از «ظرافة‌ الاحلام‌» نقل‌ كرده‌ است‌، و مجموعاً پنجاه‌ بيت‌ آورده‌ است‌، أوّلاً بيت‌ 36 را آورده‌، و ثانياً پنج‌ بيت‌ ديگر را كه‌ عبارت‌اند از 46 و 47 و 48 و 54 و 55 نياورده‌ است‌.

 و به‌ نظر حقير روايت‌ «مجالس‌ المؤمنين‌» كه‌ بيت‌ 46 را نياورده‌ است‌ به‌ واقع‌ نزديك‌، و روايت‌ «ظرافة‌ الاحلام‌» كه‌ هم‌ بيت‌ 46 و هم‌ بيت‌ 47 را نياورده‌ است‌ به‌ واقع‌ نزديك‌تر است‌.

 چون‌ معلوم‌ است‌ كه‌ حميري‌ ميخواهد، چهار رايت‌ و پرچم‌ ضلال‌ را به‌ دست‌ چهار تن‌ بسپارد كه‌ آخرين‌ آنها معاوية‌ بن‌ أبي‌ سفيان‌ است‌؛ و در صورتي‌ كه‌ ما بيت‌ 46 و 47 را جزءِ قصيده‌ بياوريم‌، از جهاتي‌ وضع‌ ترتيب‌ بهم‌ مي‌خورد، و لازم‌ مي‌شود كه‌ سامريّ را عطف‌ تفسير براي‌ عِجْل‌ و گوساله‌ قرار دهيم‌، و اين‌ خلاف‌ معهود است‌.

 ليكن‌ همانطور كه‌ ذكر شد در «مجالس‌ المؤمنين‌» بيت‌ 46، و در «ظرافة‌ الاحلام‌» بيت‌ 46 و 47 را ذكر نكرده‌ است‌. و بنا به‌ نقل‌ «ديوان‌حميري‌» از «ظرافة‌ الاحلام‌» ترتيب‌ ابيات‌ اينطور مي‌شود:

 فَالنَّاسُ يَوْمَ الْحَشْرِ رَايَاتُهُمْ     خَمْسٌ فَمِنْهُمْ هَالِكٌ أَرْبَعُ (1)

 قَآئِدُهَا الْعِجْلُ وَ فِرْعَوْنُهَا     وَ سَامِرِيُّ الاُمَّةِ الْمُفْظِعُ (2)

 وَ مَارِقٌ مِنْ دِينِهِ مُخْدِجٌ     أَسْوَدُ عَبْدٍ لُكَعٌ أَوْكَعُ (3)

 وَ رَايَةٌ قَآئِدُهَا وَجْهُهُ         كَأنَّهُ الشَّمْسُ إذَا تَطْلُعُ (4)

 1 ـ پس‌ بنابراين‌، در روز قيامت‌ و عرصات‌ محشر، رايات‌ مردم‌ پنج‌ دسته‌ است‌، كه‌ از آنها چهار دسته‌ در هلاكتند.

 2 ـ پيشوا و جلودار آن‌ چهار رايت‌، گوساله‌ و فرعون‌ و سامريّ اين‌ امّت‌ است‌ كه‌ بسيار فظيع‌ و شنيع‌ است‌.

 3 ـ و ديگر كسي‌ كه‌ از دينش‌ خارج‌ شده‌ و داراي‌ نقصان‌ است‌؛ و اوست‌ بندة‌ سياه‌ چهره‌ و لئيم‌ و احمق‌ (و يا كسي‌ كه‌ شست‌ پاي‌ او كج‌ شده‌ است‌).

 4 ـ و رايتي‌ است‌ كه‌ جلودار آن‌ داراي‌ سيما و چهره‌اي‌ است‌ كه‌ چون‌ خورشيد در وقت‌ طلوع‌ خود مي‌درخشد.

 و بنا بر آنچه‌ گفته‌ شد، ترتيب‌، واضح‌ و روشن‌ است‌؛ و مراد از مارقِ از دين‌ و مُخْدج‌ و عبد أسود لُكَع‌ و أوكَع‌ معاويه‌ مي‌باشد كه‌ تمام‌ اين‌ صفات‌ در او جمع‌ بوده‌ است‌.

 و شاهد بر گفتار ما روايتي‌ است‌ كه‌ علاّمة‌ مجلسي‌ در «بحارالانوار» ج‌ 11 (كمپاني‌) ص‌ 202 بيان‌ مي‌كند و در آن‌ روايت‌ دو بيت‌ 46 و 47 را ذكر نكرده‌ است‌.

 علاّمة‌ مجلسي‌ از «رجال‌ كشّي‌» از نصر بن‌ صبّاح‌، از إسحق‌ بن‌ محمّد بصري‌، از عليّ بن‌ إسمعيل‌، از فُضَيل‌ رَسّان‌ روايت‌ ميكند كه‌ او ميگويد: بعد از آنكه‌ زيد بن‌ عليّ بن‌ الحسين‌ را شهيد كردند، من‌ بر حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ وارد شدم‌، مرا در اطاقي‌ كه‌ داخل‌ در اطاق‌ ديگري‌ بود وارد كردند، و حضرت‌ به‌ من‌ فرمود:

 يَا فُضَيْلُ! قُتِلَ عَمِّي‌ زَيْدٌ! قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! قَالَ: رَحِمَهُ اللَهُ! أَمَا إنَّهُ كَانَ مُؤْمِنًا، وَ كَانَ عَارِفًا، وَ كَانَ عَالِمًا، وَ كَانَ صَدُوقًا؛ أَمَا إنَّهُ لَوْ ظَفِرَ لَوَفَي‌! أَمَا إنَّهُ لَوْ مَلَكَ لَعَرَفَ كَيْفَ يَضَعُهَا!

 «اي‌ فضيل‌! زيد عموي‌ مرا كشتند! من‌ گفتم‌: من‌ فداي‌ تو گردم‌!

 حضرت‌ فرمود: خداوند رحمتش‌ كند! او مردي‌ مؤمن‌ بود، و عارف‌ بود، و عالم‌ بود، و راستگو بود. آگاه‌ باش‌! كه‌ هر آينه‌ اگر او بر دشمن‌ پيروز مي‌شد وفا مي‌نمود، و اگر حاكم‌ مي‌گشت‌ ميدانست‌ حكومت‌ را كجا قرار دهد.»

 من‌ به‌ حضرت‌ عرض‌ كردم‌: آيا ميل‌ داريد من‌ در اين‌ باره‌ شعري‌ بخوانم‌؟!

 حضرت‌ فرمود: قدري‌ درنگ‌ كن‌! و حضرت‌ امر فرمود تا پرده‌هائي‌ را آويزان‌ كردند و درهائي‌ را باز نمودند.

 و پس‌ از آن‌ گفتند: اينك‌ بخوان‌! و من‌ شروع‌ كردم‌ به‌ خواندن‌:

 لاِمِّ عَمْرٍو بِالِلوَي‌ مَرْبَعُ     طَامِسَةٌ أَعْلاَمُهُ بَلْقَعُ

 و مرتّباً ابيات‌ را مي‌خوانَد تا چون‌ مي‌رسد به‌ اين‌ بيت‌:

 وَ رَايَةٌ قَآئِدُهَا وَجْهُهُ     كَأَنَّهُ الشَّمْسُ إذَا تَطْلُعُ

 مي‌گويد: صداي‌ گرية‌ بلندي‌ از پشت‌ پرده‌ شنيدم‌، و حضرت‌ به‌ من‌ گفتند: اين‌ أشعار از كيست‌؟!

 من‌ عرض‌ كردم‌: از سَيِّد بن‌ مُحمَّد حِميَري‌ است‌! حضرت‌ گفتند: خدا او را رحمت‌ كند.

 من‌ عرض‌ كردم‌: من‌ خودم‌ ديدم‌ كه‌ او نبيذ مي‌خورد! حضرت‌ گفتند: خدا او را رحمت‌ كند.

 من‌ گفتم‌: من‌ خودم‌ ديدم‌ كه‌ او نبيذ رستاق‌ مي‌خورد! فرمود: يعني‌ شراب‌ و خَمر مي‌خورد؟!

 گفتم‌: آري‌! حضرت‌ گفتند: خداوند او را بيامرزد و اين‌ بر خداوند سنگين‌ نيست‌ كه‌ مورد غفران‌ خود قرار دهد دوست‌ و محبّ علي‌ عليه‌ السّلام‌ را!

 باري‌ شاهد از ذكر اين‌ روايت‌ آن‌ بود كه‌ طبق‌ نقل‌ مجلسي‌ أشعار حميري‌ را از زبان‌ فضيل‌ در محضر حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ بيت‌ 46 و 47 را ذكر نكرده‌ و بر همين‌ ترتيبي‌ كه‌ ما ترجيح‌ داديم‌ آورده‌ است‌.

 در اينجا لازم‌ است‌ به‌ ذكر چهار فائده‌ اشاره‌ كنيم‌:

 فائدة‌ اوّل‌ آنكه‌: همانطور كه‌ ذكر شد، قاضي‌ نور الله‌ در «مجالس‌ المؤمنين‌» اين‌ قصيده‌ را آورده‌ است‌، ليكن‌ أوّلاً شرح‌ خواب‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ را همانطور كه‌ مجلسي‌ از بعضي‌ از تأليفات‌ اصحاب‌ ذكر كرده‌ است‌، او از أبو عَمرو كَشّي‌ در كتاب‌ رجال‌ خود از سهل‌ بن‌ ذبيان‌ روايت‌ نموده‌ است‌.

 ثانياً شرح‌ خوابي‌ را كه‌ او بيان‌ كرده‌ است‌، با شرح‌ خوابي‌ را كه‌ مجلسي‌ بيان‌ كرده‌ است‌، در چند مورد تفاوت‌ دارد:

 از جمله‌ آنكه‌ سَهل‌ بن‌ ذبيان‌ ميگويد: چون‌ خدمت‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ رسيدم‌، آن‌ حضرت‌ را متفكّر ديدم‌، كه‌ سر مبارك‌ را پيش‌ انداخته‌ و با انگشت‌ بر روي‌ زمين‌ اشاراتي‌ داشتند؛ و چون‌ حضرت‌ مرا ديدند فرمودند: ـ الخ‌.

 و نيز آنكه‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ ميفرمايد: چون‌ در قبّة‌ خضراء وارد شدم‌، ديدم‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ نشسته‌ بودند، و از جانب‌ راست‌ ايشان‌، جواني‌ خوبروي‌ بر سرزانوي‌ پيرمردي‌ نشسته‌، كه‌ آن‌ مرد پير از غايت‌ پيري‌، موي‌ ابروي‌ او بر روي‌ چشمانش‌ ريخته‌ و حاجب‌ باصرة‌ او شده‌ بود؛ و آن‌ مرد پير سيّد إسمعيل‌ حميري‌ بود.

 و نيز آنكه‌ چون‌ حميري‌، در موقع‌ قرائت‌ أشعار نزد رسول‌ الله‌، به‌ اين‌ ابيات‌ رسيد كه‌:

 قَالُوا لَهُ لَوْ شِئْتَ أَعْلَمْتَنَا     إلَي‌ مَنِ الْغَايَةُ وَالْمَفْزَغُ

 «به‌ پيامبر گفتند: ايكاش‌ كه‌ ما را مطّلع‌ مي‌كردي‌ كه‌: بعد از تو پناه‌ و ملجأ و مقصود امّت‌ كيست‌؟»

 حضرت‌ دست‌ مبارك‌ خود را به‌ جانب‌ آسمان‌ برداشتند و گفتند:

 إلَهِي‌ وَ سَيِّدِي‌ أَنْتَ الشَّاهِدُ عَلَيْهِمْ وَ عَلَي‌ أَنَّنِي‌ قَدْ أَعْلَمْتُهُمْ أَنَّ الْغَايَةَ وَالْمَفْزَعَ إلَيْهِ، وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إلَي‌ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَالَ: يَاعَلِيُّ! احْفَظْ هَذِهِ الْقَصِيدَةَ وَ مُرْشِيعَتَنَا بِحِفْظِهَا!

 «بار پروردگار من‌ و آقاي‌ من‌! تو گواه‌ هستي‌ بر ايشان‌، و بر اينكه‌ من‌ آنان‌ را آگاه‌ و مطّلع‌ گردانيدم‌ كه‌: ملجأ و پناه‌ و مقصود امّت‌ اوست‌؛ و با دست‌ خود اشاره‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ كردند و گفتند: اي‌عليّ! اين‌ قصيده‌ را حفظ‌ كن‌! و امر كن‌ شيعيان‌ ما را كه‌ آنرا حفظ‌ كنند!»

 در حاليكه‌ طبق‌ روايت‌ مجلسي‌، در وقتي‌ كه‌ رسول‌ الله‌ به‌ خدا عرض‌ كردند: خدايا من‌ به‌ آنها فهماندم‌ كه‌ ملجأ و پناه‌ آنان‌ كيست‌، اشاره‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ كردند. و سپس‌ به‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ امر كردند به‌ حفظ‌ آن‌ و امر نمودنِ شيعيان‌ را به‌ حفظ‌ آن‌؛ نه‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌ در آنوقت‌ از دنيا رحلت‌ كرده‌ بودند.

 باري‌ مرحوم‌ نوري‌ در «دار السّلام‌» اشاره‌ به‌ اختلاف‌ روايت‌ مجلسي‌ با روايت‌ قاضي‌ نورالله‌ مي‌نمايد، و سپس‌ مي‌گويد: من‌ اين‌ روايتي‌ را كه‌ قاضي‌ نورالله‌ از «رجال‌ كشّي‌» نقل‌ كرده‌ است‌، در رجال‌ او نيافتم‌، با آنكه‌ نسخه‌هاي‌ عديده‌ از رجال‌ كشّي‌ در نزد من‌ موجود است‌. و سپس‌ ميگويد: احتمال‌ بعيدي‌ مي‌رود كه‌ قاضي‌ نور الله‌، بر نسخة‌ اصل‌ رجال‌ كشّي‌ دست‌ يافته‌ است‌ و اين‌ روايت‌ را از آن‌ نسخة‌ اصل‌ نقل‌ كرده‌ باشد؛ چون‌ اين‌ «رجال‌ كشّي‌» فعلي‌، مختصري‌ است‌ از اصل‌ رجال‌ كشّي‌ كه‌ شيخ‌ طوسي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌ آنرا مختصر نموده‌ است‌، و الا´ن‌ از آن‌ كتابِ اصل‌ رجال‌، عين‌ و اثري‌ نيست‌.

 فائدة‌ دوّم‌: براي‌ قصيدة‌ عينيّة‌ حميريّه‌ آنچه‌ مسلّم‌ است‌ دو روايت‌ وارد است‌:

 اوّل‌: روايت‌ علاّمة‌ مجلسي‌ در «بحار الانوار» [489] از بعضي‌ از تأليفات‌ اصحاب‌ از سهل‌ بن‌ ذبيان‌ كه‌ خواب‌ حضرت‌ رضا عليه‌السّلام‌ را نقل‌ كرده‌ است‌، و همين‌ قضيّة‌ خواب‌ است‌ كه‌ قاضي‌ نورالله‌ در «مجالس‌ المؤمنين‌» آورده‌، و آن‌ را به‌ «رجال‌ كشّي‌» نسبت‌ داده‌ است‌. [490]

 دوّم‌: روايت‌ علاّمة‌ مجلسي‌ از «رجال‌ كشّي‌» از نصر بن‌ صبّاح‌، از إسحق‌ بن‌ محمّد بَصري‌، از عليّ بن‌ إسمعيل‌، از فضيل‌ بن‌ زبيررسّان‌[491] است‌؛ و اين‌ روايت‌ مسند، اينك‌ در نسخ‌ «رجال‌ كشّي‌» موجود است‌[492]، وليكن‌ در آن‌ ذكري‌ از رؤيا و خواب‌ نيست‌، بلكه‌ فقط‌ دوازده‌ بيت‌ از قصيده‌ را كه‌ فضيل‌ نزد حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ انشاد كرده‌ است‌، آورده‌ است‌.

 علاّمة‌ أميني‌ گويد: اين‌ قصيده‌ را بوعلي‌ در رجال‌ خود: «منتهي‌ المقال‌» ص‌ 143، از «عيون‌ أخبار الرّضا»ي‌ شيخ‌ صدوق‌ آورده‌ است‌؛ و شيخ‌ معاصر: مامَقاني‌ در «تنقيح‌ المقال‌» ج‌ 1، ص‌59، و سيّد محسن‌ أمين‌ در «أعيان‌ الشّيعة‌» ج‌ 13، ص‌ 170، از بوعلي‌ در رجال‌ او پيروي‌ كرده‌ و آورده‌اند؛ و ليكن‌ ما در نسخه‌هاي‌ مخطوطه‌ و مطبوعة‌ از «عيون‌ الاخبار» نيافتيم‌. [493]

 فائدة‌ سوّم‌: براي‌ قصيدة‌ عينيّة‌ حميريّه‌، شروح‌ بسياري‌ علماء و بزرگان‌ آورده‌اند:

 در كتاب‌ «الذَّريعة‌ إلي‌ تصانيف‌ الشّيعة‌» تأليف‌ استاد و شيخ‌ ما در علم‌ رجال‌ و درايه‌ و حديث‌: علاّمه‌ حاج‌ شيخ‌ آقا بزرگ‌ طهراني‌، شانزده‌ شرح‌ به‌ زبان‌ عربي‌ و فارسي‌ و اُردو، از أعلام‌ در تحت‌ شماره‌هاي‌ 1510 تا 1523 نقل‌ كرده‌ است‌.[494] و عالم‌ خبير و معاصرما: علاّمة‌ أميني‌ در «الغدير» پانزده‌ شرح‌ ذكر كرده‌ و متذكّر شده‌ است‌ كه‌: ما بعضي‌ از آنها را خود يافتيم‌، و بعضي‌ را از كتاب‌ «الذّريعة‌» نقل‌ كرده‌ايم‌. و نيز جمعي‌ از علماء از جمله‌ شيخ‌ حرّ عاملي‌، و نوادة‌ او شيخ‌ عبدالغنيّ عاملي‌، و شيخ‌ حسن‌ بن‌ مجلي‌ خطّي‌، و سيّد علينقي‌ نقوي‌ هندي‌، آنرا تخميس‌ كرده‌اند. [495]

 فائدة‌ چهارم‌: در اين‌ قصيده‌ آمده‌ است‌ كه‌ وسعت‌ حوض‌ كوثر به‌ قدر وسعت‌ مابين‌ أيْلَة‌ و صَنْعاء است‌، يا بيشتر از آن‌؛ و در بسياري‌ از روايات‌ چنين‌ است‌. و در بعضي‌ از روايات‌ چون‌ روايت‌ ثقلين‌ كه‌ از مقدّمة‌ «تفسير عليّ بن‌ إبراهيم‌» آورديم‌، وسعت‌ آنرا مابين‌ بُصرَي‌ و صَنعاء ذكر فرموده‌ است‌.

 أيلة‌ همانطور كه‌ «معجم‌ البلدان‌» آورده‌ است‌، شهري‌ است‌ در ساحل‌ بحر قُلْزُم‌ نزديك‌ به‌ شام‌. و بعضي‌ گفته‌اند: أيلة‌ آخرِ سرزمين‌ حجاز، و أوّل‌ سرزمين‌ شام‌ است‌.

 و در «لغت‌ نامة‌ دهخدا» گويد: قُلْزُم‌ نام‌ شهري‌ است‌ ميان‌ مصر و مكّه‌، نزديك‌ كوه‌ طور. و به‌ سوي‌ آن‌ مضاف‌ است‌ بحر قُلْزُم‌، بدان‌ جهت‌ كه‌ بر طرف‌ آن‌ واقع‌ است‌. (منتهَي‌ الاءرَب‌) (أقرب‌الموارد).

 و نيز در «معجم‌» گويد: بُصرَي‌ نام‌ قريه‌ايست‌ از اطراف‌ دمشق‌، و آن‌ قصبة‌ قرية‌ حَوران‌ است‌.

 و صَنعاء موضعي‌ است‌ در يمن‌.

 و بنابراين‌ مراد از بحر قُلزُم‌، درياي‌ أحمر و يا درياي‌ سرخ‌ است‌، كه‌ از بحر الرّوم‌: درياي‌ مديترانه‌ شروع‌ مي‌شود و به‌ باب‌المَنْدَب‌ منتهي‌ ميگردد؛ و چون‌ شهر قلزم‌ كه‌ در مصر است‌، در نزديكي‌ اين‌ بحر است‌ لذا آنرا بحر قلزم‌ گويند. و أمّا أيلة‌ در مصر نيست‌، بلكه‌ در طرف‌ ديگر اين‌ درياست‌، و نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ با كشتي‌ از فلسطين‌ به‌ مكّه‌ مي‌روند در سمت‌ چپ‌ واقع‌ است‌، و اين‌ شهر در ساحل‌ بحر أحمر است‌ و از أراضي‌ شامات‌ است‌. و البتّه‌ چون‌ چنين‌ حوضي‌ كه‌ وسعتش‌ بين‌ أيلة‌ و صنعاء باشد، از طرف‌ عرض‌ نيز بسيار وسيع‌ است‌؛ لذا طبعاً جانب‌ شمالي‌ آن‌ از بُصري‌ ميگذرد كه‌ از نواحي‌ دمشق‌ است‌.

 و عليهذا بين‌ روايات‌ تنافي‌ نيست‌، و أيلة‌ و بصري‌ دو ناحية‌ نزديك‌ بهم‌ هستند كه‌ در بعضي‌ از روايات‌ بصري‌ را حدّ معيّن‌ كرده‌، و در برخي‌ أيلة‌ را، و حقيقت‌ يكي‌ است‌ با دو عنوان‌ مُعرّف‌.

 و چون‌ صنعاء از نواحي‌ يمن‌ است‌ و يمن‌ در جنوب‌ حجاز و عربستان‌ است‌، معلوم‌ مي‌شود كه‌ بزرگي‌ اين‌ حوض‌ تمام‌ سرزمين‌ عربستان‌ را از شام‌ تا آخرين‌ نقطة‌ جنوبي‌ فرا گرفته‌ است‌؛ و اين‌ تشبيه‌ و تنظيري‌ است‌ بسيار لطيف‌ براي‌ سعة‌ مقام‌ ولايت‌، همچنانكه‌ قدح‌ها و إبريق‌ها كه‌ به‌ عدد ستارگان‌ است‌ دلالت‌ بر چنين‌ سعه‌اي‌ دارد.

 

صلوات‌ محيي‌ الدّين‌ عربي‌ بر أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌

 (وَ صَلَواتُ اللَهِ وَ مَلَـ'´ئِكَتِهِ وَ حَمَلَةِ عَرْشِهِ وَ جَميعِ خَلْقِهِ مِن‌ أَرْضِهِ وَ سَمآئِهِ):

 عَلَي‌ سِرِّ الاسْرارِ، وَ مَشْرِقِ الانْوارِ، الْمُهَنْدِسِ فِي‌ الْغُيوبِ اللاهوتيَّةِ، السَّيّاحِ في‌ الْفَيافِي‌ الْجَبَروتيَّةِ، المُصَّوِّرِ لِلْهَيولَي‌ الْمَلَكوتيَّةِ، الْوالي‌ لِلْوَلايَةِ النّاسوتيَّةِ، أُنْموذَجِ الْواقِعِ وَ شَخْصِ الاْءطْلاقِ، الْمُنْطَبِـعِ فِي‌ مَرايَا الانْفُسِ وَ الاْفَاقِ، سِرِّ الاْنْبيَآءِ وَالْمُرْسَلينَ، سَيِّدِ الاْوْصِيآءِ وَالصِّدّيقينَ، صورَةِ الاْمانَةِ الاْءلَهيَّةِ، مَآدَّةِ الْعُلومِ الْغَيْرِ الْمُتَناهيَةِ، الظّاهِرِ بِالْبُرْهانِ، الْباطِنِ بِالْقُدرَةِ وَالشّانِ، بَسْمَلَةِ كِتابِ الْمَوْجودِ، فاتِحَةِ مُصْحَفِ الْوُجودِ، حَقيقَةِ النُّقْطَةِ الْبآئيَّةِ، الْمُتَحَقِّقِ بِالْمَرايا الاْءنْسانيَّةِ، حَيْدَرِ ءَاجامِ الاْءبْداعِ، الْكَرّارِ في‌ مَعارِكِ الاِخْتِراعِ، السِّرِّ الْجَليِّ، وَالنَّجْمِ الثّاقِبِ: عَليِّبْنِ أبي‌طالِبٍ عَلَيْهِ الصَّلَوةُ وَالسَّلاَمُ. [496]

 «درود و تحيّات‌ بي‌شائبة‌ خداوند و فرشتگان‌ او و حمل‌كنندگان‌ عرش‌ او، و جميع‌ آفرينش‌ او از مخلوقات‌ آسماني‌ و زميني‌، بر حقيقت‌ مقام‌ ولايت‌ باد؛ كه‌ او سرّ أسرار كاخ‌ آفرينش‌ است‌، و محلّ إشراق‌ و طلوع‌ أنوار حضرت‌ أحديّت‌؛ و او در عوالم‌ لاهوت‌ و غيوب‌ صفات‌ و ذات‌، مهندسي‌ خبير است‌؛ و در فضاي‌ عوالم‌ جبروت‌، سيّاحي‌ بصير و داناست‌؛ و در عوالم‌ مَلَكوت‌، مصوِّر هَيُولاي‌ عالم‌ صورت‌ است‌؛ و در عوالم‌ ناسوت‌، والي‌ و حكمران‌ ولايت‌ است‌.

 نمونه‌ و مختصر و شالوده‌ و جوهري‌ از واقع‌ است‌؛ و شخص‌ مُجسَّم‌ عالَم‌ كلّي‌ و وجود إطلاقي‌.

 شعاع‌ نور أحديّت‌ ذات‌، منعكس‌ در آئينه‌هاي‌ آفاق‌ و نفوس‌ است‌؛ و ولايت‌ ساريه‌ و جاريه‌، در ظواهر و بواطن‌ و سرّ و حقيقت‌ تمام‌ أنبياء و مرسلين‌ است‌؛ و سروَر و سالار تمامي‌ أوصياء و صدّيقين‌؛ صورت‌ امانت‌ خداوندي‌ است‌؛ و مادّه‌ و ريشة‌ علوم‌ نامتناهي‌؛ هويّت‌ آن‌ حقيقت‌ در نظرها آشكار و هويدا است‌؛ و جلالت‌ و عظمت‌ او بر عقول‌ انسان‌ها مخفي‌ و پنهان‌.

 بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيمِ كتاب‌ موجود است‌؛ و فاتحه‌ و آغاز مُصحَف‌ وجود؛ حقيقت‌ نقطة‌ بائيّه‌ است‌، كه‌ تحقّق‌ جميع‌ مراتب‌ موجودات‌ از اوست‌؛ و تحقّق‌ مراتب‌ انسانيّت‌ بدوست‌؛ شير نِيِستان‌ كاخ‌ إبداع‌؛ و صاحب‌ حملات‌ مكرّره‌ در معركه‌هاي‌ اختراع‌؛ سرّ آشكاراي‌ حضرت‌ خداوندي‌؛ و ستارة‌ درخشان‌ جناب‌ سرمدي‌: عَليّ بنِ أبي‌طالب‌ عَلَيه‌ الصَّلَوةُ وَ السَّلامُ. »

+ نوشته شده در10:15 بعد از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 30 بهمن1385
"على"دير
موضوع: شعر و ادب
 


يقين بيل ابجد و بورهان, "على"دير


بيان-ى توحيد و قورآن, "على"دير

 

محممد مئعراجا وارديغى گئجه


قاپيدا گؤردويو آرسلان, "على"دير

 

چيخاردى اوزويو, وئردى نيشانه


"حقيقت" گؤردو كيم سوبحان, "على"دير

 

"حق" ايله قيلدى دوخسان مين كلامى


اوتوز مين سيرر ايله سيردان, "على"دير

 

چيخاريب يئر اوزوندن گؤيه اول دم


آپاريب گتيره ن رحمان٫ "على"دير

 

گؤروب يئر اوزره بير گونبد ياسينميش


عجاييب گونبد-ى خضران٫ "على"دير

 

ايچينده سورولور سيرر-ى حقيقت


قورولموش محشر و ميزان٫ "على"دير

 

ايره لى يئريييب٫ قاپىنى قاخدى


آنا كيمسن؟ دئيه سوران٫ "على"دير.

 

دئدى كيم: خاديمم٫ خئيرالنسايام


هم اول دم قاپىنى آچان٫ "على"دير

 

چو گؤردو قيرخ ارى وار٫ سيرر-ى قودرت


ايچينده سرور-ى مردان٫ "على"دير

 

ايچرى گيريبن قيلدى محببت


بيرى قيرخ٫ قيرخى بير ياپان٫ "على"دير

 

عجاييب رمز ايچينده قالدى احمد


بو رمزى گؤستره ن آسان٫ "على"دير

 

بيرينه چالدى٫ قيرخيندان قان آخدى


هم اول دم نشترى چالان٫ "على"دير

 

چيخاردى بير اوزوم ساييل دونوندا


الينه خاديمين سونان٫ "على"دير

 

ازيلدى شربت اولدو٫ ايچدى اونلار


جونون و عاشيق و حئيران٫ "على"دير

 

چاليندى كف و دست٫ قوپدو سماعى


بولارى مست ائده ن مستان٫ "على"دير

 

ايچيلدى شربت و ييرتيلدى تولبند


اوزويون گؤسته رن نيشان٫ "على"دير

 

يوخ ايكن يئر و گؤى٫ عرش ايله كورسو


حقيقت ميزانين قوران٫ "على"دير

 

بو معنىدن "على" سيرردير٫ يقين بيل!


خواريج گؤزونه سينان٫ "على"دير

 

بو بيچاره "ختايى"نين پناهى


داواسيز دردلره درمان٫ "على"دير.

 


شاه اسماعيل ختائي


 

+ نوشته شده در10:58 بعد از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 30 بهمن1385
حیدر
موضوع: شعر و ادب



+ نوشته شده در10:47 بعد از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 11 دی1385
خدا کند که بیایی
موضوع: شعر و ادب

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی                               تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی


شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید                              سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

 
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید                         الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی


فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها                     تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

 
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن             تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

 
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی                         یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

 
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی                     تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

 
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته                   تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

 
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری               به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

 
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری                      دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

 

+ نوشته شده در0:25 قبل از ظهرتوسط عبدالله
دوشنبه 11 دی1385
راز دل
موضوع: شعر و ادب

سروده ای از مقام معظم رهبری در باره مهدی موعود (عج)

راز دل

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم         چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش            چون آینه خو کرده حیرانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی           عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی          من محرم راز دل طوفانی خویشم

ازشوق شکر خند لبش جان نسپردم       شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر        افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند « امین » بسته دنیا نیم اما             دل بسته یاران خراسانی خویشم

+ نوشته شده در0:6 قبل از ظهرتوسط عبدالله
جمعه 19 خرداد1385
حيدربابايه سلام
موضوع: شعر و ادب

حيدربابايه سلام

 

(١)
حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

(٢)
حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک
خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک
باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک
ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن

(٣)
چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشکار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنکه ياد کند بى گزند باد
گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

(٤)
حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يک دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را که بيارد به کوى من
باشد که بخت روى نمايد به سوى من

 

(٥)
حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟

(٦)
حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

(٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نيست که عمر است
در گذر
نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم
ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم

(٨)
ميراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشين
شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين
از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين
بى اختيار سوى نواها دويدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

 

(٩)
در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان
رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن
با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد
روحم هميشه بارور از آن ديار شد

(١٠)
حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها
در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است

(١١)
حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن
چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن
ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن
بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو
نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

(١٢)
شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم
کنده است مهر را ز دل و کور گشته ايم
زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم
اين خلق را به جان هم انداخته است ديو
خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

 

(١٣)
هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند
انسان هوس به بستن خنجر نمى کند
بس کوردل که حرف تو باور نمى کند
فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما
ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

(١٤)
هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد
از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد
با صوت خوش چو شيخ مناجات مى کشيد
دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق
خم مى شدند جمله درختان براى حق

(١٥)
داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس
پژمرده هم مباد گل وغنچه يک نَفس
از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ کس
اى چشمه ، خوش به حال تو کانجا روان شدى
چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

(١٦)
حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار
کبکت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار
از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار
اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را
مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

(١٧)
در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشک آفتاب
جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب
بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب
زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند
خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

(١٨)
وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر
گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر
در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر
دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران
خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کران

(١٩)
حيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان
خوردند شام خود که بخوابند کودکان
وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان
از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن
چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

(٢٠)
قارى ننه چو قصّة شب ساز ميکند
کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند
با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند
اى کاش بازگشته به دامان کودکى
يک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

(٢١)
آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان
خوردن همان و جامه به تن کردنم همان
در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !
آن روزهاى نازِ خودم را کشيدنم !
چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !

(٢٢)
هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى
مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى
ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، کو به کوى
بازى کنان ز کوچه سرازير مى شديم
ما بى غمان ز کوچه مگر سير مى شديم !

(٢٣)
آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش
مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش
حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش
بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد
ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

(٢٤)
اسبِ مَلِک نياز و وَرَنديل در شکار
کج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار
ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار
وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !
بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

(٢٥)
حيدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن ديار
زنها حنا - فتيله فروشند بار بار
داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار
مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من
در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

(٢٦)
از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها
از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها
از سقّز و نبات و از اين گونه بارها
مانده است طعم در دهنم با چنان اثر
کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

(٢٧)
نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود
جورابِ يار بافته در دستِ يار بود
آويخته ز روزنه ها شالها فرود
اين رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !
عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !

(٢٨)
با گريه خواستم که همان شب روم به بام
شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام
آويخته ز روزنة خانة غُلام
جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه
بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه

 

(٢٩)
در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار
آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار
وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار
صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند
صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند

(٣٠)
نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا
با نقش آن طلا در و ديوار در جلا
هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا
رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران
دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

(٣١)
با پيک بادکوبه رسد نامه و خبر
زايند گاوها و پر از شير ، بام و در
آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر
آتش کنند روشن و من شرح داستان
خود با زبان ترکىِ شيرين کنم بيان :
قيزلار دييه ر :‌ « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »

(٣٢)
با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار
با کودکان دهکده مى باختم قِمار
ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار
من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها
از دوستان على و رضا يادگارها

 

(٣٣)
نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش
پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش
از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش
ديدى که ايستاده الاغ از صداى سگ
با گوشِ تيز کرده براى بلايِ سگ

(٣٤)
وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب
در بندِ ماست کُرّة خرها به پيچ و تاب
گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب
بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر
جز گريه چيست حاصل اين کار ؟ بِهْ نگر

(٣٥)
شبها خروشد آب بهاران به رودبار
در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار
چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار
سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى کشند
گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى کشند

(٣٦)
بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است
وان کلبة طويله خودش گرمخانه اى است
در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است
سِنجد ميان شبچره با مغز گردکان
صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

 

(٣٧)
آمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا
با قامتى کشيده و با صحبتى رسا
در بام شد سماور سوقاتيش به پا
از بختِ بد عروسى او شد عزاى او
آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او

(٣٨)
چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن
رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن
ترکى سروده ام که بدانند ايلِ من
اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار
تنها ز نيک و بد مزه در کام ماندگار

(٣٩)
پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب
با کودکان گلولة برفى است در حساب
پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب
گويى که روحم آمده آنجا ز راه دور
چون کبک ،‌ برفگير شده مانده در حضور

(٤٠)
رنگين کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پيرزن
خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن
دندان گرگ پير چو افتاده از دهن
از کوره راه گله سرازير مى شود
لبريز ديگ و باديه از شير مى شود

 

(٤١)
دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد
کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد
روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد
قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش
در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

(٤٢)
جاليز را به هم زده در خانه برده ايم
در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم
از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم
تخم کدوى تنبل و حلوايى و لبو
خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

(٤٣)
از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده
از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده
دنياى ديگرى است خريد و فروش ده
ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم
گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم

(٤٤)
مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود
من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود
زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود
گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده
چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده

 

(٤٥)
حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند
ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند
گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند
خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان
چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان

(٤٦)
گويند روشن است چراغ خداى ده
داير شده است چشمة مسجد براى ده
راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده
منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !
در سايه عنايت حق زنده ياد باد !

(٤٧)
حيدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟
آن مکتب مقدّسِ بر پايِ ده کجاست ؟
آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟
از من به آن آخوند گرامى سلام باد !
عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

(٤٨)
تبريز بوده عمّه و سرگرم کار خويش
ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش
برخيز شهريار و برو در ديار خويش
بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد
هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد

 

(٤٩)
دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد
کشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد
ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد
بر هر که هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است

(٥٠)
حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان
برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان
مُرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان
خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم
دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

(٥١)
قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو
اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو
خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو
اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد
غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

(٥٢)
در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب
در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب
کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب
زانجا چو بگذريد زمينهاى خاک ماست
اين قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

(٥٣)
امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟
با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟
اَمير غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟
آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟
يا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

(٥٤)
آميرغفار سرورِ سادات دهر بود
در عرصه شکار شهان نيک بهر بود
با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود
لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد
چون تيغ بود و دست ستمکار مى بريد

(٥٥)
مير مصطفى و قامت و قدّ کشيده اش
آن ريش و هيکل چو تولستوى رسيده اش
شکّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش
او آبرو عزّت آن خشگناب بود
در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

(٥٦)
مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ
چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ
حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ
با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود
چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود

 

(٥٧)
آن سفره هاى باز پدر ياد کردنى است
آن ياريش به ايل من انشا کردنى است
روحش به ياد نيکى او شاد کردنى است
وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار
خاموش شد چراغ محبت در اين ديار

(٥٨)
بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش
سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش
ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش
امروز گفتنم همه افسانه است و لاف
بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

(٥٩)
بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش
تا کُنج لب سياهى وسمه گسستنش
از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش
شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !
خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

(٦٠)
عمّه ستاره نازک را بسته در تنور
هر دم رُبوده قادر از آنها يکى به روز
چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور
آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود
سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

(٦١)
گويند مير حيدرت اکنون شده است پير
برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير
شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير
ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر
بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

(٦٢)
مير عبدل آن زمان که دهن باز مى کند
عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند
با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند
تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد
شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

(٦٣)
فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب
يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب
رُخساره نيز بود هنرمند و کامياب
سيد حسين ز صالح تقليد مى کند
با غيرت است جعفر و تهديد مى کند

(٦٤)
از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان
غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان
در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان
بيرون زند ز روزنه دود تَنورها
از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

(٦٥)
پرواز دسته دستة زيبا کبوتران
گويى گشاده پردة زرّين در آسمان
در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان
در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه
زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه

(٦٦)
گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه
چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان
آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

(٦٧)
اى کاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو
مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو
بينم چه رفته است و چه مانده براى تو
روزى چو برفهاى تو با گريه سر کنم
دلهاى سردِ يخ زده را داغتر کنم

(٦٨)
خندان شده است غنچة گل از براى دل
ليکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل
زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل
کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند
زين تنگنا گريزد و خود را رها کند

 

(٦٩)
حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است
نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد
بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

(٧٠)
آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟
زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟
گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک
بگذار تا بريزد و داغان شود زمين
در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين

(٧١)
اى کاش مى پريدم با باد در شتاب
اى کاش مى دويدم همراه سيل و آب

با ايل خود گريسته در آن ده خراب
مى ديدم از تبار من آنجا که مانده است ؟
وين آيه فراق در آنجا که خوانده است ؟

(٧٢)
من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس
فرياد من ببر به فلک ، دادِ من برس
بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس
در دام مانده شيرى و فرياد مى کند
دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى کند

 

(٧٣)
تا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار
با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار
برخيز و نقش همّت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

(٧٤)
دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه
کوْراوْغلى در سياهى شب مى کند نگاه
قيرآتِ او به زين شده و چشم او به راه
من غرق آرزويم و آبم نمى برد
ايوَز تا نيايد خوابم نمى برد

(٧٥)
مردانِ مرد زايد از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگير و بکن زير خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند
وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

(٧٦)
حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !
وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

 

 

(١)
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

(٢)
حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله

(٣)
بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون

(٤)
حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !
اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين !
يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا
بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا
 


(٥)
حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى

(٦)
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار

(٧)
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى

(٨)
حيدربابا ، ميراژدر سَسلننده
کَند ايچينه سسدن - کوْيدن دوْشنده
عاشيق رستم سازين ديللنديرنده
يادوندادى نه هؤلَسَک قاچارديم
قوشلار تکين قاناد آچيب اوچارديم
 

 


(٩)
شنگيل آوا يوردى ، عاشيق آلماسى
گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ،‌ هيوا سالماسى
قاليب شيرين يوخى کيمين ياديمدا
اثر قويوب روحومدا ، هر زاديمدا

(١٠)
حيدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى
گديکلرين سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنين پاييزلارى ، يازلارى
بير سينما پرده سى دير گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئير ائده رم اؤزوْمده

(١١)
حيدربابا ،‌ قره چمن جاداسى
چْووشلارين گَلَر سسى ، صداسى
کربليا گئدنلرين قاداسى
دوْشسون بو آج يوْلسوزلارين گؤزوْنه
تمدّونون اويدوخ يالان سؤزوْنه

(١٢)
حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا
 

 


(١٣)
گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان بئلينه تاخماز
آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !
ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !

(١٤)
خزان يئلى يارپاخلارى تؤکنده
بولوت داغدان يئنيب ، کنده چؤکنده
شيخ الاسلام گؤزل سسين چکنده
نيسگيللى سؤز اوْرکلره دَيَردى
آغاشلار دا آللاها باش اَيَردى

(١٥)
داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسين !
باخچالارى سارالماسين ، سوْلماسين !
اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسين !
دينه : بولاخ ، خيرون اوْلسون آخارسان
افقلره خُمار-خُمار باخارسان

(١٦)
حيدر بابا ، داغين ، داشين ، سره سى
کهليک اوْخور ، داليسيندا فره سى
قوزولارين آغى ، بوْزى ، قره سى
بير گئديديم داغ-دره لر اوزونى
اوْخويئديم‌ : « چوْبان ، قيتر قوزونى »
 

 


(١٧)
حيدر بابا ، سولى يئرين دوْزوْنده
بولاخ قئنير چاى چمنين گؤزونده
بولاغ اوْتى اوْزَر سويون اوْزوْنده
گؤزل قوشلار اوْردان گليب ، گئچللر
خلوتليوْب ، بولاخدان سو ايچللر

(١٨)
بىچين اوْستى ، سونبول بيچن اوْراخلار
ايله بيل کى ، زوْلفى دارار داراخلار
شکارچيلار بيلديرچينى سوْراخلار
بيچين چيلر آيرانلارين ايچللر
بيرهوشلانيب ، سوْننان دوروب ، بيچللر

(١٩)
حيدربابا ، کندين گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامين ئييوب ، ياتاندا
آى بولوتدان چيخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه ميزده چوخلى غم و غصّه ده

(٢٠)
قارى ننه گئجه ناغيل دييَنده
کوْلک قالخيب ، قاپ-باجانى دؤيَنده
قورد گئچينين شنگوْلوْسون يينده
من قاييديب ، بيرده اوشاق اوْلئيديم
بير گوْل آچيب ، اوْندان سوْرا سوْلئيديم
 

 


(٢١)
عمّه جانين بال بلله سين ييه رديم
سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گييه رديم
باخچالاردا تيرينگَنى دييه رديم
آى اؤزومى اوْ ازديرن گوْنلريم !
آغاج مينيپ ، آت گزديرن گوْنلريم !

(٢٢)
هَچى خالا چايدا پالتار يوواردى
مَمَد صادق داملارينى سوواردى
هئچ بيلمزديک داغدى ، داشدى ، دوواردى
هريان گلدى شيلاغ آتيب ، آشارديق
آللاه ، نه خوْش غمسيز-غمسيز ياشارديق

(٢٣)
شيخ الاسلام مُناجاتى دييه ردى
مَشَدرحيم لبّاده نى گييه ردى
مشْدآجلى بوْز باشلارى ييه ردى
بيز خوْشودوق خيرات اوْلسون ، توْى اوْلسون
فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون

(٢٤)
ملک نياز ورنديلين سالاردى
آتين چاپوپ قئيقاجيدان چالاردى
قيرقى تکين گديک باشين آلاردى
دوْلائيا قيزلار آچيپ پنجره
پنجره لرده نه گؤزل منظره !
 

 


(٢٥)
حيدربابا ، کندين توْيون توتاندا
قيز-گلينلر ، حنا-پيلته ساتاندا
بيگ گلينه دامنان آلما آتاندا
منيم ده اوْ قيزلاروندا گؤزوم وار
عاشيقلارين سازلاريندا سؤزوم وار

(٢٦)
حيدربابا ، بولاخلارين يارپيزى
بوْستانلارين گوْل بَسَرى ، قارپيزى
چرچيلرين آغ ناباتى ، ساققيزى
ايندى ده وار داماغيمدا ، داد وئرر
ايتگين گئدن گوْنلريمدن ياد وئرر

(٢٧)
بايراميدى ، گئجه قوشى اوخوردى
آداخلى قيز ، بيگ جوْرابى توْخوردى
هرکس شالين بير باجادان سوْخوردى
آى نه گؤزل قايدادى شال ساللاماق !
بيگ شالينا بايرامليغين باغلاماق !

(٢٨)
شال ايسته ديم منده ائوده آغلاديم
بير شال آليب ، تئز بئليمه باغلاديم
غلام گيله قاشديم ، شالى ساللاديم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى يادا ساليب ، آغلادى
 

 


(٢٩)
حيدربابا ، ميرزَممدين باخچاسى
باخچالارين تورشا-شيرين آلچاسى
گلينلرين دوْزمه لرى ، طاخچاسى
هى دوْزوْلر گؤزلريمين رفينده
خيمه وورار خاطره لر صفينده

(٣٠)
بايرام اوْلوب ، قيزيل پالچيق اَزَللر
ناققيش ووروب ، اوتاقلارى بَزَللر
طاخچالارا دوْزمه لرى دوْزللر
قيز-گلينين فندقچاسى ، حناسى
هَوَسله نر آناسى ، قايناناسى

(٣١)
باکى چى نين سؤزى ، سوْوى ، کاغيذى
اينکلرين بولاماسى ، آغوزى
چرشنبه نين گيردکانى ، مويزى
قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »
 

 


(٣٢)
يومورتانى گؤيچک ، گوللى بوْيارديق
چاققيشديريب ، سينانلارين سوْيارديق
اوْيناماقدان بيرجه مگر دوْيارديق ؟
على منه ياشيل آشيق وئرردى
ارضا منه نوروزگوْلى درردى
 

 


(٣٣)
نوْروز على خرمنده وَل سوْرردى
گاهدان يئنوب ، کوْلشلرى کوْرردى
داغدان دا بير چوْبان ايتى هوْرردى
اوندا ، گؤردن ، اولاخ اياخ ساخلادى
داغا باخيب ، قولاخلارين شاخلادى

(٣٤)
آخشام باشى ناخيرينان گلنده
قوْدوخلارى چکيب ، ووراديق بنده
ناخير گئچيب ، گئديب ، يئتنده کنده
حيوانلارى چيلپاق مينيب ، قوْوارديق
سؤز چيخسايدى ، سينه گريب ، سوْوارديق

(٣٥)
ياز گئجه سى چايدا سولار شاريلدار
داش-قَيه لر سئلده آشيب خاريلدار
قارانليقدا قوردون گؤزى پاريلدار
ايتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچيب ، اولاشدى
قورددا ، گؤردوْن ، قالخيب ، گديکدن آشدى

(٣٦)
قيش گئجه سى طؤله لرين اوْتاغى
کتليلرين اوْتوراغى ، ياتاغى
بوخاريدا يانار اوْتون ياناغى
شبچره سى ، گيردکانى ، ايده سى
کنده باسار گوْلوْب - دانيشماق سسى
 

 


(٣٧)
شجاع خال اوْغلونون باکى سوْقتى
دامدا قوران سماوارى ، صحبتى
ياديمدادى شسلى قدى ، قامتى
جؤنممه گين توْيى دؤندى ، ياس اوْلدى
ننه قيزين بخت آيناسى کاس اوْلدى

(٣٨)
حيدربابا ، ننه قيزين گؤزلرى
رخشنده نين شيرين-شيرين سؤزلرى
ترکى دئديم اوْخوسونلار اؤزلرى
بيلسينلر کى ، آدام گئدر ، آد قالار
ياخشى-پيسدن آغيزدا بير داد قالار

(٣٩)
ياز قاباغى گوْن گوْنئيى دؤيَنده
کند اوشاغى قار گوْلله سين سؤيَنده
کوْرکچى لر داغدا کوْرک زوْيَنده
منيم روحوم ، ايله بيلوْن اوْردادور
کهليک کيمين باتيب ، قاليب ، قاردادور

(٤٠)
قارى ننه اوزاداندا ايشينى
گوْن بولوتدا اَييرردى تشينى
قورد قوْجاليب ، چکديرنده ديشينى
سوْرى قالخيب ، دوْلائيدان آشاردى
بايدالارين سوْتى آشيب ، داشاردى
 

 


(٤١)
خجّه سلطان عمّه ديشين قيساردى
ملا باقر عم اوغلى تئز ميساردى
تندير يانيب ، توْسسى ائوى باساردى
چايدانيميز ارسين اوْسته قايناردى
قوْورقاميز ساج ايچينده اوْيناردى

(٤٢)
بوْستان پوْزوب ، گتيررديک آشاغى
دوْلدوريرديق ائوده تاختا-طاباغى
تنديرلرده پيشيررديک قاباغى
اؤزوْن ئييوْب ، توخوملارين چيتدارديق
چوْخ يئمکدن ، لاپ آز قالا چاتدارديق

(٤٣)
ورزغان نان آرموت ساتان گلنده
اوشاقلارين سسى دوْشردى کنده
بيزده بوياننان ائشيديب ، بيلنده
شيللاق آتيب ، بير قيشقريق سالارديق
بوغدا وئريب ، آرموتلاردان آلارديق

(٤٤)
ميرزاتاغى نان گئجه گئتديک چايا
من باخيرام سئلده بوْغولموش آيا
بيردن ايشيق دوْشدى اوْتاى باخچايا
اى واى دئديک قورددى ، قئيتديک قاشديق
هئچ بيلمه ديک نه وقت کوْللوکدن آشديق
 

 


(٤٥)
حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى

(٤٦)
ائشيتميشم يانير آللاه چيراغى
داير اوْلوب مسجديزوْن بولاغى
راحت اوْلوب کندين ائوى ، اوشاغى
منصورخانين الي-قوْلى وار اوْلسون
هاردا قالسا ، آللاه اوْنا يار اوْلسون

(٤٧)
حيدربابا ، ملا ابراهيم وار ، يا يوْخ ؟
مکتب آچار ، اوْخور اوشاقلار ، يا يوْخ ؟
خرمن اوْستى مکتبى باغلار ،‌ يا يوْخ ؟
مندن آخوندا يتيررسن سلام
ادبلى بير سلامِ مالاکلام

(٤٨)
خجّه سلطان عمّه گئديب تبريزه
آمما ، نه تبريز ، کى گلممير بيزه
بالام ، دورون قوْياخ گئداخ ائمميزه
آقا اؤلدى ، تو فاقيميز داغيلدى
قوْيون اوْلان ، ياد گئدوْبَن ساغيلدى
 

 


(٤٩)
حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى

(٥٠)
حيدربابا ، يار و يولداش دؤندوْلر
بير-بير منى چؤلده قوْيوب ، چؤندوْلر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندوْلر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى
دوْنيا منه خرابه شام اوْلدى

(٥١)
عم اوْغلينان گئدن گئجه قيپچاغا
آى کى چيخدى ، آتلار گلدى اوْيناغا
ديرماشيرديق ، داغلان آشيرديق داغا
مش ممى خان گؤى آتينى اوْيناتدى
تفنگينى آشيردى ، شاققيلداتدى

(٥٢)
حيدربابا ، قره کوْلون دره سى
خشگنابين يوْلى ، بندى ، بره سى
اوْردا دوْشَر چيل کهليگين فره سى
اوْردان گئچر يوردوموزون اؤزوْنه
بيزده گئچک يوردوموزون سؤزوْنه
 

 


(٥٣)
خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟
سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟
آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟
بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟
ياقورويوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟

(٥٤)
آمير غفار سيدلرين تاجييدى
شاهلار شکار ائتمه سى قيقاجييدى
مَرده شيرين ، نامرده چوْخ آجييدى
مظلوملارين حقّى اوْسته اَسَردى
ظالم لرى قيليش تکين کَسَردى

(٥٥)
مير مصطفا دايى ، اوجابوْى بابا
هيکللى ،ساققاللى ، توْلستوْى بابا
ائيلردى ياس مجلسينى توْى بابا
خشگنابين آبروسى ، اَردَمى
مسجدلرين ، مجلسلرين گؤرکَمى

(٥٦)
مجدالسّادات گوْلردى باغلارکيمى
گوْروْلدردى بولوتلى داغلارکيمى
سؤز آغزيندا اريردى ياغلارکيمى
آلنى آچيق ، ياخشى درين قاناردى
ياشيل گؤزلر چيراغ تکين ياناردى
 

 


(٥٧)
منيم آتام سفره لى بير کيشييدى
ائل اليندن توتماق اوْنون ايشييدى
گؤزللرين آخره قالميشييدى
اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر
محبّتين چيراخلارى سؤنوْبلر

(٥٨)
ميرصالحين دلى سوْلوق ائتمه سى
مير عزيزين شيرين شاخسِى گئتمه سى
ميرممّدين قورولماسى ، بيتمه سى
ايندى دئسک ، احوالاتدى ، ناغيلدى
گئچدى ، گئتدى ، ايتدى ، باتدى ، داغيلدى

(٥٩)
مير عبدوْلوْن آيناداقاش ياخماسى
جؤجيلريندن قاشينين آخماسى
بوْيلانماسى ، دام-دوواردان باخماسى
شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !
خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

(٦٠)
ستاره عمّه نزيک لرى ياپاردى
ميرقادر ده ، هر دم بيرين قاپاردى
قاپيپ ، يئيوْب ، دايچاتکين چاپاردى
گوْلمه ليدى اوْنون نزيک قاپپاسى
عمّه مينده ارسينينين شاپپاسى
 

 


(٦١)
حيدربابا ، آمير حيدر نئينيوْر ؟
يقين گنه سماوارى قئينيوْر
داى قوْجاليب ، آلت انگينن چئينيوْر
قولاخ باتيب ، گؤزى گيريب قاشينا
يازيق عمّه ، هاوا گليب باشينا

(٦٢)
خانم عمّه ميرعبدوْلوْن سؤزوْنى
ائشيدنده ، ايه ر آغز-گؤزوْنى
مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنى
دعوالارين شوخلوغيلان قاتاللار
اتى يئيوْب ، باشى آتيب ، ياتاللار

(٦٣)
فضّه خانم خشگنابين گوْلييدى
آميريحيا عمقزينون قولييدى
رُخساره آرتيستيدى ، سؤگوْلييدى
سيّد حسين ، مير صالحى يانسيلار
آميرجعفر غيرتلى دير ، قان سالار

(٦٤)
سحر تئزدن ناخيرچيلار گَلَردى
قوْيون-قوزى دام باجادا مَلَردى
عمّه جانيم کؤرپه لرين بَلَردى
تنديرلرين قوْزاناردى توْسيسى
چؤرکلرين گؤزل اييى ، ايسيسى
 

 


(٦٥)
گؤيرچينلر دسته قالخيب ، اوچاللار
گوْن ساچاندا ، قيزيل پرده آچاللار
قيزيل پرده آچيب ، ييغيب ، قاچاللار
گوْن اوجاليب ، آرتارداغين جلالى
طبيعتين جوانلانار جمالى

(٦٦)
حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى

(٦٧)
بير چيخئيديم دام قيه نين داشينا
بير باخئيديم گئچميشينه ، ياشينا
بير گورئيديم نه لر گلميش باشينا
منده اْونون قارلاريلان آغلارديم
قيش دوْندوران اوْرکلرى داغلارديم

(٦٨)
حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى
آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى
زندگانليق بير قارانليق زينداندى
بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ
بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ
 

 


(٦٩)
حيدربابا گؤيلر بوْتوْن دوماندى
گونلريميز بير-بيريندن ياماندى
بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
ياخشى بيزى يامان گوْنه ساليبلار

(٧٠)
بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن
نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟
دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن
قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين
بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين

(٧١)
بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن
باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن
آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن
بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى
اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى

(٧٢)
من سنون تک داغا سالديم نَفَسى
سنده قئيتر ، گوْيلره سال بوسَسى
بايقوشوندا دار اوْلماسين قفسى
بوردا بير شئر داردا قاليب ، باغيرير
مروّت سيز انسانلارى چاغيرير
 


(٧٣)
حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن
قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن
اوْ سيلديريم داشلارينان اوْينارکن
قوْزان ، منيم همّتيمى اوْردا گؤر
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر

(٧٤)
حيدربابا . گئجه دورنا گئچنده
کوْراوْغلونون گؤزى قارا سئچنده
قير آتينى مينيب ، کسيب ، بيچنده
منده بوردان تئز مطلبه چاتمارام
ايوز گليب ، چاتميونجان ياتمارام

(٧٥)
حيدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگينان
نامردلرين بورونلارين اوْغگينان
گديکلرده قوردلارى توت ، بوْغگينان
قوْى قوزولار آيين-شايين اوْتلاسين
قوْيونلارون قويروقلارين قاتلاسين

(٧٦)
حيدربابا ، سنوْن گؤيلوْن شاد اوْلسون
دوْنيا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون
سنَّن گئچن تانيش اوْلسون ، ياد اوْلسون
دينه منيم شاعر اوْغلوم شهريار
بير عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار

+ نوشته شده در0:34 قبل از ظهرتوسط عبدالله
اميدوارم نهايت استفاده را برده باشيد و از آن راضي باشيد ... باز هم سربزنيد...متشکرم.      

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by safayedelha.blogfa.com